همرگ انجمنی متفاوت

تاریخ: 25/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 82 نویسنده: طاها

که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم “ارتب” خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند …

 

 

 

هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد. از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند. کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند. در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد “بعل” خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران(که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد.

در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، “ارتب” تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید!

در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود. در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود. در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت. اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند و سینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر، فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوش حال گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده به زمین افتاده است.

در حالی که عده ای از افراد گارد جاوید کوروش را احاطه کردند، عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند…

کوروش بعد از اینکه از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت که او را نگاه دارند تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمه بعل به احترام ایستاد. کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی؟

ارتب جواب داد ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت، زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم، ولی همین که تیر من از کمان جدا شد، اسب تو به رو درآمد و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایان هستی و اگر می دانستم تو از طرف بعل و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم!

کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند و سوءقصد کننده به مقصود نرسد دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد. اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی. ارتب گفت همین طور است. کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم.

ارتب که نمی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته، گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟ کوروش گفت : نه. ارتب گفت ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟ کوروش گفت: نه. ارتب گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید. کوروش گفت همین طور است. ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتی که من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟ پادشاه ایران گفت: برای اینکه من می توانم از حق خود صرفنظر کنم، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد.

ارتب گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم. کوروش گفت من می گویم تو را وارد خدمت کنند.

از آن روز به بعد ارتب در سفر و حضر پیوسته با کوروش بود و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید ولی آن را به دست نمی آورد. در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخامنشی(کوروش بزرگ) به قتل رسید، ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از مسقند خارج نمی شد و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند، ولی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد، کنار قبر با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از اینکه جان بسپارد گفت : بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد.

 


کورش-داستان کورش-داستان کورش-داستان کورش-داستان کورش-داستان امتیاز : 496 دیدگاه(0)

تاریخ: 25/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 72 نویسنده: طاها

" آتوسا " ، دختر" کوروش بزرگ " بزرگترین ومحبوب ترین امپراتورتاریخ است . مادرش نیز " کاساندان"، دخترفرنس پرس است

او دو برادر تنی به نامهای " کمبوجیه " و" بردیا " داشته . خواهر آتوسا نیز " ارتیستون " نام داشت

آتوسا در لغت به معنای خوش اندام است. همچنین به معنای قدرت و توانمندي

او دختر زیبا، دلفریب و فوق العاده ای کوروش بزرگ بود

....

به روایت هرودوت ، گفته شده کمبوجیه عاشق آتوسا شد و مغهای زرتشتی را جمع کرد و از آنها خواست که این ازدواج را برای او قانونی کنند ... ه

آتوسا بر اساس سنت زرتشتی، یا شاید به دلایل ---------- و با پافشاری " کمبوجیه "بر ازدواج با او به همسری کمبوجیه در آمد

به نادرست گفته شده بود در ایران قدیم ازدواج خواهر و برادر مرسوم بود و علت آن هم نگه داشتن ثروت در خانواده سلطنتی بود و آتوسای هخامنشی از نخستین کسانی بود که با خویشاوندان خود ازدواج کرد( اما طبق اسناد موجودی که در سده های اخیر به دست آمده در ایران باستان شاه و ملکه را خواهر و برادر ملت می خواندند و این به معنا خواهر و برادر بودن آن دو نبوده واین سنت ازدواج بطور حقیقی وجود نداشته و فقط اتهامی به کمبوجیه از سویهرودوت و روحانیون مصری میباشد) .پس ازخودکشی کمبوجیه در مصر، آتوسا همسر" بردیا " ، یا شاید بردیای دروغین- گیومت مغ شد

پس از سرنگونی بردیای دروغین بدست داریوش بزرگ وهفت نفر از جوانان نجبای پارسی و بر تخت نشینی داریوش یکم ، آتوسا همسر داریوش بزرگ شد . ازدواج با آتوسا که از سلاله هخامنشی بود حکومت داریوش بزرگ را قانونی جلوه می دادواز آنجا که آتوسا با هوش، با فرهنگ ، با قدرت و تفکر ---------- بود در موقع لزوم کمک خوبی برای داریوش شاه به حساب می آمد

در اصل داریوش با دو تن از دختران کوروش ، " آتوسا " و " ارتیستون " و همچنین نوه ی او "پارمیس "دختر بردیا ازدواج کرد. اینگونه به نظر میرسد که داریوش بزرگ در پی آن بوده است خود را مستقیما به خاندان هخامنشی مرتبط کند

پس از آن آتوسا " خشایارشاه " را به دنیا آورد

البته آتوسا همسر اول داریوش شاه نبود و داریوش شاه از همسر اولش دارای پسرانی بود که همگی از خشایارشاه بزرگتر بودند
...

آتوسا ملکه ی بیش از 28 کشور آسیایی در زمان امپراطوری داریوش بزرگ بود

هرودوت از وی به نام " شهبانوی داریوش بزرگ " یاد کرده است

آتوسا شهبانوی ایران ، خواندن و نوشتن را به خوبی می دانست و نقش تصمیم گیرنده در آموزش خود و دیگر درباریان داشت.همچنین زندگی ---------- آتوسای هخامنشی باهیچ زن دیگری از هم دوره های او با او برابری نمی کند

آتوسا از قدرت فوق العاده ای برخوردار بود و در دوره جنگ با یونان داریوش شاه همواره از نصیحتهای او بهره می جست. او حتی علاقه مند بود که در میدان کارزار نیز شوهرش را همراهی کند. آتوسا چندین بار در لشکرکشی های داریوش بزرگ یاور فکری و روحی او بود. چندین نبرد و لشگر کشی مهم تاریخی ایران به گفته هرودوت به فرمان ملکه آتوسا صورت گرفته است

هرودوت از قول آتوسا نقل می کند که آتوسا به داریوش شاه می گوید" چرا نشسته ای و عازم جنگ نمی شوی و سرزمینهای دیگر را تسخیر نمی کنی پادشاهی به جوانی و ثروتمندی تو شایسته است که عازم جنگ شود و به پیروزیهایی نائل شود تا به ایرانیان ثابت شود مرد قابلی بر آنها حکمرانی می کند. " اگر گفته هرودوت اغراق آمیز هم باشد باز هم بیانگر نفوذ آتوسا بر شوهرش می باشد

آتوسا به خوبی از اوضاع فرهنگی زمان خود آگاه بود و از حضور یونانیان و دیگر ملیتها به دربار بسیار بهره می برد

آتوسا، يكي از برجسته‌ترين زنان در تاريخ ايران قديم است. او پس از ازدواج با داریوش شاه لقب" بانوی بانوان " می گیرد.در واقع پس از آناهیتا او دومین کسی بود که لقب " بانو" که یک عنوان مذهبی بود، گرفت زیرا اینچنین لقبی کمتر به ملکه ها داده می شد
...

