همرگ انجمنی متفاوت

تاریخ: 27/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 96 نویسنده: طاها

آغاز پادشاهی داریوش سوم با شروع حکومت اسکندر پسر فیلیپ در مقدونیه تقریباً مقارن است و در سیر تاریخ، او مانند رقیبی است که سرنوشت برای اسکندر تراشیده‌است. داریوش سوم در سال ۳۳۶ پیش از میلاد بر تخت نشست و سلطنتی را آغاز کرد که دوران کوتاه آن پر از رویدادهای بزرگ بود. پایان زندگی او در حقیقت پایان شاهنشاهی بزرگ هخامنشیان بود.

طغیان مجدد در مصر

قتل باگواس خواجه داریوش را با یک طغیان مجدد در مصر مواجه‌کرد. درست در همان اوقات اسکندر بیست ساله در مقدونیه به آرام کردن طوایف شمالی سرزمین خویش سرگرم بود، داریوش در صدد تسخیر مجدد مصر برآمد. در اوایل سال ۳۳۴ پیش از میلاد داریوش طغیان مصر را فرو نشاند و از آنجا به پارس بازگشت تا جهت خویش قصرهایی بسازد و حتی در آسایش و فراغت، بنای مقبره ای را هم برای خود بنیاد نهد طرحی که بروز حوادث آن را ناتمام گذاشت.

درخواست کمک آتنی‌ها برای مقابله با اسکندر

در بازگشت از مصر داریوش به آتنی‌هایی که از وی کمک مالی درخواست کردند تا با پسر فیلیپ مقدونی به مبارزه برخیزند، از روی بی اعتنایی جواب رد داد. چرا که بخاطرش نمی رسید، یک جوان بیست ساله بتواند، نقشه‌هایی را که فیلیپ مقدونی از آن دم می زد، دنبال کند. وقتی هم اهمیت خطر را دریافت و مبلغی هم ازین بابت به یونان فرستاد، دیگر خیلی دیر شده‌بود و مقاومت آتن هم نمی توانست، از اینکه یونان از زیر سلطهٔ اسکندر درآید، جلوگیری کند.

اسکندر و عبور از دروازه‌های بدون نگهبان

از زمانی که اردشیر دوم و اردشیر سوم خشونت و فساد را همچون وسیله‌ای برای نیل به قدرت بکار برده‌بودند، امپراتوری هخامنشی در نزد عامهٔ رعایا به یک دستگاه تعدی و فشار تبدیل شده‌بود که دیگر برای حفظ آن تقریباً هیچکس حاضر نبود، حیات خود را به خطر بیاندازد. تسامح کوروش بزرگ مدت‌ها پیش جای خود را به تعصب و تجاوز داده بود و دیگر در نزد اقوام تابع که سرراه خطر بودند، علاقه‌ای به حفظ پیوند با امپراتوری باقی نمانده بود. اسکندر در بهار سال ۳۳۴ پیش از میلاد با حدود سی یا چهل هزار جنگجوی یونانی و مقدونی، قصد گذر از دروازه‌های آسیا را کرد، دروازه‌هایی که در این زمان نگهبان واقعی نداشتند.

نخستین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد گرانیک

نقشه‌ای که زمان و محل سه نبرد گرانیک، ایسوس، و گوگمل نشان داده شده‌است. برای بهتر دیدن تصویر بر روی آن کلیک کنید.

در بهار سال ۳۳۴ پیش از میلاد، در حوالی آسیای صغیر، در کنار رود گرانیکوس که آنسوی تنگهٔ داردانل به دریای مرمره می‌ریزد، اولین تلاقی جدی بین دو سپاه ایران و اسکندر بنام نبرد گرانیک یا گرانیکوس رخ داد. در حین این نبرد و یک برخورد تن به تن خود اسکندر، به زحمت از آسیب زوبین مهرداد، داماد داریوش، جان بدر برد که برادر مهرداد، برای انتقام مرگ برادرش با شمشیر به اسکندر حمله کرد که اگر کلیتوس دوست صمیمی اسکندر، درینجا دست ضارب را از شانه قطع نکرده بود، زندگی اسکندر در خطر قطعی بود. جنگ در نهایت به پیروزی اسکندر تمام شد. پس از شکست، سپاه ایرانیان که در صفوف مقدم جا گرفته‌بودند، فرار کردند ولی اسکندر به تعقیب آنها نرفت بلکه به سپاهیان یونانی که در سپاه ایران خدمت می‌کردند و در در این جنگ، در قسمت ذخیره بودند، تاخت و به استثنای دو هزار نفری که اسیر گردیدند، همهٔ این یونانیان به دست سپاه اسکندر کشته شدند.

با این پیروزی، آسیای صغیر به تسخیر اسکندر درآمد و شهرهای یونانی‌نشین این ناحیه، غالباً وی را همچون رهاننده‌ای تلقی کردند و به آسانی دروازه‌هایشان را بر روی او گشودند.

دومین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد ایسوس

تصویری نقاشی شده از به اسارت افتادن خانوادهٔ داریوش سوم، توسط اسکندر در جنگ ایسوس.

بعد از پیروزی در نبرد گرانیک اسکندر به آسانی توانست سایر ولایات آسیای صغیر را یک به یک تسخیر کند و تا نزدیک به سوریه به سرعت پیش برود. فقط در حوالی شهر کوچک ایسوس در سوریه بود که لشکر وی برای ورود به خاک سوریه با مقاومت تازه‌ای مواجه شد. در سال ۳۳۳ پیش از میلاد، دومین جنگ بین اسکندر و سپاهی که داریوش در بابل تجهیز و آماده کرده‌بود، به نام نبرد ایسوس درگرفت.

داریوش که عنوان فرماندهی سپاه را هم خود، برعهده گرفته‌بود، نتوانسته‌بود این نکته را درک کند که کثرت و تنوع سپاه او ممکن است در جنگ با یک سپاه منظم و محدود و در تنگنایی بین کوه و دریا دست و پا گیر باشد و چنان جای نامناسبی را برای نبرد انتخاب کرده بودند که سواره نظام ایران، میدان عمل نیافت. کم مانده بود که خود داریوش در هنگام نبرد اسیر شود ولی ایرانی‌ها خیلی فداکاری کرده نگذاشتند، اسکندر به شاه برسد و او فرصت یافته، بر اسب نشسته فرار کرد. یکی از سردارهای اسکندر، چادرهای داریوش را که خانوادهٔ داریوش شامل مادر و زن و دختر و خواهر او در آن بودند، همراه با غنائم فراوان تصرف کرد.

