همرگ انجمنی متفاوت

تاریخ: 31/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 119 نویسنده: طاها

شخصیت ها و پدران و پسران پهلوانان و شاهان شاهنامه فردوسی و ارتباط و خویشاوندی آنان با یکدیگر به صورت نمودار درختی :

این عکس به مقدار زیادی از حالت عادی خود کوچک تر شده است ، برای دیدن در سایز اصلی بر روی عکس یا اینجا کلیک کنید و روی عکس زوم نمایید

نمودر درختی شاهنامه فردوسی

نمودر درختی شاهنامه فردوسی

تهیه و تنظیم : فریدون زنگنه

 


نمودار-درختی-شاهنامه-فردوسی نمودار-درختی-شاهنامه-فردوسی نمودار-درختی-شاهنامه-فردوسی نمودار-درختی-شاهنامه-فردوسی نمودار-درختی-شاهنامه-فردوسی امتیاز : 450 دیدگاه(0)

تاریخ: 31/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 74 نویسنده: طاها

مشخصات کتاب درخواست شده

 

 

نام کتابشاهنامه
نویسندهفردوسی، ابوالقاسم
موضوع اصلیادبیات
موضوع فرعیشعر
جلد۱
حجم فایل۱۲۳۳ کیلوبایت
قالب کتابPDF
تاریخ ثبت ۱۳۸۴/۱۱/۱۵
لینک دانلود       

  http://www.parstech.org/dlt.php?code=1261 


شاهنامه شاهنامه شاهنامه شاهنامه شاهنامه امتیاز : 450 دیدگاه(0)

تاریخ: 31/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 86 نویسنده: طاها

گرانمایه جمشید فرزند او

گرانمایه جمشید فرزند او کمر بست یکدل پر از پند او
برآمد برآن تخت فرخ پدر به رسم کیان بر سرش تاج زر
کمر بست با فر شاهنشهی جهان گشت سرتاسر او را رهی
زمانه بر آسود از داوری به فرمان او دیو و مرغ و پری
جهان را فزوده بدو آبروی فروزان شده تخت شاهی بدوی
منم گفت با فره‌ی ایزدی همم شهریاری همم موبدی
بدان را ز بد دست کوته کنم روان را سوی روشنی ره کنم
نخست آلت جنگ را دست برد در نام جستن به گردان سپرد
به فر کیی نرم کرد آهنا چو خود و زره کرد و چون جو شنا
چو خفتان و تیغ و چو برگستوان همه کرد پیدا به روشن روان
بدین اندرون سال پنجاه رنج ببرد و ازین چند بنهاد گنج
دگر پنجه اندیشه‌ی جامه کرد که پوشند هنگام ننگ و نبرد
ز کتان و ابریشم و موی قز قصب کرد پرمایه دیبا و خز
بیاموختشان رشتن و تافتن به تار اندرون پود را بافتن
چو شد بافته شستن و دوختن گرفتند ازو یکسر آموختن
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد زمانه بدو شاد و او نیز شاد
ز هر انجمن پیشه‌ور گرد کرد بدین اندرون نیز پنجاه خورد
گروهی که کاتوزیان خوانی‌اش به رسم پرستندگان دانی‌اش
جدا کردشان از میان گروه پرستنده را جایگه کرد کوه
بدان تا پرستش بود کارشان نوان پیش روشن جهاندارشان

صفی بر دگر دست بنشاندند همی نام نیساریان خواندند
کجا شیر مردان جنگ آورند فروزنده‌ی لشکر و کشورند
کزیشان بود تخت شاهی به جای وزیشان بود نام مردی به پای
بسودی سه دیگر گره را شناس کجا نیست از کس بریشان سپاس
بکارند و ورزند و خود بدروند به گاه خورش سرزنش نشنوند
ز فرمان تن‌آزاده و ژنده‌پوش ز آواز پیغاره آسوده گوش
تن آزاد و آباد گیتی بروی بر آسوده از داور و گفتگوی
چه گفت آن سخن‌گوی آزاده مرد که آزاده را کاهلی بنده کرد
چهارم که خوانند اهتو خوشی همان دست‌ورزان اباسرکشی
کجا کارشان همگنان پیشه بود روانشان همیشه پراندیشه بود
بدین اندرون سال پنجاه نیز بخورد و بورزید و بخشید چیز
ازین هر یکی را یکی پایگاه سزاوار بگزید و بنمود راه
که تا هر کس اندازه‌ی خویش را ببیند بداند کم و بیش را
بفرمود پس دیو ناپاک را به آب اندر آمیختن خاک را
هرانچ از گل آمد چو بشناختند سبک خشک را کالبد ساختند
به سنگ و به گج دیو دیوار کرد نخست از برش هندسی کار کرد
چو گرمابه و کاخهای بلند چو ایران که باشد پناه از گزند
ز خارا گهر جست یک روزگار همی کرد ازو روشنی خواستار
به چنگ آمدش چندگونه گهر چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر
ز خارا به افسون برون آورید شد آراسته بندها را کلید