آتوسا بانویی است که در روایات عامیانه ی یونانی محور، دلیل جنگ داریوش شاه با یونان است.اما کاملا واضح است که داریوش شاه به منظور تلافی مداخله آتنیان در تاراج سارد و به آتش کشیدن معبد ایزد بانوی بومی سیبله، به یونان لشکر کشی کرد

آتوسا از داریوش چهار پسر داشت : خشایار شاه که بزرگترینشان بود . ویشتاسب فرمانده نیروهای باختری و سکایی در سپاه خشایارشاه. مسیشت یکی از سرفرمانداران ارتش خشایارشاه . و هخامنش فرماندار مصرو فرمانده ناوگانهای مصری در سپاه خشایارشاه

پس از آنکه داریوش بزرگ ،پادشاه اسطوره ای ایران بعد از 36 سال سلطنت درگذشت ، پسرش خشایارشا فرزند او وآتوسا شهبانوی پارسی ،جانشین او شد

بر خلاف روایات هردوت که میگوید در آستانه ی لشکرکشی داریوش به مصر ( اواخر عمر او ) پسرانش بر سر جانشینی او به کشمکش پرداختند ، و سرانجام با اعمال نفوذ آتوسای مقتدر ، خشایارشاه به جانشینی پدر برگزیده شد . برجسته نگاریهای داریوش و خشایارشاه جوان بردروازههای " پارسه " - تخت جمشید - گویای آن است که خشایار شاه در زمانی زودتر و به صراحت از طرف خود داریوش بزرگ ، به جانشینی او برگزیده و معرفی شده بود و آتوسا از دخالت در این امر مبرا است
...

شهبانوی پارسی ، در زمان فرمانروایی پسرش خشایارشاه ، مقام بر جسته ی " مادر شاه " را دارا بود . او همسر خداوندگار پارس و مادر ارجمند خشایارشاه پادشاه قدرتمند ایرانی بود

خشایارشاه جوانیست سخت ماجراجو. اما آتوسا بانویی است سالخورده و خردمند ، که رفتاری باوقار و شاهانه دارد
.
.
.

" آتوسا شهبانوی پارسی " ، دختر کوروش کبیر، همسر داریوش اول و مادر خشایارشاه سر انجام در سن ۷۵ سالگی و به دلیل عوارض مربوط به سرطان ،۴۷۵ سال قبل از میلاد مسیح فوت کرد. گویند او به علت شرم ، بیماری‌اش را از پزشکان مخفی می‌کرده است

گفته میشود که بنای آرامگاهی موسوم به "کعبه ی زرتشت " ممکن است در ابتدا برای " آتوسا شهبانوی پارسی " در نظر گرفته و ساخته شده باشد
...

در لوح هاي گلي در مجموع به نام چهار زن از خانواده شاهي برمي خوريم: "آتوسا"، "ارتيستون"، "رته بامه" و "اپاكيش" ه

در لوح ها دو بار نام او را مي بينيم. در لوحي به ميزان جو و گندمي اشاره مي شود كه از درآمد ماليات به آتوسا اختصاص يافته است
در لوح هاي گلي ديواني اغلب به نام ارتيستونه خواهر كوچك آتوسا نیز برمي خوريم. او هم مانند خواهرش سهم مالياتي گندم و جو و انجير داشته است ."ارتيستون"، محبوب ترین همسر داریوش بوده است که به فرمان داریوش تندیسی زرین از او ساخته شده بود و پسران ارتيستون از فرماندهان خشایارشاه بودند
...

همانطور که میدانیم آخرین شاهان خاندان کیانی ،در اساطیر و حماسه های ملی ایران ، یاد آور و بر گرفته شده از برخی پادشاهان هخامنشی اند. بر همین اساس گفته میشود ، "هما " در اساطیر ایران، بر مبنای یادمانهایی از " آتوسا شهبانوی پارسی " و رویدادهی دوران داریوش و خشایارشاه، همسر و پسرش شکل گرفته باشد. جالب آن است که بهمن پدر هما نیز برخی از یادمانهای کوروش بزرگ را در خود دارد

همچنین داستان شیخ‌صنعان ریشهدر داستان عاشقانه‌ی زریادر و آتوسا در ایران باستان دارد. گفتنی است زریادرو آتوسا اختلاف سنی زیادی داشته‌اند و بنا به اسناد تاریخی سن زریادر با سن پدرزنش، کورش، برابری می‌کرد و این جنبه در داستان شیخ صنعان ملقب به عبدالرزاق، به طور منحصر به فرد محفوظ مانده است

و دیگر آنکه خارس ميتيلنی رئيس تشريفات دربار اسکندر در ايران از داستان عاشقانهً بسيار معروفی در ايران سخن ميراند که قهرمانان آن زريادر (زرتشت) وآتوسا (دخترکورش) بوده که ثروتمندان ايران کاخهای خود را به تصاوير آنان مزين می نموده اند. اين اسطوره در شاهنامه به صورت داستان بيژن و منيژه به يادگار مانده است؛ چه خارس ميتيلنی نيز می گويد زريادر آتوسا را در خواب ديده و در جستجوی وی در آمد
...

آشیلوس نمایشنامه نویس قرن پنجم پیش از میلاد در یکی از نمایشنامه های خود تحت عنوان "ایرانیان" که اختصاص به جنگ خشایار شاه با یونانیان دارد از آتوسابه عنوان بانوی بانوان یاد می کند
...

علی رغم اینکه اطلاعات درمورد آتوسا بسیار محدود است اما آنچه مسلم است :آتوسا از زیباترین و قدرتمندترین زنان در طی تاریخ امپراطوری پر شکوه ایران زمین بوده است که هیچ زن دیگری از هم دوره های او با او برابری نمی کند. او از مشوقین بزرگ آموزش و پرورش پارسی بود. او شعر می سروده و از زنان ادیب و با خرد روزگار خود بوده است ...او خشایارشا ه ، پادشاه قدرتمند ایرانی را برای امپراتوری پارس به ارث گذاشت


یاد و خاطره ی " آتوسا "، ملکه آسمانی و بلند پایه ترین بانوی پارس ، تا ابد جاودان باد



-آتوسای-هخامنشی-بلند-پایه-ترین-بانوی-پارس- -آتوسای-هخامنشی-بلند-پایه-ترین-بانوی-پارس- -آتوسای-هخامنشی-بلند-پایه-ترین-بانوی-پارس- -آتوسای-هخامنشی-بلند-پایه-ترین-بانوی-پارس- -آتوسای-هخامنشی-بلند-پایه-ترین-بانوی-پارس- امتیاز : 478 دیدگاه(0)

تاریخ: 25/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 74 نویسنده: طاها

این نوشتار دربارهٔ کمبوجیه پسر کوروش بزرگ است.برای پدر کوروش، کمبوجیه اول را ببینید.