بعد از این شکست داریوش به اسکندر تقاضای صلح داد و شرائط صلح، پرداخت غرامت از طرف ایران و ازدواج با خانوادهٔ سلطنتی ایران و واگذاری آسیای صغیر به اسکندر بود و درازای این گذشت‌ها از اسکندر خواسته شده‌بود که خانوادهٔ داریوش را مسترد دارد. این شرائط را اسکندر نپذیرفت.

تسخیر فنیقیه و مصر توسط اسکندر

اسکندر تصمیم گرفت اول فنیقیه (لبنان) را تسخیر کند تا داریوش نتواند از طریق دریا برای او مشکلی بوجود بیاورد و بعد به تسخیر مصر بپردازد. شهر صیدا که سابقاً شدیداً توسط ایرانی‌ها سرکوب شده بود، بدون خونریزی تسلیم شد اما در صور مقاومت ناوگان‌های ایرانی و فنیقی هفت ماه طول کشید و اسکندر را چنان عصبانی کرد که بعد از فتح هشت هزار نفر از اهالی آنجا را قتل عام کرد و سی هزار تن را به بردگی فروخت. غزه نیز که دروازهٔ آسیا محسوب می‌شد آنقدر در برابر فاتح مقاومت نشان داد تا تمام مردانش کشته شدند و زنانش به دست سربازان اسکندر افتادند. بیت المقدس نیز بدون مقاومت تسلیم شد.

در سال ۳۳۲ پیش از میلاد ساتراپ ایرانی مصر که از ناخرسندی مصری‌ها از حکومت پارسی‌ها واقف بود، تقریباً بدون کشمکش خود را کنار کشید و در تمام درهٔ نیل از اسکندر همچون یک منجی آسمانی استقبال شد. در مصر کاهن آمون سلطنت تمام روی زمین را به وی وعده داد و به یونانی‌ها و مقدونی‌ها که با اسکندر به معبد آمون آمده بودند، توصیه کرد، تا او را همچون خدا پرستش کنند. اسکندر بقول یوستن در اثر سخنان کاهن، دچار چنان نخوتی شد که حد نداشت. قسمت عمدهٔ دشواری‌هایی که او بعدها در بابل و هند با یونانیان همراه خویش پیدا کرد، ناشی از همین تلقینات کاهن آمون دانسته‌اند.

سومین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد گوگمل

نگاره‌ای از جنگ داریوش سوم و اسکندر.

در سال ۳۳۲ پیش از میلاد، همسر داریوش استاتیرای دوم که یونانیان از وی به عنوان زیباترین زن جهان، یاد کرده‌اند، در طی اسارت و در اثر زایمان درگذشت. و داریوش در این زمان در یک حالت یأس و درماندگی، به سبب اسارت خانواده‌اش در درست اسکندر فرو رفته بود. داریوش بجای هرگونه مجاهدهٔ جدی در جهت جلوگیری از پیشرفت یونانی‌ها، در بین النهرین آنسوی دجله منتظر اسکندر شد و جنگی را که می بایست جنگ سرنوشت باشد، به داخل ایران کشاند.

در سال ۳۳۱ پیش از میلاد، در نبرد گوگمل اسکندر برای سومین بار با سپاه داریوش برخورد. وقتی جنگ در گرفت کثرت سپاه ایران در ابتدا باعث وحشت و دغدغهٔ اسکندر شد و به نظر می آمد که این بار ایرانیها فاتح می شوند اما اسکندر که پافشاری ایرانیان را دید، حمله را بر شخص داریوش، متمرکز کرد و جراحتی بر وی وارد آمد. داریوش فرار کرد و فرار او، باعث فرار قسمتی از قشون گردید و بابل بلافاصله به دست اسکندر افتاد. ورود اسکندر به بابل به سبب لطمه‌هایی که در دورهٔ خشایارشا به معابد بابل وارد شده بود نزد کاهنان و عامه با خوشحالی تلقی شد.


وقایع-دوران-سلطنت-داریوش- وقایع-دوران-سلطنت-داریوش- وقایع-دوران-سلطنت-داریوش- وقایع-دوران-سلطنت-داریوش- وقایع-دوران-سلطنت-داریوش- امتیاز : 445 دیدگاه(0)

تاریخ: 27/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 81 نویسنده: طاها

هنگامی که در زمان اردشیر سوم دربارهٔ خاندان هخامنشی و شاهزادگان آن سخن می‌رفت نام داریوش بر زبان نمی‌آمد و اردشیر سوم وقتی که می‌خواست برای استقرار حکومت خود شاهزادگان مزاحم را براندازد، او را به یاد نیاورد و این نشان از آن دارد که در آن دوره عنوان ممتازی نداشته‌است. داریوش در جنگ با کادوسیان در روزگار اردشیر سوم رشادتی از خود نشان داد که اردشیر او را «دلیرترین پارسیان» نامید و او را ساتراپ ارمنستان کرد.

دربارهٔ اینکه او چرا به تخت شاهنشاهی نشست، سخن بسیار گفته‌اند اما آنچه به حقیقت نزدیک‌تر می‌نماید این است که باگواس خواجه وزیر بزرگ دربار اردشیر سوم او را با هر حیله‌ای بود، به روی کار آورد تا عملاً خودش فرمانروای مطلق باشد. زیرا باگواس گمان کرده بود که داریوش شاهزادهٔ زرنگی نیست و شاه نیرومندی نخواهد شد. داریوش سوم در هنگام چلوس تقریباً چهل و پنج سال داشت و کسی نبود که در آن سن و سال بازیچهٔ دست یک خواجهٔ حرم واقع شود. داریوش به اشارات و نظرات باگواس توجهی نمی کرد و وزیر بزرگ که به خطای خود آگاهی یافته بود، برآن شد که داریوش را از میان بردارد. داریوش از این تصمیم باخبر شد و او را فراخواند و جام زهری به او نوشانید.


بر-تخت-نشستن--داریوش-سوم بر-تخت-نشستن--داریوش-سوم بر-تخت-نشستن--داریوش-سوم بر-تخت-نشستن--داریوش-سوم بر-تخت-نشستن--داریوش-سوم امتیاز : 480 دیدگاه(0)