دگر بویهای خوش آورد باز که دارند مردم به بویش نیاز
چو بان و چو کافور و چون مشک ناب چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
پزشکی و درمان هر دردمند در تندرستی و راه گزند
همان رازها کرد نیز آشکار جهان را نیامد چنو خواستار
گذر کرد ازان پس به کشتی برآب ز کشور به کشور گرفتی شتاب
چنین سال پنجه برنجید نیز ندید از هنر بر خرد بسته چیز
همه کردنیها چو آمد به جای ز جای مهی برتر آورد پای
به فر کیانی یکی تخت ساخت چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو برداشتی ز هامون به گردون برافراشتی
چو خورشید تابان میان هوا نشسته برو شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر آن تخت او شگفتی فرومانده از بخت او
به جمشید بر گوهر افشاندند مران روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین برآسوده از رنج روی زمین
بزرگان به شادی بیاراستند می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ ازان روزگار به ما ماند ازان خسروان یادگار
چنین سال سیصد همی رفت کار ندیدند مرگ اندران روزگار
ز رنج و ز بدشان نبد آگهی میان بسته دیوان بسان رهی
به فرمان مردم نهاده دو گوش ز رامش جهان پر ز آوای نوش
چنین تا بر آمد برین روزگار ندیدند جز خوبی از کردگار
جهان سربه‌سر گشت او را رهی نشسته جهاندار با فرهی

یکایک به تخت مهی بنگرید به گیتی جز از خویشتن را ندید
منی کرد آن شاه یزدان شناس ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
گرانمایگان را ز لشگر بخواند چه مایه سخن پیش ایشان براند
چنین گفت با سالخورده مهان که جز خویشتن را ندانم جهان
هنر در جهان از من آمد پدید چو من نامور تخت شاهی ندید
جهان را به خوبی من آراستم چنانست گیتی کجا خواستم
خور و خواب و آرامتان از منست همان کوشش و کامتان از منست
بزرگی و دیهیم شاهی مراست که گوید که جز من کسی پادشاست
همه موبدان سرفگنده نگون چرا کس نیارست گفتن نه چون
چو این گفته شد فر یزدان از وی بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوی
منی چون بپیوست با کردگار شکست اندر آورد و برگشت کار
چه گفت آن سخن‌گوی با فر و هوش چو خسرو شوی بندگی را بکوش
به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس به دلش اندر آید ز هر سو هراس
به جمشید بر تیره‌گون گشت روز همی کاست آن فر گیتی‌فروز


جمشید جمشید جمشید جمشید جمشید امتیاز : 468 دیدگاه(0)

تاریخ: 31/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 90 نویسنده: طاها

چو ضحاک شد بر جهان شهریار

چو ضحاک شد بر جهان شهریار برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز برآمد برین روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز به نیکی نرفتی سخن جز به راز
دو پاکیزه از خانه‌ی جمشید برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو دختر بدند سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیده‌رویان یکی شهرناز دگر پاکدامن به نام ارنواز
به ایوان ضحاک بردندشان بران اژدهافشن سپردندشان
بپروردشان از ره جادویی بیاموختشان کژی و بدخویی
ندانست جز کژی آموختن جز از کشتن و غارت و سوختن

 

چنان بد که هر شب دو مرد جوان

چنان بد که هر شب دو مرد جوان چه کهتر چه از تخمه‌ی پهلوان
خورشگر ببردی به ایوان شاه همی ساختی راه درمان شاه
بکشتی و مغزش بپرداختی مران اژدها را خورش ساختی
دو پاکیزه از گوهر پادشا دو مرد گرانمایه و پارسا
یکی نام ارمایل پاکدین دگر نام گرمایل پیشبین
چنان بد که بودند روزی به هم سخن رفت هر گونه از بیش و کم
ز بیدادگر شاه و ز لشکرش وزان رسمهای بد اندر خورش
یکی گفت ما را به خوالیگری بباید بر شاه رفت آوری
وزان پس یکی چاره‌ای ساختن ز هر گونه اندیشه انداختن
مگر زین دو تن را که ریزند خون یکی را توان آوریدن برون
برفتند و خوالیگری ساختند خورشها و اندازه بشناختند
خورش خانه‌ی پادشاه جهان گرفت آن دو بیدار دل در نهان
چو آمد به هنگام خون ریختن به شیرین روان اندر آویختن
ازان روز بانان مردم‌کشان گرفته دو مرد جوان راکشان
زنان پیش خوالیگران تاختند ز بالا به روی اندر انداختند
پر از درد خوالیگران را جگر پر از خون دو دیده پر از کینه سر
همی بنگرید این بدان آن بدین ز کردار بیداد شاه زمین
از آن دو یکی را بپرداختند جزین چاره‌ای نیز نشناختند
برون کرد مغز سر گوسفند بیامیخت با مغز آن ارجمند
یکی را به جان داد زنهار و گفت نگر تا بیاری سر اندر نهفت

نگر تا نباشی به آباد شهر ترا از جهان دشت و کوهست بهر
به جای سرش زان سری بی‌بها خورش ساختند از پی اژدها
ازین گونه هر ماهیان سی‌جوان ازیشان همی یافتندی روان
چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست بران سان که نشناختندی که کیست
خورشگر بدیشان بزی چند و میش سپردی و صحرا نهادند پیش
کنون کرد از آن تخمه داد نژاد که ز آباد ناید به دل برش یاد
پس آیین ضحاک وارونه خوی چنان بد که چون می‌بدش آرزوی
ز مردان جنگی یکی خواستی به کشتی چو با دیو برخاستی
کجا نامور دختری خوبروی به پرده درون بود بی‌گفت‌گوی
پرستنده کردیش بر پیش خویش نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش

چو از روزگارش چهل سال ماند

چو از روزگارش چهل سال ماند نگر تا بسر برش یزدان چه راند
در ایوان شاهی شبی دیر یاز به خواب اندرون بود با ارنواز
چنان دید کز کاخ شاهنشهان سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مهتر یکی کهتر اندر میان به بالای سرو و به فر کیان
کمر بستن و رفتن شاهوار بچنگ اندرون گرزه‌ی گاوسار
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ نهادی به گردن برش پالهنگ
همی تاختی تا دماوند کوه کشان و دوان از پس اندر گروه
بپیچید ضحاک بیدادگر بدریدش از هول گفتی جگر
یکی بانگ برزد بخواب اندرون که لرزان شد آن خانه‌ی صدستون
بجستند خورشید رویان ز جای از آن غلغل نامور کدخدای
چنین گفت ضحاک را ارنواز که شاها چه بودت نگویی به راز
که خفته به آرام در خان خویش برین سان بترسیدی از جان خویش
زمین هفت کشور به فرمان تست دد و دام و مردم به پیمان تست
به خورشید رویان جهاندار گفت که چونین شگفتی بشاید نهفت
که گر از من این داستان بشنوید شودتان دل از جان من ناامید
به شاه گرانمایه گفت ارنواز که بر ما بباید گشادنت راز
توانیم کردن مگر چاره‌ای که بی‌چاره‌ای نیست پتیاره‌ای
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت همه خواب یک یک بدیشان بگفت
چنین گفت با نامور ماهروی که مگذار این را ره چاره چوی
نگین زمانه سر تخت تست جهان روشن از نامور بخت تست

تو داری جهان زیر انگشتری دد و مردم و مرغ و دیو و پری
ز هر کشوری گرد کن مهتران از اخترشناسان و افسونگران
سخن سربه سر موبدان را بگوی پژوهش کن و راستی بازجوی
نگه کن که هوش تو بر دست کیست ز مردم شمار ار ز دیو و پریست
چو دانسته شد چاره ساز آن زمان به خیره مترس از بد بدگمان
شه پر منش را خوش آمد سخن که آن سرو سیمین برافگند بن
جهان از شب تیره چون پر زاغ هم آنگه سر از کوه برزد چراغ
تو گفتی که بر گنبد لاژورد بگسترد خورشید یاقوت زرد
سپهبد به هرجا که بد موبدی سخن دان و بیداردل بخردی
ز کشور به نزدیک خویش آورید بگفت آن جگر خسته خوابی که دید
نهانی سخن کردشان آشکار ز نیک و بد و گردش روزگار
که بر من زمانه کی آید بسر کرا باشد این تاج و تخت و کمر
گر این راز با من بباید گشاد و گر سر به خواری بباید نهاد
لب موبدان خشک و رخساره تر زبان پر ز گفتار با یکدیگر
که گر بودنی باز گوییم راست به جانست پیکار و جان بی‌بهاست
و گر نشنود بودنیها درست بباید هم اکنون ز جان دست شست
سه روز اندرین کار شد روزگار سخن کس نیارست کرد آشکار
به روز چهارم برآشفت شاه برآن موبدان نماینده راه
که گر زنده‌تان دار باید بسود و گر بودنیها بباید نمود
همه موبدان سرفگنده نگون پر از هول دل دیدگان پر ز خون

از آن نامداران بسیار هوش یکی بود بینادل و تیزگوش
خردمند و بیدار و زیرک بنام کزان موبدان او زدی پیش گام
دلش تنگتر گشت و ناباک شد گشاده زبان پیش ضحاک شد
بدو گفت پردخته کن سر ز باد که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
جهاندار پیش از تو بسیار بود که تخت مهی را سزاوار بود
فراوان غم و شادمانی شمرد برفت و جهان دیگری را سپرد
اگر باره‌ی آهنینی به پای سپهرت بساید نمانی به جای
کسی را بود زین سپس تخت تو به خاک اندر آرد سر و بخت تو
کجا نام او آفریدون بود زمین را سپهری همایون بود
هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد نیامد گه پرسش و سرد باد
چو او زاید از مادر پرهنر بسان درختی شود بارور
به مردی رسد برکشد سر به ماه کمر جوید و تاج و تخت و کلاه
به بالا شود چون یکی سرو برز به گردن برآرد ز پولاد گرز
زند بر سرت گرزه‌ی گاوسار بگیردت زار و ببنددت خوار
بدو گفت ضحاک ناپاک دین چرا بنددم از منش چیست کین
دلاور بدو گفت گر بخردی کسی بی‌بهانه نسازد بدی
برآید به دست تو هوش پدرش از آن درد گردد پر از کینه سرش
یکی گاو برمایه خواهد بدن جهانجوی را دایه خواهد بدن
تبه گردد آن هم به دست تو بر بدین کین کشد گرزه‌ی گاوسر
چو بشنید ضحاک بگشاد گوش ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش

گرانمایه از پیش تخت بلند بتابید روی از نهیب گزند
چو آمد دل نامور بازجای بتخت کیان اندر آورد پای
نشان فریدون بگرد جهان همی باز جست آشکار و نهان
نه آرام بودش نه خواب و نه خورد شده روز روشن برو لاژورد

 


ضحاک ضحاک ضحاک ضحاک ضحاک امتیاز : 452 دیدگاه(0)