کمبوجیه دوم
کَمبوجیه دوم فرعون مصر، پسام تیک سوم، را دستگیر نموده است.
Cambyses II capturing Psamtik III.png
دوران۵۳۰ تا ۵۲۲ پیش از میلاد
مرگ۵۲۲ پیش از میلاد
پیش ازگئومات
پس ازکوروش بزرگ ایران
پسام تیک سوم مصر
دودمانهخامنشیان
پدرکوروش بزرگ
مادرکاساندان

کمبوجیه دوم یا کمبوزیه یا کامبیز (‎KA‎‎BA‎‎U‎‎JI‎‎YA‎) از سال ۵۳۰ تا سال ۵۲۲ پیش از میلادی، پادشاه هخامنشی بود. وی به جای پدر، کوروش، بر تخت سلطنت نشست.

کمبوجیه دوم
کَمبوجیه دوم فرعون مصر، پسام تیک سوم، را دستگیر نموده است.
Cambyses II capturing Psamtik III.png
دوران۵۳۰ تا ۵۲۲ پیش از میلاد
مرگ۵۲۲ پیش از میلاد
پیش ازگئومات
پس ازکوروش بزرگ ایران
پسام تیک سوم مصر
دودمانهخامنشیان
پدرکوروش بزرگ
مادرکاساندان

کوروش بزرگ دو پسر داشت، یکی را نام کمبوجیه بود که به ولایتعهدی معین شده‌بود و حکومت بابل را داشت و در زمان غیبت کوروش از ایران نیابت سلطنت را نیز عهده‌دار می‌بود و دیگری را یونانی‌ها (اِسمِردیس) گفته‌اند ولیکن داریوش در کتیبه بیستون او را بردیا می‌نامد.

اخلاق تند و غرور فوق‌العادهٔ کمبوجیه، او را وامی‌داشت تا به اقوام تابع، به چشم بندگان خویش بنگرد، همین ناچار برادرش بردیا را، در انظار، از او، محبوب‌تر می‌کرد.

بردیا حکومت بعضی از ایالات شرقی ایران مثل خوارزم و باختر و پارت و کرمان را داشت و چون طرف توجه مردم شده‌بود، کمبوجیه او را رقیب خود دانسته، طبق روایت داریوش بزرگ در کتیبه بیستون مخفیانه کشت. کمبوجیه قتل برادر را مثل رازی که جز چند تن از نزدیکانش بدان واقف نشدند، مخفی نگهداشت. گزنفون می‌نویسد، اطرافیان کمبوجیه بر او تسلط داشتند، از جمله یک مغ که ذهن پادشاه را برضد برادرش مشوب ساخت و پس از قتل برادر خود به جای او ادعای پادشاهی کرد.

با اینحال برخی از دانشمندان مدرن برای نمونه آلبرت امستد آشورشناس آمریکایی اعتقاد دارند، مردی که بر کمبوجیه شورید برادر واقعی و وارث حقیقی سلطنت بود که داریوش او را کشت، آنگاه او را گئومات نامید و داستان بردیای دروغین را اختراع کرد تا غصب سلطنت را موجه جلوه دهد

دربارهٔ احوال کمبوجیه در مصر، منبع عمده، اطلاعاتی است که هرودوت در اختیار گذاشته است و ازین رو در قبول آنچه از خشونتها و قساوتهایی که هرودوت از کمبوجیه نقل کرده است، باید احتیاط کرد، چون موافق آنچه رسم «پدر تاریخ» است، مشحون از قصه‌ها و مبالغات نامعقول هم هست، خاصه که بعضی اسناد مصری، در پاره‌ای از موارد، خلاف اخبار هرودوت را نشان می‌دهند.

کمبوجیه در بدو ورود به سرزمین فراعنه، طبق کتیبه‌ای که از کاهنی مصری بنام امیرالبحر اوجاگور رسنت بر جای مانده و در واتیکان نگهداری می‌شود، آداب و رسوم مصری‌ها را یاد گرفت و در معبد مثل یک فرعون واقعی، تمام آداب و مراسم دینی قوم را بجا آورده و فرعون جدید مصر شد. محرک او در این اقدام هر چه بود، وی خود را با آنچه مقتضای مصلحت وقت بود، بخوبی تطبیق داد. باری کمبوجیه هر چند اندکی بعد تحت تأثیر اندیشهٔ سیری ناپذیر جهانگیری خود را، به دردسرهای بزرگ یکنوع شکست روحی دچار کرد. جهانگشایی‌هایی او بعد از مصر، همه به شکست انجامید.


کمبوجیه-دوم کمبوجیه-دوم کمبوجیه-دوم کمبوجیه-دوم کمبوجیه-دوم امتیاز : 371 دیدگاه(0)