تاریخ: 27/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 85 نویسنده: طاها

بیوگرافی و زندگینامه

باگواس خواجه پس از کشتن ارشک ، چنین صلاح دید که فردی را به شاهی برگزیند که هم از خاندان هخامنشی باشد و هم فردی دور از دربار بوده باشد ، تا بتواند خودش زمام امور را در دست داشته باشد . کشتاری هم که توسط او در خاندان هخامنشی شده بود دیگر کسی را بر جای نگذاشته بود که سزاوار پادشاهی باشد . از اینرو داریوش را که از شاخه فرعی خاندان هخامنشی بود ، به قدرزت رسانید ، اما مدتی بعد داریوش حاضر به تمکین از باگواس خواجه نشد ، باگواس که انتخاب خود را اشتباه می دید درصدد بر آمد تا داریوش را نیز به قتل برساند . اما داریوش از قصد او آگاه شد و باگواس را به نزد خود خوانده ، دستور داد تا در حضور ام زهری را که تهیه کرده بودند بنوشد . باگواس نیز به ناچار چنین کرد و درگذشت . در آغاز سلطنت داریوش سوم شورشی در سال 334 قبل از میلاد به وقوع پیوست که داریوش آنرا سرکوب نمود . اسکندر مقدونی در سال 335 قبل از میلاد پس از درگذشت پدرش – فیلیپ دوم – جانشین او گشت و بدون هیچ تردیدی توانست یونان را مجبور کند او را سپهسالار کل یونان بشناسند ، داریوش بعد از درگذشت فیلیپ خیالش از بابت مقدونیه راحت شده بود ، اما چندی نگذشت که با آگاهی از فتوحات اسکندر ، داریوش به فکر جنگ افتاد ، اما هنوز تشویشی را در خود احساس نمی کرد . تشویش ضروریی که اگر در وجودش پیدا می شد ، قطعا" می توانست سرنوشت خودش و ایران را به گونه ای دیگر رغم بزند . در بهار 334 قبل از میلاد اسکندر بدون هیچگونه ممانعتی از جانب ایرانیان از تنگه داردانل گذشت و وارد آسیای صغیر شد . در اولین جنگ به نام گرانیک ، در سال 334 قبل از میلاد سپاه ایران با 20000 سواره نظام و 20000 پیاده نظام اجیر یونانی در برابر سپاه اسکندر با 35000 سپاهی قرارگرفت ، ایرانیان از غایت غرور حاضر نشدند که سواره نظام را به کار گیرند ، اما اسکندر از تمام توان خود استفاده نمود ، در ابتدا به مدد تیر انداران ایرانی پیشرفت با ایرانیان بود اما با یاری سواره نظام سنگین اسلحه وضع فرق کرد . اسکندر توانست مهرداد – داماد شاه – را بکشد ، سرانجام قلب قشون ایران شکافته شد ، و سواره نظام پارس شکست خورد و گریخت . پس از این جنگ داریوش سوم تصمیم گرفت فرماندهی سپاه را شخصا" به عهده گیرد ، پس بابل را لشگرگاه خود قرارداد ، و سپاهی 300 تا 500 هزار نفره ترتیب داد ، سپس با شکوه و جلال بسیار ، در حالیکه زنان ، خدمه ، گنجها و سپاهیانش به طرز پر طمطراقی با او بودند ، از فرات گذشت ، اما درخشندگی سپاه اسکندر تنها از آهن بود ، نه از طلا و نقره . سرانجام جنگ در دشت مجاور شهر ایسّوس از نواحی کلیکیه درگرفت که به جنگ ایسّوس مشهور گشت ، اسکندر پس از نطقی آتشین به قلب لشکر ایران همه برد و سپس به سوی گردنه شاه تاخت و اگر ایرانیان به زحمت مانع رسیدن وی به گرئنه شاه شدند ، اما در همان هنگام اسبان گردونه شاه رم کرده و داریوش متوحش بر زمین افتاد ، لیک بیدرنگ بر اسبی نشسته ، بگریخت . سپاهیان نیز با دیدن فرارشاه ، بگریختند و سپاه اسکندر پیروز شد .و حرم شاه به دست اسکندر افتاد و تمامی بستگان شاه اسیر اسکندر شدند . داریوش در نامه ای خطاب به اسکندر حاضر شد دخترش را به همسرس اسکندر درآورد و جهیزیه دخترش را نیز ممالک غربی ایران تا رود داردانل قراردهد به علاوه تا 1000 تالان برای باز خرید خویشانش – که اسیر اسکندر بودند - بپردارید ، اما اسکندر در پاسخ به سفرای داریوش گفت که تمام خزانه و ممالک داریوش از آن اسکندر است و اگر دخترش را هم بخواهد خواهد گرفت .بدینگونه اسکندر تنها راه چاره برای داریوش را تسلیم و یا جنگ قرارداد. اخرین نبرد به نام گوگمل در سال 331 قبل از میلاد رخ داد . با دراوایل جنگ به لطف ارابه های داس دار کار به نفع ایرانیان بود اما اینبار نیز اسکندر به قلب سپاه ایران زد و با نیزه گردونه شاه را هدف گرفت ، گردونه سرنگون شد ، و سپاهیان پنداشتند داریوش کشته شده اما داریوش به زحمت مجددا" در گردونه نشست ، اما بجای جنگ راه فرار را در پیش گرفت ، او عازم سفری بی بازگشت به ماد شد ، درست در همین لحظه سلطنت هخامنشی به پایان رسید ، وگرنه مرگ داریوش در اندکی بعد ، تنها در حد پدید آوردن یک صحنه درآماتیک بود وبس . پس از اسکندر رو به سوی پارس نمود و تخت جمشید و گنجینه های عظیم شاهی را تصاحب نمود ، سپاهیان اسکندر نیز به درون شهر پارسه ریخته و شروع به غارت و تجاوز و کشتار نمودند ، بسیاری از اهالی شهر با دیدن آن شهر دست به خودکشی زدند و خانه های خود را سوزاندند ، گفته می شود در جشنی که بعدا" مقدونی ها برگزار کردند یکی از زنان بدکاره آتنی به نام تائیس ، اسکندر را در حال مستی وادار کرد تا کاخ تخت جمشید را به آتش بکشد ، خواه بدینگونه بود خواه اسکندر عمدا" دست به اینکار زد ، تخت جمشید دیگر کمر راست نکرد ، اما ویرانه های آن همچنان باقی است تا برای برخی مایه عبرت گردد و برای برخی دیگر ، دریغ . اسکندر در سال330 قبل از میلاد برای به چنگ آوردن داریوش به سوی همدان رفت ، سرداران خائن داریوش که از امدن اسکندر خبر دار شدند ، در هراس افتاده ، زخمهای مهلکی به زدند ، او را در حالت احتضار رها ساخته و گریختند ، اسکندر در آخرین لحظات حیات داریوش سوم در حوالی دامغان به بالین او رسید . و بدینشکل سلسله هخامنشی با مرگ داریوش سوم به پایان رسید

 

 

 

نقش رستم آرامگاه شاهان در فارس



داریوش-سوم داریوش-سوم داریوش-سوم داریوش-سوم داریوش-سوم امتیاز : 385 دیدگاه(0)

تاریخ: 26/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 183 نویسنده: طاها

پرچم ایران از دوره ناصرالدین شاه قاجار دارای سه رنگ شامل رنگ‌های سبز، سفید و سرخ است. نشان کنونی در پرچم ایران، نشان جمهوری اسلامی نام دارد که شرح و تفسیر رسمی آن در اصل ۱۸ قانون اساسی آمده‌است. اما به‌طور خلاصه این نشان بیان‌گر واژهٔ عربی «الله» و شعار اسلامی عربی «لا اله الا الله» است که روی رنگ سفید پرچم قرار گرفته‌است. همچنین ۲۲ «الله‌اکبر» به رنگ سفید و به نشانه پیروزی انقلاب در روز ۲۲ بهمن در حاشیه پایین رنگ سبز و حاشیه بالای رنگ سرخ نوشته شده‌است.