تاریخ: 31/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 48 نویسنده: طاها

جهاندار هوشنگ با رای و داد به جای نیا تاج بر سر نهاد
بگشت از برش چرخ سالی چهل پر از هوش مغز و پر از رای دل
چو بنشست بر جایگاه مهی چنین گفت بر تخت شاهنشهی
که بر هفت کشور منم پادشا جهاندار پیروز و فرمانروا
به فرمان یزدان پیروزگر به داد و دهش تنگ بستم کمر
وزان پس جهان یکسر آباد کرد همه روی گیتی پر از داد کرد
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
سر مایه کرد آهن آبگون کزان سنگ خارا کشیدش برون

 

یکی روز شاه جهان سوی کوه

یکی روز شاه جهان سوی کوه گذر کرد با چند کس همگروه
پدید آمد از دور چیزی دراز سیه رنگ و تیره‌تن و تیزتاز
دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون ز دود دهانش جهان تیره‌گون
نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ
به زور کیانی رهانید دست جهانسوز مار از جهانجوی جست
برآمد به سنگ گران سنگ خرد همان و همین سنگ بشکست گرد
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار کشته ولیکن ز راز ازین طبع سنگ آتش آمد فراز
جهاندار پیش جهان آفرین نیایش همی کرد و خواند آفرین
که او را فروغی چنین هدیه داد همین آتش آنگاه قبله نهاد
بگفتا فروغیست این ایزدی پرستید باید اگر بخردی
شب آمد برافروخت آتش چو کوه همان شاه در گرد او با گروه
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد سده نام آن جشن فرخنده کرد
ز هوشنگ ماند این سده یادگار بسی باد چون او دگر شهریار
کز آباد کردن جهان شاد کرد جهانی به نیکی ازو یاد کرد

چو بشناخت آهنگری پیشه کرد

چو بشناخت آهنگری پیشه کرد از آهنگری اره و تیشه کرد
چو این کرده شد چاره‌ی آب ساخت ز دریای‌ها رودها را بتاخت
به جوی و به رود آبها راه کرد به فرخندگی رنج کوتاه کرد
چراگاه مردم بدان برفزود پراگند پس تخم و کشت و درود
برنجید پس هر کسی نان خویش بورزید و بشناخت سامان خویش
بدان ایزدی جاه و فر کیان ز نخچیر گور و گوزن ژیان
جدا کرد گاو و خر و گوسفند به ورز آورید آنچه بد سودمند
ز پویندگان هر چه مویش نکوست بکشت و به سرشان برآهیخت پوست
چو روباه و قاقم چو سنجاب نرم چهارم سمورست کش موی گرم
برین گونه از چرم پویندگان بپوشید بالای گویندگان
برنجید و گسترد و خورد و سپرد برفت و به جز نام نیکی نبرد
بسی رنج برد اندران روزگار به افسون و اندیشه‌ی بی‌شمار
چو پیش آمدش روزگار بهی ازو مردری ماند تخت مهی
زمانه ندادش زمانی درنگ شد آن هوش هوشنگ بافر و سنگ
نپیوست خواهد جهان با تو مهر نه نیز آشکارا نمایدت چهر


جهاندار-هوشنگ-با-رای-و-داد جهاندار-هوشنگ-با-رای-و-داد جهاندار-هوشنگ-با-رای-و-داد جهاندار-هوشنگ-با-رای-و-داد جهاندار-هوشنگ-با-رای-و-داد امتیاز : 347 دیدگاه(0)

تاریخ: 27/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 82 نویسنده: طاها

کشور: ایران
شهر: مرودشت
تاریخ: در ۳۳۰ پیش از میلاد (۵۰ سالگی) در حال فرار از دست اسکندر مقدونی در منطقه دامغان توسط بسوس به قتل رسید
محل دفن: آرامگاه داریوش سوم در تخت جمشید می باشد

 

داریوش سوم یا دارا آخرین پادشاه شاهنشاهی هخامنشی بود. او فرزند آرشام (نوهٔ داریوش دوم)، و سی‌سی‌گامبیس، دختر اردشیر دوم بود. او در سال ۳۸۰ پیش از میلاد در پارسه متولد شد و در سال ۳۳۰ پیش از میلاد در دامغان بدست بسوس کشته شد. در شاهنامهٔ فردوسی و تاریخ سنتی ایرانیان، داریوش سوم با نام «دارا» شناخته می‌شود و پدر او داراب معرفی شده‌است.

هنگامی که در زمان اردشیر سوم دربارهٔ خاندان هخامنشی و شاهزادگان آن سخن می‌رفت نام داریوش بر زبان نمی‌آمد و اردشیر سوم وقتی که می‌خواست برای استقرار حکومت خود شاهزادگان مزاحم را براندازد، او را به یاد نیاورد و این نشان از آن دارد که در آن دوره عنوان ممتازی نداشته‌است. داریوش در جنگ با کادوسیان در روزگار اردشیر سوم رشادتی از خود نشان داد که اردشیر او را «دلیرترین پارسیان» نامید و او را ساتراپ ارمنستان کرد.