تاریخ: 25/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 74 نویسنده: طاها

دامنش را کمی بالا تر گر فت و به آهستگی قدم برداشت. پشت ستون ایستاد و دامنش را دور خودش جمع کرد. حریری را که روی شانه هایش افتاده بود روی سرش کشید. دستهایش را به ستون چسباند . چشمهایش را بست و پلکهایش را به هم فشار داد. صدای پا نزدیکترمی شد. خودش را جمع تر کرد. از پشت ستون دیده نمی شد اما نوری که مشعلها از هر طرف توی سالن انداخته بودند سایه ای برای او درست کرده بود که به وضوح قابل تشخیص بود. خودش هم اینرا می دانست. اما در دل اهورا مزدا را قسم میداد تا او را نبینند. صدای مشاور اعظم را شنید: من نمی خواهم زود قضاوت کنم اما پادشاهی که به این زودی بگریزد به چه کار این مملکت می اید حکو مت عظیم هخامنشی به دست فرد نالا یقی افتاده است. مرد دیگر که آتوسا نتوانست او را از صدایش بشناسد گفت: نمی توان به این زودی قضاوت کرد . او نگریخته گفته که باز میگردد. مشاور اعظم خنده شیطنت امیزی کرد و گفت: از شما که مرد جنگید بعید است چنین بگویید . شما که داریوش( سوم) را می شناسید او برای رسیدن به این سلطنت خیلی صبر کرد. اما زحمت زیادی نکشید من متاسفم که ثمره زحمت کوروش کبیر, داریوش بزرگ ,خشایا ر شاه و سایر شاهان بزرگ هخامنشی به این راحتی به دست این جوانک به باد فنا خواهد رفت. ان مرد با لحنی که نشان دهنده مخالف بودن با مشاور اعظم بود گفت: اما آریو برزن سردار قابلی است. شاهنشاه داریوش او را به مرز باختر فرستاده تا جلوی لشگرکشی اسکندر(مقدونی ) را بگیرد. مشاور اعظم فورا پاسخ داد : در لیاقت آریوبرزن شک ندارم و حدس میزنم او تنها کسی باشد که در مقابل اسکندر و لشگریانش مقاومت کند اما مقاومت او و افرادش چه ثمری دارد وقتی هیچ پشتوانه ای ندارند. آریو برزن که نمی تواند به تنهایی جلوی لشگر دشمن ایستادگی کند. مرد پاسخ نداد و آتوسا حدس زد که در حال فکر کردن است . آتوسا از زیر حریری که روی سرش انداخته بود سایه اش را نگاه کرد . سایه اش انقدر کش امده و تا پای مشاور اعظم رسیده بود ولی انگار انها متوجه آتوسا نشده بودند. در همان موقع سربازی از بیرون فریاد زد: پیک امده , از مرز باختر پیک امده. مشاور اعظم و مرد از تالار بیرون رفتند. آتوسا ارام از پشت ستون بیرون امد. دیدن تالار شورا (تالار اینه) برای او یک ارزو بود. از وقتی خیلی کوچک بود ارزو داشت تالار شورا و تالار صد ستون ( کاخ بار) راببیند اما هیچ وقت جرات ورود به انها را نداشت. در حقیقت هیچ زنی حق ورود به انها را نداشت. اتوسا به طرف دیوارها رفت . مشعلها در بالای هر ستون در زیر بر امدیگیهای سر هر ستون روشن بود وحالا آتوسا می توانست تمام افسانه هایی که زنها درمورد اینه بودن دیوارهای این تالار می گفتند را باور کند. دستش را بر روی سنگها ی صاف و صیقلی دیوارمی کشید . عکس خودش را به وضوح در انها میدید. چقدر جالب. حیف که نمی توانست زیبایی اینجا را برای کسی تعریف کند چون اگر کسی می فهمید که او وارد این تالار شده است وحشتناک ترین تنبیه ها را برایش در نظر می گرفتند. اما او به یک نفر اعتماد داشت . یک سرباز هخامنشی که در قلب آتوسا جایی برای خود پیدا کرده بود.
آتوسا تمام تالار را از پایین تا بالا رفت و در دل ارزو می کرد که بتواند تالار صد ستون را هم ببیند. به طرف در ورودی رفت. دو سرباز هخامنشی مثل همیشه در دو طرف در ایستاده بودند. آتوسا لبخند زنان به سمت سرباز سمت راستی رفت. به اطرافش نظری انداخت کسی انجا نبود. ارام گفت: خیلی متشکرم. تو یکی از بزرگترین ارزوهای من را براورده کردی. سرباز سمت چپی زیر چشمی انها را پایید. سرباز سمت راستی جواب داد: شاهزاده خانم برای ما دردسر می شود بهتر است زودتر بروید. آتوسا باز اطراف را پایید و گفت: ولی همه سرباز های هخامنشی که مثل تو مهربان نیستند مطمئنی دوستت چیزی نمی گوید. و به سرباز سمت چپی اشاره کرد. سرباز سمت راست گفت: نه نمی گوید او پسر عموی من است قابل اطمینان است شاهزاده خانم. آتوسا دستش را جلوی سربازبرد و مشتش را باز کرد. دو سکه طلا در دستش بود. گفت: بردار سرباز هخامنشی من به تو مدیونم. سرباز ابرو در هم کشید و گفت: نه شاهزاده خانم. من بخاطر ارادتی که به شما داشتم به شما کمک کردم من چیزی نمی خواهم. آتوسا لبخند زد و با ان لبخند چقدر زیباتر شد. سرباز هم لبخند زد. آتوسا به سرعت از انجا دور شد. سرباز سمت چپی گفت: آستیاگ چرا گذاشتی برود توی تالار . می دانی اگر مشاور اعظم او را میدید هر دویمان را اتش میزد. آستیاگ پاسخ داد: او مهربان است و من نمی توانم نارا حتش کنم. او به من اعتماد کرد که چنین در خواستی از من کرد. پسر عموی آستیاگ جواب داد: تو دیوانه ای آستیاگ. فکر میکنی نفهمیدم چگونه نگاهش می کردی. به او علاقه داری اما یک کم فکر کن او یک شاهزاده است و تو یک سرباز. آستیاگ لبخند زد و پسر عمویش معنای این لبخند را نفهمید.
آتوسا در حالیکه نفس نفس میزد وارد اتاقش شد و در را به هم زد. وقتی نفس کشیدنش ارامتر شد ندیمه اش را دید که در اتاق ایستاده و با حیرت اورا نگاه میکند. ندیمه پرسید: شاهزاده خانم کجا بودید؟ آتوسا چینهای دا منش را مرتب کرد و حریر را از روی سرش برداشت. سعی کرد خودش را مشغول نشان بدهد و جواب ندیمه را ندهد. ندیمه که با سکوت آتوسا مواجه شده بود ادامه داد: فهمیدید پیک چه خبری اورده؟ و اینبار ساکت ماند تا اتوسا جوابش را بدهد. آتوسا با سر تکان دادن جواب منفی داد . ندیمه با هیجان گفت: خبرش فورا در تمام کاخ پیچید آریو برزن در نبرد با اسکندر کشته شده. آتوسا وحشت کرد پرسید: نمی تواند حقیقت داشته باشد من سپهسالاری به دلاوری آریو برزن ندیده ام. ندیمه جواب داد: شاهزاده شجاعت که کافی نیست با لشگریان ترسو هر چقدر هم سپهسالار شجاع باشد فایده ای ندارد. آتوسا روی تخت دراز کشید. ندیمه شروع به مالش پاهایش کرد. اشک در چشمان آتوسا حلقه زده بود . چهره آریو برزن هنوز جلوی چشمانش بود روزی را که سوار بر اسب راهی مرز باختر می شد. او جوان برازنده ای بود. بین خیلی از شاهزاده خانمها حرفش بود. همه اورا ستایش می کردند. اما حالا با کشته شدن او چه بر سر حکومت هخامنشی می اید. حتما اسکندر وارد ایران شده و طبق گفته های مشاور اعظم داریوش هم که گریخته پس چه می توان کرد. این افکار به ذهن او هجوم اورده بود. نمی توانست هیچ راه حلی برای انها پیدا کند. متوجه خروج ندیمه نشد. حالا در اتاق تنها بود. نمی توانست همانجا ساکن بماند و منتظر خبر ورود اسکندر. باید میرفت و از اوضاع سر در می اورد. به سمت تالاری رفت که معمولا شاهزاده خانمها و زنان حرمسرا انجا جمع می شدند. تالار شلوغ بود و آتوسا فهمید که این خبر در دل همه ایجاد ترس کرده. کنار یکی از زنان حرمسرا ایستاده بود و به حرفهای او گوش میداد. او با هیجان می گفت: مطمئنا اسکندر با ما کاری ندارد اما معلوم نیست بر سر مردها چه بیاورد حتما تمام سربازان هخامنشی را می کشد. او لشگر عظیمی دارد. شاهنشاه کار عاقلانه ای کرد ملکه را برداشت و گریخت. قلب آتوسا به درد امد با خود تکرار کرد سربازان هخامنشی را می کشد. دلش می سوخت برای همه سربازان و بخصوص برای ان سربازی که به او کمک کرده بود وارد تالار شورا شود.
صدای پای یک مرد از همان راهرویی که رسم بود مردها از انجا وارد شوند به گوش رسید. زنها همگی پارچه هایی را که روی کتفها و دستهایشان بود را روی سر کشیدند. این یک رسم هخامنشی بود.