پرچم دوران هخامنشی به احتمال زیاد عقابی با بال‌های گشوده با قرص خورشیدی در پشت سر عقاب بوده‌است و در زمان اشکانیان پرچمی استفاده می‌شد که به خورشید مزین بوده‌است. منبع عمده ما از نشانه‌های اشراف دوره ساسانی و درفش‌های روزگار ساسانی، کتاب شاهنامه و منابع اسلامی می‌باشد. همچنین تعداد هیجده مُهر مربوط به دوره ساسانی که در اطراف دریاچه خوارزم پیدا شده‌است و سنگ‌نبشته‌های ساسانی و پاره‌ای اشارات موجود در منابع رومی آگاهی‌هایی در این زمینه به ما می‌دهند. در سده‌های آغازین پس از اسلام رنگ سیاه رنگ خلفای عباسی و پیروان و طرفداران آنها بوده و رنگهای سبز و سفید نیز رنگ مورد علاقه در پرچم‌های مخالفان عباسیان مانند علویان، فاطمیان مصر و شورشیان ایرانی بوده‌است. از حدود قرن ۹ هجری (پانزده میلادی) نشان شیر و خورشید نشان محبوبی در پرچم‌های ایران بوده‌است. این نشان در دوره‌های مختلف و نزد سلسله‌های شاهی مختلف به صورتهای متفاوتی تعبیر شده‌است. این نشان در ابتدا تنها نماد ستاره‌بینی بود نه نشانه پادشاهی، ولی بعدها تعبیری اسلامی-شیعی پیدا نمود.

تعبیرهای ملی‌گرایانه و سلطنتی از این نشان بعدها در دوران‌های قاجار و پهلوی به این نشان داده ‌شد. در زمان فتحعلی شاه قاجار شمشیری به دست شیر داده می‌شود و استفاده از این نشان تا انقلاب ۱۳۵۷ ادامه پیدا می‌کند. نشان شیر و خورشید بعد از انقلاب ۱۳۵۷ با نشان جمهوری اسلامی جایگزین می‌گردد.

پیش از اسلام

پلاک مربوط به دوران هخامنشی

در اوستا به درفشی به شکل گاو بالدار (درفشا) اشاره شده‌است. پرچم دوران هخامنشی به احتمال زیاد عقابی با بال‌های گشوده با قرص خورشیدی در پشت سر عقاب بوده‌است. در زمان اشکانیان پرچمی استفاده می‌شد که به خورشید مزین بوده‌است. دسته‌های هزار تایی ارتش اشکانی نیز دارای پرچمی ابریشمی مزین به اژدها بودند. در کتیبه‌های سنگی دوران ساسانی نقش چهار پرچم را می‌توان یافت. یکی در بیستون مربوط به شاپور دوم است که پرچم ترسیم شده گشوده نمی‌باشد. سه پرچم دیگر نیز در نقش رستم حک شده‌است. یکی متعلق به هرمز دوم منقش به چلیپای (صلیب) افقی که دارای سه دنباله آویزان است. در نقش مربوط به بهرام دوم بر بالای سر نیزه بهرام حلقه‌ای دیده می‌شود که دو پارچه از آن آویزان است که دارای خطوطی عرضی می‌باشند و منگوله‌هایی نیز به آنها متصل می‌باشند. در نقش شاپور دوم در نقش رستم، پرچم دارای یک چلیپا و منگوله‌هایی آویزان سه گوی راه راه مشابه گوی موجود درتاج پادشاهان ساسانی می‌باشند. بنا به گفته کاوه فرخ منبع عمده ما از نشان‌های اشراف دوره ساسانی و درفشهای دوره ساسانی هجده مهر مربوط به دوره ساسانی است که در اطراف دریاچه آرال پیدا شده‌است و همچنین کتیبه‌های ساسانی و پاره‌ای اشارات منابع رومی اطلاعاتی در این زمینه به ما می‌دهند.

درفش کاویان

در اسطوره‌ها
تصویر بازسازی شده درفش کاویانی

اشاره به درفش کاویانی در اساطیر ایران، به قیام کاوه آهنگر علیه ظلم و ستم آژی‌دهاک (ضحاک برمی‌گردد. در آن هنگام، کاوه برای آن که مردم را علیه ضحاک بشوراند، پیش‌بند چرمی خود را بر سر چوبی کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شوند. سپس کاخ فرمانروای خونخوار را در هم کوبید و فریدون را بر تخت شاهی نشانید. فریدون نیز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پیش‌بند کاوه را با دیباهای زرد و سرخ و بنفش آراستند و در و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهی خواند و بدین سان درفش کاویانی پدید آمد. بعدها نیز هر پادشاهی بدان گوهری به آن می‌افزود بگونه‌ای که در شب نیز درفش کاویان می‌درخشید. درفش کاویان نشان جمشید و نشان فریدون نیز نامیده می‌شد.

تاریخ

از نظر تاریخی در متون اوستایی و هیچ یک از نوشته‌های بجا مانده از دوران هخامنشی، سلوکی و اشکانی اشاره مستقیمی به درفش کاویانی نشده‌است. پژوهشگران امروزی در مورد اینکه آیا درفش کاویانی جدا از روایتهای اسطوره‌ای یک واقعیت تاریخی بوده‌است محتاطانه برخورد می‌کنند.  بیشتر دانش ما در مورد درفش کاویانی به منابع اسلامی بر می‌گردد. محمد بن جریر طبری در کتاب خود به نام تاریخ الامم و الملوک می‌نویسد: درفش کاویان از پوست پلنگ درست شده، به درازای دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بین نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است، ۶۰ سانتی متر به حساب آوریم، تقریباً پنج متر عرض و هفت متر طول می‌شود. ابوالحسن مسعودی نیز به همین موضوع اشاره می‌کند. ابن خلدون گزارش می‌کند که درفش کاویانی دارای ستاره‌ای بود و چنین اعتقادی وجود داشت که تا زمانی که کسی که این درفش را حمل می‌کند شکست ناپذیر است.  کاوه فرخ بیان می‌کند که بالاترین نشان دوره ساسانی درفش کاویانی می‌باشد و تصویری بازسازی شده‌ای از درفش کاویان بر اساس شاهنامه ارایه می‌دهد.