دربارهٔ اینکه او چرا به تخت شاهنشاهی نشست، سخن بسیار گفته‌اند اما آنچه به حقیقت نزدیک‌تر می‌نماید این است که باگواس خواجه وزیر بزرگ دربار اردشیر سوم او را با هر حیله‌ای بود، به روی کار آورد تا عملاً خودش فرمانروای مطلق باشد. زیرا باگواس گمان کرده بود که داریوش شاهزادهٔ زرنگی نیست و شاه نیرومندی نخواهد شد. داریوش سوم در هنگام چلوس تقریباً چهل و پنج سال داشت و کسی نبود که در آن سن و سال بازیچهٔ دست یک خواجهٔ حرم واقع شود. داریوش به اشارات و نظرات باگواس توجهی نمی کرد و وزیر بزرگ که به خطای خود آگاهی یافته بود، برآن شد که داریوش را از میان بردارد. داریوش از این تصمیم باخبر شد و او را فراخواند و جام زهری به او نوشانید.

آغاز پادشاهی داریوش سوم با شروع حکومت اسکندر پسر فیلیپ در مقدونیه تقریباً مقارن است و در سیر تاریخ، او مانند رقیبی است که سرنوشت برای اسکندر تراشیده‌است. داریوش سوم در سال ۳۳۶ پیش از میلاد بر تخت نشست و سلطنتی را آغاز کرد که دوران کوتاه آن پر از رویدادهای بزرگ بود. پایان زندگی او در حقیقت پایان شاهنشاهی بزرگ هخامنشیان بود.

قتل باگواس خواجه داریوش را با یک طغیان مجدد در مصر مواجه‌کرد. درست در همان اوقات اسکندر بیست ساله در مقدونیه به آرام کردن طوایف شمالی سرزمین خویش سرگرم بود، داریوش در صدد تسخیر مجدد مصر برآمد. در اوایل سال ۳۳۴ پیش از میلاد داریوش طغیان مصر را فرو نشاند و از آنجا به پارس بازگشت تا جهت خویش قصرهایی بسازد و حتی در آسایش و فراغت، بنای مقبره ای را هم برای خود بنیاد نهد طرحی که بروز حوادث آن را ناتمام گذاشت.

در بازگشت از مصر داریوش به آتنی‌هایی که از وی کمک مالی درخواست کردند تا با پسر فیلیپ مقدونی به مبارزه برخیزند، از روی بی اعتنایی جواب رد داد. چرا که بخاطرش نمی رسید، یک جوان بیست ساله بتواند، نقشه‌هایی را که فیلیپ مقدونی از آن دم می زد، دنبال کند. وقتی هم اهمیت خطر را دریافت و مبلغی هم ازین بابت به یونان فرستاد، دیگر خیلی دیر شده‌بود و مقاومت آتن هم نمی توانست، از اینکه یونان از زیر سلطهٔ اسکندر درآید، جلوگیری کند.

از زمانی که اردشیر دوم و اردشیر سوم خشونت و فساد را همچون وسیله‌ای برای نیل به قدرت بکار برده‌بودند، امپراتوری هخامنشی در نزد عامهٔ رعایا به یک دستگاه تعدی و فشار تبدیل شده‌بود که دیگر برای حفظ آن تقریباً هیچکس حاضر نبود، حیات خود را به خطر بیاندازد. تسامح کوروش بزرگ مدت‌ها پیش جای خود را به تعصب و تجاوز داده بود و دیگر در نزد اقوام تابع که سرراه خطر بودند، علاقه‌ای به حفظ پیوند با امپراتوری باقی نمانده بود. اسکندر در بهار سال ۳۳۴ پیش از میلاد با حدود سی یا چهل هزار جنگجوی یونانی و مقدونی، قصد گذر از دروازه‌های آسیا را کرد، دروازه‌هایی که در این زمان نگهبان واقعی نداشتند.

در بهار سال ۳۳۴ پیش از میلاد، در حوالی آسیای صغیر، در کنار رود گرانیکوس که آنسوی تنگهٔ داردانل به دریای مرمره می‌ریزد، اولین تلاقی جدی بین دو سپاه ایران و اسکندر بنام نبرد گرانیک یا گرانیکوس رخ داد. در حین این نبرد و یک برخورد تن به تن خود اسکندر، به زحمت از آسیب زوبین مهرداد، داماد داریوش، جان بدر برد که برادر مهرداد، برای انتقام مرگ برادرش با شمشیر به اسکندر حمله کرد که اگر کلیتوس دوست صمیمی اسکندر، درینجا دست ضارب را از شانه قطع نکرده بود، زندگی اسکندر در خطر قطعی بود. جنگ در نهایت به پیروزی اسکندر تمام شد. پس از شکست، سپاه ایرانیان که در صفوف مقدم جا گرفته‌بودند، فرار کردند ولی اسکندر به تعقیب آنها نرفت بلکه به سپاهیان یونانی که در سپاه ایران خدمت می‌کردند و در در این جنگ، در قسمت ذخیره بودند، تاخت و به استثنای دو هزار نفری که اسیر گردیدند، همهٔ این یونانیان به دست سپاه اسکندر کشته شدند.

با این پیروزی، آسیای صغیر به تسخیر اسکندر درآمد و شهرهای یونانی‌نشین این ناحیه، غالباً وی را همچون رهاننده‌ای تلقی کردند و به آسانی دروازه‌هایشان را بر روی او گشودند.