مرد وارد شده کسی جز مشاور اعظم نبود. تهوع اورترین مردی که آتوسا می توانست بشناسد. مشاور اعظم گلویی صاف کرد ودر میان سکوت زنها گفت: اسکندر به طرف پارسه حرکت کرده و تا فردا به اینجا میرسد ما با تمام قوا مقاومت می کنیم شما هم به اتشکده بیایید و برای پیروزی در مقابل اسکندر از اهورا مزدا طلب کمک کنید. بعد کنار راهرو ایستاد و با دست اشاره کرد که به راه بیفتند. زنها ارام ارام به طرف راهرو می رفتند تا به اتشکده بروند . آتوسا سعی کرد میان جمعیت برود تا مشاور اعظم او را نبیند اما مشاور اعظم اورا به اسم صدا زد و گفت: همینجا بمان آتوسا. آتوسا همیشه می دانست که مشاور اعظم به او نظر بدی دارد و از گوشه و کنار حرفهایی درمورد علاقه او به خودش شنیده بود. اما میدانست که داریوش اجازه نمیدهد این پیرمرد خرفت به دختر عمویش نظر داشته باشد. اما حالا مشاور اعظم چشم شاهنشاه را دور دیده و او را به اسم صدا زده بود. آتوسا ایستاد. اخرین زن از راهرو گذشت و حالا آتوسا با مشاور اعظم تنها بود. آتوسا پارچه روی سرش را محکم گرفته بود و زیر چشمی او را می پایید.مشاور اعظم به اتوسا نزدیک شد و گفت: آتوسا من به تو علاقه دارم و میدانم که اسکندر اگر به پارسه برسد به من رحم نخواهد کرد. بنابراین قبل ازا ینکه اوبه اینجا برسد می خواهم بگریزم اما می خواهم که تو با من بیایی .آتوسا چند قدم عقب تر رفت تا از او فاصله بگیرد ارام پاسخ داد: اما من به شما علا قه ای ندارم الان هم می خواهم به اتشکده بروم. و به طرف راهروی خروجی رفت. که مشاور اعظم جلویش را گرفت بعد دست برد تا پارچه روی سر آتوسا را بکشد .آتوسا فریاد زد: اگر شاهنشاه بود جرات نداشتی چنین کاری بکنی. مشاور اعظم خندید و گفت: شاهنشاه تو معلوم نیست کجا پنهان شده. آتوسا فریاد زد: تو موجود پستی هستی. و ناگهان صدای دویدن و نزدیک شدن یک نفر از راهرو امد . مشاور اعظم برگشت تا به مهمان ناخوانده نگاه کند اما او را نشناخت. در حالیکه آتوسا از دیدن او بسیار خوشحال شده بود. مشاور اعظم فریاد زد: سرباز تو اینجا چه میکنی ؟ آستیاگ که دست و پایش را گم کرده بود و نمیدانست چه جوابی بدهد ناشیانه گفت: در اتشکده منتظرتان هستند. مشاور اعظم دوباره فریاد زد: و تو اینجا چکار می کنی؟ آستیاگ که حالا بر روی افکارش کنترل پیدا کرده بود گفت: پیک امده. مشاور اعظم از این حرف تعجب کرد و لی فورا از تالار خارج شد. آستیاگ همانجا ایستاد تا مشاور اعظم برود. بعد از دور شدن او به آتوسا گفت: حالتان خوب است ؟ آتوسا به طرف آستیاگ رفت و در چند قدمیش ایستاد در حالیکه از شادی ورود او و رفتن مشاور اعظم در پوست خودش نمی گنجید گفت: بله شما از کجا پیدایتان شد؟ آستیاگ در حالیکه نیزه اش را صاف می کرد گفت: صدای فریادتان تا بیرون می امد . پیک پیغام مهمی نداشت اما من انرا بهانه کردم تا به داخل بیایم. بعد تعظیمی کرد و از انجا رفت. آتوسا رفتن او را تماشا می کرد و از اهورا مزدا متشکر بود که او را به یاریش فرستاده است.
صبح روز بعد از بلندای کوه رحمت می شد لشگر عظیم اسکندر را دید که نزدیک می شوند. مشاور اعظم از صبح زود نا پدید شده بود و این برای همه بجز آتوسا عجیب بود.
ظهر نشده بود که صدای فریاد و نبرد از پایین پله های پارسه به گوش می رسید. زنها همه وحشت کرده بودند و هر کس به سویی می دوید همه می خواستند جایی را پیدا کنند و پناه بگیرند . آتوسا جرات بیرون امدن از اتاقش را نداشت . ندیمه به دنبالش امد تا با هم جایی را برای پنهان شدن بیابند اما آتوسا نرفت. دقیقه ای از خروج ندیمه نگذشته بود که چند ضربه به در اتاق زده شد. آتوسا بلند گفت: بیا داخل. آستیاگ بود که وارد شد. آتوسا از دیدن او واقعا حیرت کرده بود. آستیاگ تعظیمی کرد و گفت: شاهزاده خانم اسکندر دقیقه ای دیگر وارد پارسه می شود من می توانم شما را از در مخفی که در قسمت ندیمه ها قرار دارد فراری دهم. آ توسا نمی دانست چه بگوید نمی توانست به این راحتی پارسه را رها کند. اما آستیاگ این پا وان پا می کرد و مودبانه از آتوسا خواست که خیلی سریع تصمیم بگیرد و سرانجام نگاه منتظر آستیاگ بر روی آتوسا اثر گذاشت و او همراه آستیاگ شد. از راهروهایی عبور کردند . در ان بلوا کسی به ان سرباز هخامنشی که یک زن همراهش بود اعتنا نمی کرد. انها از پارسه خارج شدند. آ ستیاگ به سرعت میدویداما آتوسا نمی توانست پابه پای او بدود. پارچه روی سرش افتاده بود و موهای پریشانش روی شانه هایش پخش شده بود. کنار یک درخت ایستادند. آتوسا نفس نفس میزد. آستیاگ نز دیکش امد و گفت : برویم ممکن است اطراف پارسه را بگردند. آتوسا دوباره پشت سر استیاگ به راه افتاد اما سرعتش خیلی کم بود. آستیاگ جسارتی کرد و دست آتوسا را گرفت. او میدوید و دست آتوسا را می کشید. همین باعث می شد که آتوسا هم با شتاب بیشتری بدود.
ساعتی از خروج انها از پارسه گذشته بود که به خانه ای رسیدند. آستیاگ آتوسا را به داخل خانه هدایت کرد. داخل خانه پیرزن نحیفی خوابیده بود. آستیاگ به سمت او رفت و ارام چیزی از او پرسید. بعد داخل پستویی که با یک پرده مندرس از خانه جدا شده بود رفت و و با یک لباس برگشت انرا به سمت آتوسا گرفت و گفت: معذرت می خواهم شاهزاده خانم اما بهتر است این لباسهای کهنه را بپوشید اینطوری کسی به شما مشکوک نمی شود. بعد گوشه اتاق را نشان داد و گفت: انجا تنوری روشن است بعد از اینکه لباستان را عوض کردید انرا درون تنور بیندازید . و تعظیم کرد و از خانه خارج شد. آتوسا دنبالش رفت و دید که آستیاگ شتابان به سمت پارسه بر میگردد.
نزدیک غروب بود که در خانه باز شد و آستیاگ در حالیکه صورتی زخمی داشت وارد شد. آتوسا به طرفش رفت . زخم صورتش خیلی عمیق نبود. بعد از کمی استراحت آتوسا از او خواست که بگوید در پارسه چه خبر است . پیرزن هم کشان کشان خودش را به آستیاگ رساند. آستیاگ اورا به رختخوابش برگرداند و کنار او نشست. گفت: شاهزاده خانم پارسه در اتش سوخت سقف تالارها ویران شد. از دیوارهای صیقلی و اینه ای تالار شورا چیزی نمانده. تمام جواهرات کاخ اپادانا غارت شد. اسکندر تمام دختران و زنان را با خود برد. بیشتر سربازها از جمله پسر عموی من کشته شدند. حکومت هخامنشی نابود شد. اشک روی گونه های آتوسا جاری شد . سلطنتی که او جزیی از ان بود نابود شده بود. آتوسا به کنجی از خانه پناه برد ساعتها گریست. نفهمید چطوری به خواب رفت. با صدای ارام یک زن بیدار شد. یک زن جوان که چهره ای شبیه آستیاگ داشت. او خواهر آستیاگ بود که چند کودک همراهش بود. او از آتوسا وان پیرزن چند روزی پرستاری کرد. آتوسا حدس زد ان پیرزن خویشاوند انهاست.
بعد از بهبودی , آستیاگ با شرمساری ا ز آتوسا تقاضای ازدواج کرد و آتوسا از این پیشنهاد استقبال کرد. موبدی که در ان نزدیکی زندگی می کرد انها را به ازدواج یکدیگر دراورد. آستیاگ نمی توانست باور کند که با یک شاهزاده خانم ازدواج کرده ااست.
آتوسا از زندگی با آستیاگ راضی بود اما او میخواست یکبار دیگر پارسه را ببیند. آستیاگ به او قول داد که در فرصتی مناسب او را بدیدن پارسه ببرد.
آن روز هر چه به پارسه نزدیکتر می شدند قلب آتوسا تندتر و تندتر میزد. اما با دیدن پارسه اصلا نتوانست باور کند که ان قبلا کاخ با شکوه هخامنشی بوده. اصلا نمی توانست باور کند که حکومت هخامنشی با ان اقتدارش , باان کشور گشاییها اینگونه از صفحه روزگار محو شده. اما ایا واقعا محو شده. نه هنوز ستونهای ستبر کاخ صدستون پا بر جا بود. پارسه سوخته بود اما هنوز بود. کوه رحمت هنوز انرا در اغوش داشت. آتوسا به سمت پله ها رفت. وارد کاخ اپادانا شد هنوز اخرین جشن سال نو در اپادانا را به یاد داشت. از تک تک پله ها بالا میرفت هنوز کنار هر پله یک سرباز هخامنشی از سنگ تراشیده ایستاده بود. آتوسا اشک می ریخت . اخر چرا , چرا پارسه سوخت. یعنی واقعا مشاور اعظم درست گفته داریوش حکومت را به بادداده بود . شاید این یک انتقام گیری بوده . آتوسا به یاد داشت که در لو حه ها خوانده بود خشایارشاه اتن را به اتش کشید یعنی اسکندر خواسته انتقام بگیرد. اما دیگر این چیزها مهم نیست مهم این است که از شکوه پارسه چیزی نمانده. آستیاگ دستش را گرفت و گفت: می خواهی کاخ صد ستون را ببینی همان تالاری که ارزوی دیدنش را داشتی. البته ان تالار دیگر سقف ندارد از دیوارهایش هم چیزی باقی نمانده . این دروازه ملل است. اقوام مختلفی که برای دیدن شاهنشاه می امدند از این دروازه می گذشتند و وارد تالار می شدند. آتوسا به سنگ تراشه ها نگاه می کرد. واردتالار شد ستونهای سنگ یکپارچه. اشک می ریخت نمی توانست جلوی هق هق گریه هایش را بگیرد. آستیاگ او را بیرون اورد تا به خانه برگردند آتوسا روی پله ها نشست. به سرباز هخامنشی روی سنگ دست کشید. با بغض گفت: سرباز هخامنشی محافظ پارسه باش انرا برای ایندگان محافظت کن تا انها هم از شکوه سلطنت هخامنشی با خبر شوند. تو می توانی . تو سرباز هخامنشی هستی..