به هنگام حمله اعراب به ایران، در جنگ قادسیه درفش کاویان به دست آنان افتاد و چون آن را نزد عمر بن خطاب، خلیفه مسلمانان، بردند، وی از بسیاری گوهرها، درها و جواهراتی که به درفش آویخته شده بود، دچار شگفتی شد و به نوشته تاریخ بلعمی عمر خلیفه مسلمین دستور داد تا گوهرهای آنرا بردارند و آنرا بسوزانند.

پرچم ایران پس از فتح ایران توسط اعراب تا زمان صفویه

یکی از پرچم غزنویان به نقل از کتاب تاریخ رشیدالدین
یکی دیگر از پرچم غزنویان به نقل از کتاب تاریخ رشیدالدین

پرچم امویان بر طبق گفته طبری سفید بوده‌است هرچند تاریخ بلعمی این پرچم را سبز رنگ توصیف کرده‌است. طبری نقل می‌کند که ابومسلم خراسانی دو پرچم می‌افراشت یکی سیاه رنگ و دیگری پرچمی سفید رنگ مزین به یک آیه قرآنی. نشان عباسیان نیز سیاه رنگ بود که به عبارت محمد رسول الله مزین بود. مخالفین عباسیون نیز به نشانه اعتراض از رنگهایی دیگر استفاده می‌کردند. بطور مثال فاطمیون مصر از پرچمی به رنگ سبز و علویان و بسیاری از شورشیان ایرانی از پرچمهای سفید رنگ استفاده می‌کردند تصاویر پرچم بر روی اشیاء باستانی بدست آمده از کشورهای اسلامی (و خصوصاً بر روی مینیاتورها) یافت می‌شود. از جمله قدیمی‌ترین آنها بشقاب براق ایرانی متعلق به قرن دهم میلادی است.  در زمان مامون خلیفه عباسی رنگ سبز رنگ شیعه بوده‌است.هنگامی که امام رضا به ولایت عهدی رسید بر خلاف سنت عباسیان رنگ سبز را به عنوان رنگ خود برگزید و در نتیجه به پیروی به سنت‌های ایران پیش از اسلام متهم شد. گفته می‌شود او پس از این اعتراضات رنگ سیاه عباسیان را پذیرفت.

بر طبق تصویری در کتاب تاریخ رشید الدین پرچم غزنویان معمولاً قرمز و غزنویان اغلب از طرح شطرنجی به عنوان نشان استفاده می‌کردند. هر چند بعضی نوشته‌های موجود مربوط به آن زمان چنین می‌نمایاند که آنان پرچمی مزین به همای طلایی یا شیر طلایی حمل می‌کردند. قزوینی در قرن ششم هجری چنین نقل می‌کند در آن زمان پادشاهان شیعی پرچم‌هایی به رنگهای سبز و سفید و سایر پادشاهان کماکان به رسم عباسیان پرچمی سیاه رنگ داشتند.

سكه شیر و خورشید دوران سلجوقیان روم

به نوشته بیهقی سران قبایل سلجوقی علامتها یا بیرقهای مخصوص داشته‌اند. درباره نقش این پرچمها سندی موجود نیست. پس از آن که سلسله سلجوقی در خراسان پدید آمد و خلافت عباسی عملاً تابع طغرل بیگ شد، سلجوقیان از آداب عباسی- غزنوی -سامانی تقلید کردند و مظاهر حکومتیشان رنگ اسلامی گرفت . باوجود این، برخی سنتهای قبیله‌ای را حفظ کردند، از جمله این که طغرل به عنوان مهراز نقش چماق استفاده می‌کرده‌است . لیکن از زمان الب ارسلان، مهرها شکل اسلامی یافت.

سلجوقیان از زمان طغرل پرچم سیاه را همراه با سایر نشانهای قدرت از خلفای عباسی گرفتند. ازرقی در قصیده‌ای در رسای طغانشاه، پرچم سپاه او را قرمز خوانده‌است. با این حال رنگ پرچم رسمی سلجوقیان معلوم نیست و به احتمال زیاد، همان رنگ رسمی عباسیان و غزنویان، یعنی سیاه بوده‌است.  از اشعار شاعران آن دوره، چون انوری و ظهیر فاریابی، برمی آید که پرچمها نقشهایی از قبیل ماه، اژدها، شیر، پلنگ و هما داشته‌اند، اما معلوم نیست که این نقشها بر روی پرچمها ترسیم گردیده یا بر بالای چوب پرچم نصب شده بوده‌اند و احتمالاً به هر دو صورت وجود داشته‌است. «امیرِ علَم» (بیرقدار) در تشکیلات سلجوقیان مقام مهمی داشته‌است.  پرچم خوارزمشاهیان در نگاره‌ای ایرانی که بخارا را در محاصره مغولها نشان می‌دهد، به رنگ زرد نشان داده شده‌است، ولی چون این نقاشی در عصر خوارزمشاهیان ترسیم نشده‌است، نمی‌توان آنرا (قاطعانه) مطابق با واقع دانست. اما بنابر پاره‌ای شواهد می‌توان سیاه بودن پرچم را نیز در این دوره محتمل دانست.


افزوده شدن نقش شیر و خورشید

حجم عظیم شواهد تاریخی و متون ادبی و باستان‌شناسی که احمد کسروی، مجتبی مینوی و سعید نفیسی گردآوری و بررسی کرده‌اند، نشان می‌دهد که خورشید در صورت فلکیِ اسد در منطقةالبروج از قرن هفتم هجری نقشی نمادین و رایج شد. تحقیقات مینوی، نفیسی و کسروی نشان می‌دهد که این نشان از ستاره بینی وارد فرهنگ عام، نشان‌ها و نقوش هنری شده‌است و از آنجا به تدریج و در حدود قرن نهم هجری معادل قرن پانزده میلادی به نقوش پرچم ‏ها وارد می‌شود. بگفته شاپور شهبازی در ایرانیکا «این نماد تلفیقی از سنن کهن ایران و عرب و ترک و مغول بود.»

قدیمی ترین پرچم شیر و خورشید دار شناخته شده به سال ۸۲۶ هجری قمری (حدود ۱۴۲۳ میلادی) همزمان با دورهٔ تیموریان

قدیمی‌ترین پرچم شیر و خورشید دار شناخته شده به سال ۸۲۶ هجری قمری (حدود ۱۴۲۳ میلادی) همزمان با دورهٔ تیموریان بر می‌گردد. این پرچم در مینیاتوری از شاهنامه شمس الدین کاشانی (یک منظومه از جهانگشایی مغولان) به تصویر کشیده شده‌است. این مینیاتور که حمله مغولان به حصار شهر نیشابور را نشان می‌دهد. سربازان (مغول؟) را نشان می‌دهد که پرچمی مزین به نشان شیر و خورشید در کنار پرچمی دیگر مزین به هلال ماه حمل می‌کنند.