بعد از پیروزی در نبرد گرانیک اسکندر به آسانی توانست سایر ولایات آسیای صغیر را یک به یک تسخیر کند و تا نزدیک به سوریه به سرعت پیش برود. فقط در حوالی شهر کوچک ایسوس در سوریه بود که لشکر وی برای ورود به خاک سوریه با مقاومت تازه‌ای مواجه شد. در سال ۳۳۳ پیش از میلاد، دومین جنگ بین اسکندر و سپاهی که داریوش در بابل تجهیز و آماده کرده‌بود، به نام نبرد ایسوس درگرفت.

داریوش که عنوان فرماندهی سپاه را هم خود، برعهده گرفته‌بود، نتوانسته‌بود این نکته را درک کند که کثرت و تنوع سپاه او ممکن است در جنگ با یک سپاه منظم و محدود و در تنگنایی بین کوه و دریا دست و پا گیر باشد و چنان جای نامناسبی را برای نبرد انتخاب کرده بودند که سواره نظام ایران، میدان عمل نیافت. کم مانده بود که خود داریوش در هنگام نبرد اسیر شود ولی ایرانی‌ها خیلی فداکاری کرده نگذاشتند، اسکندر به شاه برسد و او فرصت یافته، بر اسب نشسته فرار کرد. یکی از سردارهای اسکندر، چادرهای داریوش را که خانوادهٔ داریوش شامل مادر و زن و دختر و خواهر او در آن بودند، همراه با غنائم فراوان تصرف کرد.

بعد از این شکست داریوش به اسکندر تقاضای صلح داد و شرائط صلح، پرداخت غرامت از طرف ایران و ازدواج با خانوادهٔ سلطنتی ایران و واگذاری آسیای صغیر به اسکندر بود و درازای این گذشت‌ها از اسکندر خواسته شده‌بود که خانوادهٔ داریوش را مسترد دارد. این شرائط را اسکندر نپذیرفت.

اسکندر تصمیم گرفت اول فنیقیه (لبنان) را تسخیر کند تا داریوش نتواند از طریق دریا برای او مشکلی بوجود بیاورد و بعد به تسخیر مصر بپردازد. شهر صیدا که سابقاً شدیداً توسط ایرانی‌ها سرکوب شده بود، بدون خونریزی تسلیم شد اما در صور مقاومت ناوگان‌های ایرانی و فنیقی هفت ماه طول کشید و اسکندر را چنان عصبانی کرد که بعد از فتح هشت هزار نفر از اهالی آنجا را قتل عام کرد و سی هزار تن را به بردگی فروخت. غزه نیز که دروازهٔ آسیا محسوب می‌شد آنقدر در برابر فاتح مقاومت نشان داد تا تمام مردانش کشته شدند و زنانش به دست سربازان اسکندر افتادند. بیت المقدس نیز بدون مقاومت تسلیم شد.

در سال ۳۳۲ پیش از میلاد ساتراپ ایرانی مصر که از ناخرسندی مصری‌ها از حکومت پارسی‌ها واقف بود، تقریباً بدون کشمکش خود را کنار کشید و در تمام درهٔ نیل از اسکندر همچون یک منجی آسمانی استقبال شد. در مصر کاهن آمون سلطنت تمام روی زمین را به وی وعده داد و به یونانی‌ها و مقدونی‌ها که با اسکندر به معبد آمون آمده بودند، توصیه کرد، تا او را همچون خدا پرستش کنند. اسکندر بقول یوستن در اثر سخنان کاهن، دچار چنان نخوتی شد که حد نداشت. قسمت عمدهٔ دشواری‌هایی که او بعدها در بابل و هند با یونانیان همراه خویش پیدا کرد، ناشی از همین تلقینات کاهن آمون دانسته‌اند.

در سال ۳۳۲ پیش از میلاد، همسر داریوش استاتیرای دوم که یونانیان از وی به عنوان زیباترین زن جهان، یاد کرده‌اند، در طی اسارت و در اثر زایمان درگذشت. و داریوش در این زمان در یک حالت یأس و درماندگی، به سبب اسارت خانواده‌اش در درست اسکندر فرو رفته بود. داریوش بجای هرگونه مجاهدهٔ جدی در جهت جلوگیری از پیشرفت یونانی‌ها، در بین النهرین آنسوی دجله منتظر اسکندر شد و جنگی را که می بایست جنگ سرنوشت باشد، به داخل ایران کشاند.

در سال ۳۳۱ پیش از میلاد، در نبرد گوگمل اسکندر برای سومین بار با سپاه داریوش برخورد. وقتی جنگ در گرفت کثرت سپاه ایران در ابتدا باعث وحشت و دغدغهٔ اسکندر شد و به نظر می آمد که این بار ایرانیها فاتح می شوند اما اسکندر که پافشاری ایرانیان را دید، حمله را بر شخص داریوش، متمرکز کرد و جراحتی بر وی وارد آمد. داریوش فرار کرد و فرار او، باعث فرار قسمتی از قشون گردید و بابل بلافاصله به دست اسکندر افتاد. ورود اسکندر به بابل به سبب لطمه‌هایی که در دورهٔ خشایارشا به معابد بابل وارد شده بود نزد کاهنان و عامه با خوشحالی تلقی شد.

اسکندر در بابل فقط آن اندازه توقف کرد که لشکرش از خستگی راه بیاساید و بعد از یکماه استراحت فتح شوش و پرسپولیس را الزام کرد. فتح شوش پایتخت زمستانی هخامنشیان، بیست روز بعد میسر شد. اسکندر به دنبال تسخیر پایتخت دیگر داریوش پرسپولیس که بقول دیودور مؤرخ، در زیر آفتاب شهری ثروتمندتر از آن نبود بلافاصله راه سرزمین پارس را پیش گرفت.