سرباز-هخامنشی- سرباز-هخامنشی- سرباز-هخامنشی- سرباز-هخامنشی- سرباز-هخامنشی- امتیاز : 451 دیدگاه(0)

تاریخ: 25/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 110 نویسنده: طاها

قصه های هزار و یک شب در واقع همان هزار داستان هخامنشی بوده است که در بر گیرنده افسانه های اصیل هندی، چینی، مغولی، تاتاری، ترکمنی و اسطوره های ایرانی و قصه های اصیل و قدیمی این سرزمین بوده است. این قصه ها مربوط به هزاره قبل از میلاد مسیح تا یک قرن فبل یا بعد از میلاد بوده است و اضافات و ملحقات بعدی بدون در نظر گرفتن پیشه اصلی و اولیه این مجموعه انجام گرفته است.
این داستانها در اواخر قرن دوم و اوایل قرن سوم هجری به زبان عربی ترجمه شد و در دوران خلافت هارون الرشید به دربار وی راه یافت و عده ایی داستانهایی به آن افزودند تا خلیفه را خوش آید و آنگاه این داستانها از مصر سر در آوردند و اضافات بی پایه ایی به آن افزودند و در نهایت این مجموعه در سال 1704 میلادی به فرانسه ترجمه شد. مرحوم حمید عاملی با پالایش و ویرایش بسیار زیبایی این داستانها را در مجموعه هزار و یک شب ارائه کرده است که در جلد پنجم، داستانهای پریوش و ساسان و حکایت غانم و فتنه فتان را بیان کرده اند.