فواد کوپریلی در نوشتاری که در مورد پرچم قبایل ترک دارد، در مورد پرچم‌های دوره ایلخانان و تیموریان می‌نویسد: «در نقاشیهای برخی از نسخه‌های فارسی راجع به تاریخ مغول، پرچمی با زمینه آبی و تصویر گرگ و سایر نقوش مشاهده می‌شود که اثبات مطابقت آنها با واقعیات تاریخی نیاز به تحقیق دارد. به نوشته حافظ ابرو، امیراحمد خلج پرچم سرخ داشته‌است. در سپاه از پرچمهایی به رنگهای زرد و قرمز نیز استفاده می‌شده و روی آنها تصاویر گوناگونی از قبیل اژدها، شیر، قره قوش (نوعی عقاب) و شیر و خورشید منقوش بوده‌است. احتمال زیاد می‌رود که تمغاهای خصوصی نیز روی پرچمها به کار می‌رفته‌است. در این دوره، به مقامات بلندپایه پرچم و طبل و علَم نظامی (به مغولی: توغ و کورْگه) داده می‌شده‌است. ایلخانیان از سویی تحت تأثیر آداب و رسوم کهن مغول ـ ترک و از سوی دیگر تحت تأثیر غزنویان و سلجوقیان بودند و بویژه در مظاهر حقوقی و علامات حکومتی از تمدن سلجوقیان متأثر بودند. بر نوک پرچمها، هلال («ماهچة عَلَم») فلزی نصب می‌شد.» راهبی اسپانیایی که در قرن هشتم در کتابش تصویری از پرچم ایران با زمینه زرد و تمگای (تمغا) چهارگوش قرمز در وسط ارائه می‌کند که به احتمال زیاد به دوره ایلخانیان تعلق دارد. در نسخه‌ای از شاهنامه نوشته شده در قرن نهم (زمان مغولها) نگاره‌ای بچشم می‌خورد که پرچمی را با تصویر شیر و خورشید در وسط نمایش می‌دهد. این پرچم به احتمال زیاد متعلق به ایلخانیان است، زیرا این نقش، نقشی رایج روی سکه‌های ایلخانان بوده‌است.

فواد کوپریلی همچنین می‌گوید:

««تصویر شیر و خورشید در سکه‌های برخی از فرمانروایان این سلسله [آق قویونلوها] و بعضی سلسله‌های دیگر ترک فقط نقشی نجومی است نه مظهر حکومت. با وجود این، می‌توان حدس زد که به منزلة نقش نیز در بعضی پرچمها به کار رفته باشد.» »

با توجه به این پرچم و نمونه‌های مشابه آن در قرن نهم هجری قمری (پانزده میلادی)، بسیاری از مراجع معتبر مانند دانشنامه بریتانیکا و دانشنامه ایرانیکا زمان اولین مدارک موجود از استفاده شیر و خورشید در پرچمهای ایران را این دوران می‌دانند.

پرچم در دوران صفویان و افشار

همچنین ببینید: شیر و خورشید
نمایشی از یکی از پرچمهای شناخته شده شاه اسماعیل اول
پرچم محمد بیگ فرستاده شاه سلطان حسین صفوی به سال ۱۷۱۵ میلادی در هنگام ورود به کاخ ورسای

در میان شاهان سلسله صفویان که حدود ۲۳۰ سال بر ایران حاکم بودند، شاه اسماعیل اول بر روی پرچم خود نقش شیر و خورشید نداشت.[۶] شاه تهماسب صفوی نیز چون خود زاده ماه فروردین(برج حمل) بود، دستور داد به جای شیر و خورشید تصویر گوسفند (نماد برج حمل) را هم بر روی پرچمها و هم بر سکه‌ها ترسیم کنند. هر چند صفویان از علم‌ها و پرچمهای متفاوتی استفاده می‌نمودند، چنین می‌نماید که تا زمان شاه عباس کبیر پرچم شیر وخورشید پرچم اصلی صفوی می‌شود. در این زمان اروپاییانی که از ایران بازدید کرده‌اند پرچمهای ایران را سه گوش، مزین به نقش‌های شیر وخورشید، ذوالفقار یا آیات قرآنی توصیف کرده‌اند. در این زمان این نشان تفسیری شیعی پیدا می‌کند. آنگونه که پیدا است صفویان شیر موجود در شیر و خورشید را مظهر امام علی، و خورشید را مظهر فر  یا عظمت خداوندی بود که همان تغییر شکل یافته فرایزدی است می‌باشد.  بگفته افسانه نجم آبادی، استاد دانشگاه هاوارد، شیر و خورشید مظهر دو پایه ایران آن زمان بود. مذهب و حکومت.

پرچم نادر شاه

در درفش شاهی یا بیرق سلطنتی نادرشاه افشار از رنگ سبز دوران صفوی که در آن زمان نشان تشیع بوده‌است استفاده نمی‌شده‌است. نادر شاه از دو پرچم استاندارد استفاده می‌کرد. درفشی سه رنگ با رنگهای قرمز، آبی و سفید و دیگری درفشی چهار رنگ که دارای رنگهای قرمز، آبی، سفید و طلایی بود. اما مهر نادر نشان شیر و خورشید با عبارت «الله الملک» بوده‌است.

مهر نادرشاه
چرچم-ایران-از-ابتدا-تا-به-حال چرچم-ایران-از-ابتدا-تا-به-حال چرچم-ایران-از-ابتدا-تا-به-حال چرچم-ایران-از-ابتدا-تا-به-حال چرچم-ایران-از-ابتدا-تا-به-حال امتیاز : 518 دیدگاه(0)

تاریخ: 26/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 91 نویسنده: طاها

The best-known date for the birth of Cyrus the Great is either 600-599 BC or 576-575 BC. Little is known of his early years, as there are only a few sources known to detail that part of his life, and they have been damaged or lost.

Herodotus's story of Cyrus's early life belongs to a genre of legends in which abandoned children of noble birth, such as Oedipus and Romulus and Remus, return to claim their royal positions. Similar to other culture's heroes and founders of great empires, folk traditions abound regarding his family background. According to Herodotus, he was the grandson of the Median king Astyages and was brought up by humble herding folk. In another version, he was presented as the son of a poor family that worked in the Median court. These folk stories are, however, contradicted by Cyrus's own testimony, according to which he was preceded as king of Persia by his father, grandfather and great-grandfather.