پس از فرار داریوش و سقوط شوش مقاومت در مقابل این بیگانه بیفایده بنظر می رسید، بااین‌وجود یک سردار پارسی به نام آریوبرزن در مقابل او مقاومتی جسورانه و شدید، در تنگه‌ای که موسوم به دربند پارس است، از خود نشان داد. او باعث شد که اسکندر نتواند از این تنگه بگذرد. سپاه اسکندر مجبور شدند، بهمان ترتیبی که ایرانی‌ها در جنگ ترموپیل اقدام کرده بودند، عمل کرده و از پشت سر ایرانی‌هایی که تنگه را بسته بودند، به آنها حمله کرده و راه را باز کند. بطوریکه می نویسند دفاع آریوبرزن، یگانه مدافعهٔ صحیح و درستی بوده که ایران در آن زمان، بعمل آورد.

اسکندر با فتح پرسپولیس به مهمترین هدف فتوحات خود دست یافت و از اینکه تختگاه یک امپراتور که سالها پیش با آتش زدن آتن تمام دنیای یونان را عرضهٔ اهانت و تحقیر کرده بود اکنون به یک اشاره او می تواند در آتش انتقام بسوزد خود را فوق العاده مغرور و خرسند می یافت. از این رو برخلاف نصایح پارمنتون که او را از آتش زدن قصر سلطنتی پرسپولیس برحذر داشته بود قصر را طعمهٔ یک حریق عمدی کرد و بعد چون از این انتقام وحشیانهٔ خویش چنانکه پلوتارک می گوید پشیمان شد یا آنگونه که کورتیوس می گوید «چون مقدونی‌ها از اینکه شهری به عظمت پرسپولیس بر دست پادشاه آنها نابود گشت، شرمسار شدند و واقعه را به تأثیر شراب و تحریک یک روسپی منسوب کردند.» بعلاوه شهر نیز بر دست سربازان مقدونی که از پایان مأموریت خود و رسالت عظیم «ضد بربر» اسکندر خوشحال بودند، عرضهٔ غارت و تجاوز گشت.

در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، داریوش با وجود شکستهای پی در پی هنوز مأیوس نشده و درصدد بود قشون جدیدی در ماد تجهیز کند و یکچند در اکباتان (همدان) ماند اما وقتی اسکندر در تعقیب داریوش از پارس راه ماد را پیش گرفت و داریوش نیز برای تجهیز سپاه توفیقی نیافت. با بسوس ساتراپ باختر که خویشاوند داریوش سوم محسوب می شد و عده ای از بزرگان پارس، از جانب ری به ولایت باختر عزیمت کردند. در حدود دامغان بسوس، که از آمدن اسکندر مطلع شده بود، شاه را به قصد کشتن، زخم مهلکی زد و به سوی باختر گریخت و خود را اردشیر چهارم، شاه ایران خواند. اسکندر وقتی به بالین داریوش رسید او از آن زخم‌ها فوت کرده بود و فاتح جسد او را با تأثر و احترام به پارس فرستاد.

پرسپولیس (تخت جمشید)

پرسپولیس (تخت جمشید)

بسوس در باختر و آنسوی جیحون یک‌چند همچنان به دعوی خود ادامه داد. اسکندر او را تعقیب و سپس مجازات کرد. این اقدام اسکندر در واقع برای انتقام گرفتن از قاتل داریوش نبود بلکه بدان سبب بود که ادعای او ممکن بود در ولایات شرقی پایگاه تازه ای برای تجدید حیات امپراتوری هخامنشی ساخته شود. بدین ترتیب و با مجازات بسوس به عنوان یک قاتل و غاصب چهرهٔ داریوش سوم در هاله‌ای از قدس فرو رفت. با مرگ داریوش و پیروزی اسکندر بر بسوس امپراتوری هخامنشی، بعد از ۲۳۰ سال منقرض شد.

نام دختر داریوش سوم استاتیرای دوم بود. او یکی از سه زن ایرانی‌ای بود که اسکندر به عقد خود درآورد. روشنک یا رکسانا دختر والی باختر و پروشات دوم، دختر اردشیر سوم دو همسر دیگر او بودند.


داریوش-سوم داریوش-سوم داریوش-سوم داریوش-سوم داریوش-سوم امتیاز : 309 دیدگاه(0)
تاریخ: 27/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 105 نویسنده: طاها

پرسپولیس.

اسکندر در بابل فقط آن اندازه توقف کرد که لشکرش از خستگی راه بیاساید و بعد از یکماه استراحت فتح شوش و پرسپولیس را الزام کرد. فتح شوش پایتخت زمستانی هخامنشیان، بیست روز بعد میسر شد. اسکندر به دنبال تسخیر پایتخت دیگر داریوش پرسپولیس که بقول دیودور مؤرخ، در زیر آفتاب شهری ثروتمندتر از آن نبود بلافاصله راه سرزمین پارس را پیش گرفت.