» حجم: 0.55 مگابایت؛ زمان لازم برای دریافت 1 دقیقه و 22 ثانیه با Dial-up
» نوع فایل کتاب: PDF


» تعداد صفحات: 156


قصه-های-هزار-و-یک-شب قصه-های-هزار-و-یک-شب قصه-های-هزار-و-یک-شب قصه-های-هزار-و-یک-شب قصه-های-هزار-و-یک-شب امتیاز : 545 دیدگاه(0)

تاریخ: 25/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 86 نویسنده: طاها

نشریه ی گرامی شهروند

در شماره ی 1253 تاریخ 29 اکتبر 2009 داستانی به نقل از توراتِ قدیم، درج شده بود، که جدایِ از نثر کمی متفاوت با ادبیات امروز، به نظر اینجانب، بسیار آموزنده و قابل توجه می باشد.

برای آگاهیِ آن گروه از خوانندگانی که داستان را مطالعه نکرده، و یا به دلیل گذشت زمان آن را از یاد برده اند، خلاصه ی آن ذکر می شود:

اِستَر، همسرِ یهودیِ پادشاهِ هخامنشی، از توطئهِ وزیرِ پادشاه، برایِ کشتارِ یهودیانِ، آگاه شده و در مجلسِ شراب، از شاهِ هخامنشی مجوزِ کشتنِ وزیر و ده فرزند او، و دیگر مخالفان را، در یکصد و بیست و هفت حوزهِ امپراتوری، از هند تا حبش، می گیرد. طی دو روز، علاوه بر وزیر و فرزندانش، هشتصد نفر را در پایتخت، و هفتاد و هفت هزار نفر را در ولایات به قتل می رسانند.

توراتِ قدیم نام پادشاهِ هخامنشی را، اَخَش وِروش ذکر می کند که همان خشایار شاه ( تاریخِ ایرانِ باستان- پیرنیا ) می باشد.

در این داستان دو موضوع به روشنی دیده میشود: یکم، رواداریِ مذهبیِ پادشاهانِ هخامنشی را بیان کرده و نشان می دهد که در آن دوره، اولویتِ مذهبِ بومی که غیر از یهودیت بوده، وجود نداشته است. دوم، عملکرد شاه در مورد وزیر خود، فرزندان او، و اتباع کشورش می باشد.

پادشاهِ قدرتمندِ هخامنشی، که آتن را تسخیر کرده، و متأسفانه آن را آتش زده، تنها به خواستهِ زنِ محبوبِ خود، در حال مستی، و بدونِ بررسی های لازم، دستور قتل وزیرِ خود را داده، و نه تنها به فرزندانِ او ابقاء نکرده، بلکه اجازه ی کشتار وسیعِ مردمِ عادی را هم صادر میکند. با صدور فرمان همایونی! در روز اول پانصد نفر و در روز دوم سیصد نفر از مردم پایتخت، به قتل می رسند. 

اینست که هرودوت او را اینچنین معرفی میکند " آدمی بوالهوس کم عقل و ضعیف النفس است، و اختیار مملکت را به آسانی به این و آن میدهد".

یا اینکه، به بیانِ مرحوم مشیرالدوله پیرنیا، در تاریخِ ایرانِ باستان "مغلوبِ زنان است و زمامِ امور را به دست خواجه سرایان، می سپارد. خلاصه اینکه، از دورهِ او، انحطاط در خانوادهِ هخامنشی شروع شد".

بد نیست بدانیم که این پادشاه و پسرِ بزرگش، توسط خواجه سرایِ شاه و با مساعدتِ رئیسِ نگهبانانِ سلطنتی کشته شده، و بعدها چند تن از شاهان و شاهزادگان هخامنشی نیز به همین ترتیب کشته شدند.

متأسفانه این دورِ باطل در دوره هایِ بعدی تاریخ کشورمان، به صورت فوق و یا مشابهِ آن تکرار شده است. به خصوص، برکناری وکشتنِ وزرای کاردان و صادق.

پیشنهاد میکنم که برای آگاهیِ بیشترِ خوانندگان، هر از گاهی چنین مطالبی را درج نمائید.


داستان-تورات-و-رواداریِ-مذهبیِ-پادشاهانِ-هخامنشی داستان-تورات-و-رواداریِ-مذهبیِ-پادشاهانِ-هخامنشی داستان-تورات-و-رواداریِ-مذهبیِ-پادشاهانِ-هخامنشی داستان-تورات-و-رواداریِ-مذهبیِ-پادشاهانِ-هخامنشی داستان-تورات-و-رواداریِ-مذهبیِ-پادشاهانِ-هخامنشی امتیاز : 525 دیدگاه(0)

تاریخ: 25/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 78 نویسنده: طاها

از آن جا که خود می دانید ، کوروش نوه ی آژی دهاک پادشاه ماد بود که آژی دهاک از ترس این که کوروش به پادشاهی وی دست یابد دستور داد که او را بکشند ولی در این میان اتفاقاتی افتاد که کوروش کشته نشد و در نزد چوپانی در سرزمین آنشان بزرگ شد و پس از سال ها دانست که پدربزرگش چه ستمی به وی روا داشته. از این رو در پی دستیابی به پادشاهی بر آمد.

مردم نیز از آژی دهاک دل خوشی نداشتند و از ستم او به تنگ آمده بودند. کوروش به دانستن این موضوع می خواست تا با کمک مردم بر تخت کیانی بنشیند و ایران را دوباره چون هزاران سال قبل یک پارچه کند.

وقتی به هگمتانه وارد شد چون نمی خواست پدر بزرگش آژی دهاک ( ضحاک ) او را بشناسد ، خود را به مردم فریدون معرفی کرد. همان طور که در شاهنامه ی فردوسی می خوانیم این فریدون بود که به کمک کاوه ی آهنگر بر ضحاک پیروز شد.

و چطور تاریخ نویسان ضحاک را همان آژی دهاک می دانند ولی فریدون را کوروش نمی دانند ؟!

بنا به نوشته ی شاهنامه و تو ضیح مفصل آن و آن گونه که در یکی از مطالب همین وبلاگ داستان به شاهی رسیدن کوروش به خوبی و کامل نوشته شده از این موضوع می گذریم.