After the birth of Cyrus the Great, Astyages had a dream that his Magi interpreted as a sign that his grandson would eventually overthrow him. He then ordered his steward Harpagus to kill the infant. Harpagus, morally unable to kill a newborn, summoned the Mardian Mitradates (which the historian Nicolaus of Damascus calls Atradates), a royal bandit herdsman from the mountainous region bordering the Saspires, and ordered him to leave the baby to die in the mountains. Luckily, the herdsman and his wife (whom Herodotus calls Cyno in Greek, and Spaca-o in Median) took pity and raised the child as their own, passing off their recently stillborn infant as the murdered Cyrus. For the origin of Cyrus the Great's mother, Herodotus identifies Mandane of Media, and Ctesias insists that she is fully Persian but gives no name, while Nicolaus gives the name "Argoste" as Atradates's wife; whether this figure represents Cyno or Cambyses's unnamed Persian queen has yet to be determined. It is also noted that Strabo has said that Cyrus was originally named Agradates by his stepparents; therefore, it is probable that, when reuniting with his original family, following the naming customs, Cyrus's father, Cambyses I, names him Cyrus after his grandfather, who was Cyrus I.

Herodotus claims that when Cyrus the Great was ten years old, it was obvious that Cyrus was not a herdsman's son, stating that his behavior was too noble. Astyages interviewed the boy and noticed that they resembled each other. Astyages ordered Harpagus to explain what he had done with the baby, and, after Harpagus confessed that he had not killed the boy, Astyages tricked him into eating his own broiled and chopped up son. Astyages was more lenient with Cyrus and allowed him to return to his biological parents, Cambyses and Mandane. While Herodotus's description may be a legend, it does give insight into the figures surrounding Cyrus the Great's early life.

Cyrus the Great had a wife named Cassandane. She was an Achaemenian and daughter of Pharnaspes. From this marriage, Cyrus had four children: Cambyses II, Bardiya (Smerdis), Atossa, and another daughter whose name is not attested in the ancient sources. Also, Cyrus had a fifth child named Artystone, the sister or half-sister of Atossa, who may not have been the daughter of Cassandane. Cyrus the Great had a specially dear love for Cassandane. Cassandane also loved Cyrus to the point that on her death bed she is noted as having found it more bitter to leave Cyrus, than to depart her life. According to the chronicle of Nabonidus, when Cassandane died, all the nations of Cyrus's empire observed "a great mourning", and, particularly in Babylonia, there was probably even a public mourning lasting for six days (identified from 21–26 March 538 BC). Her tomb is suggested to be at Cyrus's capital, Pasargadae There are other accounts suggesting that Cyrus the Great also married a daughter of the Median king Astyages, named Amytis. This name may not be the correct one, however. Cyrus probably had married once, after the death of Cassandane, to a Median woman in his royal family. Cyrus the Great's son Cambyses II would become the king of Persia, and his daughter Atossa would marry Darius the Great and bear him Xerxes I.


Early-life Early-life Early-life Early-life Early-life امتیاز : 496 دیدگاه(0)

تاریخ: 26/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 121 نویسنده: طاها

 

I am Cyrus, king of the world, great king, mighty king, king of Babylon, king of the land of Summer and Akkad, king if the four quartes, son of Cambyses, great king of Anshan, grand son of Cyrus, great king, king of Anshan, descendant of teispes, great king, king of anshan, progeny of an unending royal line, whose rule Bel and Nabu cherish, whose kingship they desire for their hearts' pleasure. When I, well-disposed, entered Babylon, I set up the seat of domination in the royal palace amidst jubilation and rejoicing. Marduk the great god caused the big-hearted inhabitants of Babylon to … me. I sought daily to worship him. My numerous troops moved sbout undisturbed in the midst of Babylon. I did not alow any to terrorise the land of Sumer and Akkad. I kept in view the needs of Babylon and all its sanctuaries to promote their well-being. The citizens of Babylon. I lifted Their unbecoming yoke. Their dilapidated dwellings I restored. I put an end to their misfortunes. At my deeds Marduk, the great lord, rejoiced, and to me, Cyrus, the king who worshipped him, and to Cambyses, my son, the offspring of (my) lions, and to all my troops he graciously gave his blessing and in good spirits before him we glorified exceedingly his high divinity. All the kings who sat in throne rooms, throughout the four quarters, from the Upper to the Lower Sea, those who dwelt in …, all the kings of the West Country who dwelt in tens, brought me their heavy tribute and kissed my feet in Babylon. From … to the cities of Ashur and Susa, Agade, Eshnuna, the cities of Zambans, Meturnu, Der as far as the region of the land of Gutium, the holy cities beyond the tigris whose sanctuaries had been in ruins over a long period, the gods whose abode is in the midst of them, I returned to their places and housed them in lasting abodes. I gathered together all their inhabitants and restored (to them) their dwellings. The gods of Summer and Akkad whom nabonidus had, to the anger of the lord of the gods, brought in to Babylon, I, at the bidding of Marduk, the great lord made to dwell in peace in their habitations, delightful abodes, May all the gods whom I have placed within their sanctuaries addres a daily prayer in may favour before Bel and Nabu, that my days may be long, and maythey say to Marduk my lord. "May Cyrus the king who reveres thee and Cambyses his son …".

(Babak Khorramshahi)

 

Cylinder of Cyrus from R.M.Ghiasabadi


I-am-Cyrus I-am-Cyrus I-am-Cyrus I-am-Cyrus I-am-Cyrus امتیاز : 555 دیدگاه(0)

تاریخ: 26/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 97 نویسنده: طاها

Abolfazl  Irannejad 

  Today Islam beside Christianity and Buddhism is a major religion in the world. Islam has some  similarities and differences with other great religions. In this article I want to take a look at Islam in comparison with other religions. It should be noted that although Islam has a great emphasis on its revelation, it is treated as a human process here. This procedure allows the comparative study of Islam as a  great religion among other great ones, namely Buddhism, Zoroastrianism & Christianity.

First of all, Islam should be viewed as a reformist movement in Arab society and an effort for constructing an Arabic civilization. There were a few people among Arabs who had acquaintance with civilized nations like Syria. There was a small Jewish minority in Arab peninsula who were much more civilized than the Arab majority. Arabs considered respect for them as civilized people and also as a holy community in which there had been a lot of people who received revelation from God. Mohammad the prophet of Islam was among those Arabs who thought about an Arabic civilization. He had a background of acquaintance with Christians and Jews. He travelled to Syria as a merchant in his youth, this travel was an opportunity for him to see a civilized nation and think about a parallel for the Arab nation. Also the neighboring Jewish community was an example to think about a religious civilization.