پس از فرار داریوش و سقوط شوش مقاومت در مقابل این بیگانه بیفایده بنظر می رسید، بااین‌وجود یک سردار پارسی به نام آریوبرزن در مقابل او مقاومتی جسورانه و شدید، در تنگه‌ای که موسوم به دربند پارس است، از خود نشان داد. او باعث شد که اسکندر نتواند از این تنگه بگذرد. سپاه اسکندر مجبور شدند، بهمان ترتیبی که ایرانی‌ها در جنگ ترموپیل اقدام کرده بودند، عمل کرده و از پشت سر ایرانی‌هایی که تنگه را بسته بودند، به آنها حمله کرده و راه را باز کند. بطوریکه می نویسند دفاع آریوبرزن، یگانه مدافعهٔ صحیح و درستی بوده که ایران در آن زمان، بعمل آورد.

اسکندر با فتح پرسپولیس به مهمترین هدف فتوحات خود دست یافت و از اینکه تختگاه یک امپراتور که سالها پیش با آتش زدن آتن تمام دنیای یونان را عرضهٔ اهانت و تحقیر کرده بود اکنون به یک اشاره او می تواند در آتش انتقام بسوزد خود را فوق العاده مغرور و خرسند می یافت. از این رو برخلاف نصایح پارمنتون که او را از آتش زدن قصر سلطنتی پرسپولیس برحذر داشته بود قصر را طعمهٔ یک حریق عمدی کرد و بعد چون از این انتقام وحشیانهٔ خویش چنانکه پلوتارک می گوید پشیمان شد یا آنگونه که کورتیوس می گوید «چون مقدونی‌ها از اینکه شهری به عظمت پرسپولیس بر دست پادشاه آنها نابود گشت، شرمسار شدند و واقعه را به تأثیر شراب و تحریک یک روسپی منسوب کردند.» بعلاوه شهر نیز بر دست سربازان مقدونی که از پایان مأموریت خود و رسالت عظیم «ضد بربر» اسکندر خوشحال بودند، عرضهٔ غارت و تجاوز گشت.

سرانجام داریوش سوم

تصویری نقاشی شده از رسیدن اسکندر بر بالین داریوش سوم پس از مرگ وی.

در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، داریوش با وجود شکستهای پی در پی هنوز مأیوس نشده و درصدد بود قشون جدیدی در ماد تجهیز کند و یکچند در اکباتان (همدان) ماند اما وقتی اسکندر در تعقیب داریوش از پارس راه ماد را پیش گرفت و داریوش نیز برای تجهیز سپاه توفیقی نیافت. با بسوس ساتراپ باختر که خویشاوند داریوش سوم محسوب می شد و عده ای از بزرگان پارس، از جانب ری به ولایت باختر عزیمت کردند. در حدود دامغان بسوس، که از آمدن اسکندر مطلع شده بود، شاه را به قصد کشتن، زخم مهلکی زد و به سوی باختر گریخت و خود را اردشیر چهارم، شاه ایران خواند. اسکندر وقتی به بالین داریوش رسید او از آن زخم‌ها فوت کرده بود و فاتح جسد او را با تأثر و احترام به پارس فرستاد.

بسوس در باختر و آنسوی جیحون یک‌چند همچنان به دعوی خود ادامه داد. اسکندر او را تعقیب و سپس مجازات کرد. این اقدام اسکندر در واقع برای انتقام گرفتن از قاتل داریوش نبود بلکه بدان سبب بود که ادعای او ممکن بود در ولایات شرقی پایگاه تازه ای برای تجدید حیات امپراتوری هخامنشی ساخته شود. بدین ترتیب و با مجازات بسوس به عنوان یک قاتل و غاصب چهرهٔ داریوش سوم در هاله‌ای از قدس فرو رفت. با مرگ داریوش و پیروزی اسکندر بر بسوس امپراتوری هخامنشی، بعد از ۲۳۰ سال منقرض شد.

نام دختر داریوش سوم استاتیرای سوم بود. او یکی از سه زن ایرانی‌ای بود که اسکندر به عقد خود درآورد. روشنک یا رکسانا دختر والی باختر و پروشات دوم، دختر اردشیر سوم دو همسر دیگر او بودند.


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
کوروش بزرگ
۵۵۹ - ۵۲۹
 
کاساندان
ملکه
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
داریوش بزرگ
۵۲۲- ۴۸۶
 
آتوسا
ملکه
 
کمبوجیه دوم
۵۳۰ - ۵۲۲
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
خشایارشا
۴۸۵ - ۴۶۵
 
آمستریس
ملکه
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اردشیر یکم
۴۶۵ - ۴۲۴
 
داماسپیا
ملکه
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
خشایارشای دوم
۴۲۴
 
سغدیانوس
۴۲۴ - ۴۲۳
 
داریوش دوم
۴۲۳ - ۴۰۴
 
 
 
پروشات
ملکه
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آتش-در-کاخ- آتش-در-کاخ- آتش-در-کاخ- آتش-در-کاخ- آتش-در-کاخ- امتیاز : 285 دیدگاه(0)

آخرین مطالب

چهارشنبه 16 بهمن 1392
چهارشنبه 16 بهمن 1392
چهارشنبه 16 بهمن 1392
چهارشنبه 16 بهمن 1392
شنبه 24 اردیبهشت 1390

مطالب محبوب

شنبه 24 اردیبهشت 1390
شنبه 24 اردیبهشت 1390
شنبه 24 اردیبهشت 1390
سه شنبه 02 فروردین 1390
شنبه 24 اردیبهشت 1390

صفحات مطالب