پس از دستیابی کوروش به شاهنشاهی ، از آن جایی که او هم شاه زاده ی سرزمین آنشان ( پارس ) بود و هم شاهزاده ی سرزمین ماد ، این دو گروه را با هم متحد کرد و پادشاهی قدرتمندی بنا نهاد.

پس از این به داستان ذو القرنین می پردازیم. کوروش همان ذوالقرنین است. همان که به شرق و غرب لشگر کشید تا به پایان خشکی ها رسید. او تمام جهان را به غلمرو ایریاناوئج افزود. سپس به یکی از قسمت های شمال شرق ایران رفت. در آنجا مردم از آزار وحشی ها به تنگ آمده بودند. کوروش موضوع را جویا شد و متوه شد که وحشی ها گاه و بی گاه به این مردم بی چاره یورش می برند. حال اگر گفتید که این وحشی ها که بودند؟ همان سکا های ایرانی بودند که در خون خواری در آریاییان شهره بودند. ذوالقرنین ( کوروش ) هم برای آن که مردم ایران از دست آنان در امان باشند ، سدی از آهن ساخت و بر آن لایه از مس کشید و گفت هر وقت که خداوند بخواهد این سد را نابود خواهد کرد.

باز می گردیم به شاهنامه. ککوروش پس از این همه فتوحات بسیار بزرگ که تمام جان آن زمان ( به جز یونان ) را تحت فرمان خود در آورد و به ایران آمد. ( از این به بعد هیچ منبع تاریخی ای وجود ندارد. ) او سه پسر داشت به نام های ایرج و سلم  وتور. کوروش سرزمین های شرقی را به تور ، سرزمین های غربی را به سلم و ایریاناوئج را به ایرج ( کمبوجیه ) سپرد. دو برادر دیگر به کمبوجیه رشک بردند و می خواستند او را بکشند و قلمرو او را میان خود تقسیم کنند. این را هم بگویم پس از فتح سرزمین های شرق و غرب چندین گروه آریایی به آن جا مهاجرت کردند. آریایی ها از سالیان دور در ایران زندگی می کردند و به شاهان خود می گفتند " کی ". آریاییان از جا های دیگر به ایران نیامدند. بلکه از ایران به جا های دیگر مهاجرت کردند.

می توان از آریایی هایی که به غرب رفتند "ژرمن ها ، آلما ها ، فرانک ها ، توتن ها و ... " و از آریایی هایی که به شرق رفتند " تورانیان ( ترک ها ) ، سکا ها ، هندیان و ... " را نام برد. ایراناوئج در آن زمان فقط همین یک سرزمین را شامل نمی شد. قلمرو ایران شامل " سکستان ( سیستان ، سرزمین سکا های ایرانی ) ، بابل ، سرزمین های شمالی که اقوام کاسپی و گیل ها و ... در آن زندگی می کردند ( جنوب دریای کاسپین ) ،سرزمین هیتی ها ( ترکیه امروزی ) و قسمتی از اروپا ی شرقی را شامل می شد. و آنان نیز باید هم به این سرزمین رشک می بردند.

کمبوجیه زمانی که به مصر رفته بود تا آن سرزمین را از آن ایریاناوئج کند ، خبری شنید و آن این بود که برادرش به جای او بر تخت نشسته. به نظر من این که می گویند در راه کشته شده اشتباه است. او به ایران آمد و بردیا و برادر دیگرش را دید و با آنان سخن گفت و با نیکی با آنان رفتار کرد. ولی آنان کمبوجیه را کشتند. داریوش نیز از آن جا که می خواست مردم را آرام بکند به آنان نگفت که آن دو برادران کمبوجیه بوده اند و آنان را گئوماتای مغ و برادرش معرفی کرد. او از این جهت نیز که نمی خواست که مردم آیندگان این دو برادر پلید را فراموش کنند و آنان را که بهتر بود از خاندان هخامنشی نباشند را ماد معرفی کرد و حتی این را که فرزندان کوروش باشند را ننگ می دانست در کتیبه ها همیشه این را گفت که آن دو بردیای دروغین و برادرش بودند.

کوروش هم در آن زمان زنده بود. او پس از شکست از سکا ها زخمی بود ولی کشته نشده بود. او از غم فرزندش آن چنان گریه کرد که چشمانش بی فرغ شد. تا این که فهمید همسر کمبوجیه باردار است. فرزند او دختری بود که وقتی بزرگ شد به همسری پشنگ که از خاندان هخامنشی بود و هم پهلوان بود و هم نیزه داری جوان بود در زمان کمبوجیه در آمد. فرزند آن دو نیز منوچهر نام گرفت که بر جای پدربزرگش نشست.

در شاهنامه این گونه نوشته شده. اما درست آن این است که داریوش با همسر سابق کمبوجیه ازدواج کرد تا همگان او را به شاهی ایران زمین بشناسند. سپس از آن زن صاحب پسری شد به نام "خشایار شا" که از فرزندان دیگر داریوش کوچکتر نیز بود. اما چون او از خون کوروش و کمبوجیه بود ، او را به جانشینی خود بر گزید و از این پس آن پسر پادشاه ایران شد.

 کوروش نیز آن قدر شادمانی کرد که دوباره چشمانش بینا شد. خشایار شا به فرمان کوروش به سلمان و توران تاخت و آنان را کشت و پس از آن فریدون ( کوروش ) به سوگ فرزندانش آن چنان گریست که جام از تنش بیرون شد.

ما را در بهتر کردن این مطلب یاری کنید. اگر اشکالی در این مطلب می بینید و برای آن دلیلی دارید در بخش نگرش ها بیان کنید تا ما این مطلب را اصلاح کنیم.

منبابع :

شاهنامه ی فردوسی

ذوالقرنین ( ویکی پدیا )

کوررش بزرگ

هخامنشیان ( ویکی پدیا )


داستان-شروع-پادشاهی-هخامنشی داستان-شروع-پادشاهی-هخامنشی داستان-شروع-پادشاهی-هخامنشی داستان-شروع-پادشاهی-هخامنشی داستان-شروع-پادشاهی-هخامنشی امتیاز : 312 دیدگاه(0)

آخرین مطالب

چهارشنبه 16 بهمن 1392
چهارشنبه 16 بهمن 1392
چهارشنبه 16 بهمن 1392
چهارشنبه 16 بهمن 1392
شنبه 24 اردیبهشت 1390

مطالب محبوب

شنبه 24 اردیبهشت 1390
شنبه 24 اردیبهشت 1390
شنبه 24 اردیبهشت 1390
سه شنبه 02 فروردین 1390
شنبه 24 اردیبهشت 1390

صفحات مطالب