 The surprising fact about Mohammad is that although we can think of him as the one who aspire a reform in his nation, after he married a rich woman, Khadijah at the age of 25 who was 15 years older than him, he became conservative and for 15 years from the age of 25 to 40, his life was very ordinary. We don’t know what forced him to declare himself as prophet at 40. Before this, He might think that being moral in his society was his duty. From his background, we know that he believed in ethics and his ethical personality can be deduced from his title “Amin” which means honest. The people of Mecca entitled him as Amin in his youth and even when these people struggled with him about his new religion, they respected him.   Then he might came to this point that for the glory of his nation, he should start a movement and if needed he should be ready for sacrifice. Muslims believe that up to this point, his personality experienced a perfection process and then when he became ready to receive revelation, Gabriel visited him at Hara cave at the mountain near Mecca and declare him as the last prophet.

Before starting his career every month, he spent some days in this cave alone. This loneliness is very important for his movement & his ideology. This allowed him to organize his thoughts and gradually he founded a basis for novel ideas that constructed a new religion with a Jewish & Christian background. It is noteworthy that the founders of great religions had  periods of loneliness before  declaring their massages. Zoroaster came back from his journey in nature and declared the ideas of monotheism & eschatology; it was after his solitude that Buddha organized his thoughts and refused the polytheistic system of the Vedic religion. Jesus Christ had a period of lost years within which he possibly travelled within countries  as well as being in solitude in nature.

Now it was the time for an Arab to declare a new religion and Mohammad  did so and by this, he became one of those great religion builders. Yet there is an important difference between him and the above mentioned religion builders. Each of them inherited a religious process and they perfected it to found a great religion, but  Mohammad did not use his Arabic heritage and founded his ideas from Jewish and Christian beliefs in a way that Islam can be identified as a revised version of these beliefs.  This is because of the fact that novel ideas before him had been spread in different peoples and his career was actually to organize them as the last declared great religion. The sources of Islamic ideology along with the innovation of Mohammad himself, were Christianity and mainly later Judaism. Both of these doctrines influenced from Aryan Great Religions, i.e. Zoroastrianism & Buddhism.

Aryan Great Religions declared novel religious ideas. Zoroaster for the first time in history denied the polytheism and founded the idea of monotheism in its systematic way; also he organized  primitive eschatological ideas of his nation and interpreted them morally, i.e. our destinies in another life are determined by  our deeds in this life. Similarly, Buddha   refused the polytheism, but without constructing a new metaphysical system, he became an agnostic and believed only in ethics as the basic principle in the universe; he also said that it is our moral characteristics that  determine our destinies, but in contrast to Zoroaster, he believed that our destinies are whether to exempt from the life itself or come back to life as a reincarnated soul. Both of these great religions were created as responses to the development of ideas in their communities and more important, they were reactions of this development to their religious heritage. The main idea of these religions was ethics and they interpreted the life and destiny based on morality and it is this character that accounts for the pragmatism  of these religions and that is why they are great religions. They founded universal religious thoughts about deity and eschatology. Both of  the monotheism of Zoroaster and atheism of Buddha are parallel answers to the question of deity; Zoroastrianism adapted a metaphysical system, but Buddhism refused metaphysics and interpreted the world physically.  In addition, Zoroastrianism believes in resurrection & heaven and hell, but  Buddhism believes in reincarnation & Nirvana.  These ideas, especially those of Zoroastrianism were supplemental factors for the perfection of Judaism and the development of Christianity.  

Judaism was at first a tribal religion that experienced a period of development. The idea of monotheism gradually perfected in Judaism as a result of the work of prophets and at last it came to its final form under the influence of Zoroastrianism at the time when the old testament was put in writing under the Persian governors of the Achaemenids.  Eschatology that originally did not exist in Judaism came to it under the influence of Zoroastrianism at the time when the social conditions of the Jewish community was ready to loan it as a result of oppression of the Seleucid government of Palestine. It should be pointed out that although Judaism was influenced by Zoroastrianism, but it is still an independent religion which gradually perfected from a rich background of Semitic civilization to the formation of Christianity and as a result Christianity became a great religion which has a background of Judaism with influences of Zoroastrianism and even Buddhism (For Influence of Buddhism on Christianity see: Hanson, James, M. “Was Jesus a Buddhist?”, Buddhist-Chrsitian Studies; 25 (2005), pp 75-89).

From this Background, Islam organized Jewish and Christian ideologies and revised them to declare a religion in parallel for Arabs. From this point, Islam is similar to Manichaeism which was a combination of Great Religions of Buddhism, Zoroastrianism & Christianity, but the universal character of Manichaeism is much more than Islam. Islam can be considered as a universal religion only for its ideology, but it has only Semitic sources. We have some evidence from which we can understand that Manichaeism influenced Islam and it was an example for Islam, but due to environmental conditions, Islam was limited to Semitic ideas. It should be pointed out that since Islam is a modified combination of Judaism & Christianity, it is a new great religion and is worth to study its ideas. However the only superiority of Islam is its absolute monotheism that opposed the tribal character of Judaism and also refused the trinity of Christianity or any kind of dualism of Zoroastrianism. 

 As the last point, it should be pointed out that Islam in contrast to other religions has a double character: Islam is claimed to be universal and yet it is local.  Any religion in its cultural context has two aspects: ideological and traditional.  The traditional aspect of a religion is not the work of a thinker, but it comes from ethnic costumes and the specific culture of the society in which the religion originates. From this point no religion is universal unless otherwise in any society it takes its costumes  and their changes into account. As an example, the legal book of Vandidad of the Avesta originated from ancient traditions of Iranian Society and it belongs to a specific period of time.  There are some costumes and rites  in it that seems weird, useless and even insensible in our view, but they were practical and holy once in history.  This is also the case for Mosaic laws & Jewish costumes. They came to practice in a long time and they were a means to keep the integrity of Jewish Society. These laws & costumes were in practice within the Jews of Arab Peninsula at the time of Islam. From Arabic point of view, this was considered as  a sign of a civilized life; Arabs  considered the laws and traditions holy and even divine. By this, it is no surprise that the traditional and legal system of Islam is based on Arab traditions and Jewish laws and costumes and although Islam claims to be a universal religion and  from  its ideology one can accept this, it is local considering its traditional and legal system.   


-Islam-among-Religions -Islam-among-Religions -Islam-among-Religions -Islam-among-Religions -Islam-among-Religions امتیاز : 561 دیدگاه(0)

آخرین مطالب

چهارشنبه 16 بهمن 1392
چهارشنبه 16 بهمن 1392
چهارشنبه 16 بهمن 1392
چهارشنبه 16 بهمن 1392
شنبه 24 اردیبهشت 1390

مطالب محبوب

شنبه 24 اردیبهشت 1390
شنبه 24 اردیبهشت 1390
شنبه 24 اردیبهشت 1390
سه شنبه 02 فروردین 1390
شنبه 24 اردیبهشت 1390

صفحات مطالب