همرگ انجمنی متفاوت

تاریخ: 06/02/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 74 نویسنده: طاها

تصاویر پنج عدد از کلاه هود های بازمانده از قبل میلاد مسیح (ع) که در موزه یونان باستان در آتن نگهداری می شوند

greek helmet2 کلاه هود   یونان باستان | تاریخ باستان تمدن عکسهای تاریخی | Tarikhema.ir


conqueror helmet کلاه هود   یونان باستان | تاریخ باستان تمدن عکسهای تاریخی | Tarikhema.ir

arabian helmet کلاه هود   یونان باستان | تاریخ باستان تمدن عکسهای تاریخی | Tarikhema.ir

spanish helmet2 کلاه هود   یونان باستان | تاریخ باستان تمدن عکسهای تاریخی | Tarikhema.ir

arabian helmet2 کلاه هود   یونان باستان | تاریخ باستان تمدن عکسهای تاریخی | Tarikhema.ir

 


کلاه-هود-–-یونان-باستان کلاه-هود-–-یونان-باستان کلاه-هود-–-یونان-باستان کلاه-هود-–-یونان-باستان کلاه-هود-–-یونان-باستان امتیاز : 373 دیدگاه(0)

تاریخ: 06/02/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 103 نویسنده: طاها

نویسنده : انی کاظمی

این داستان با داستان دمتر تفاوت بسیار دارد.دیونیزوس آخرین خدایی بود که به اولمپ آمد. اجازه ورود نمی داد.برای داستان یا ماجرای وی هیچمنبع نخستینی وجود ندارد مگر همان اشاره کوتاه در نوشته های هزیود در قرن هشتم یا هنم پیش از میلاد.در یکی از سرود های هومری که شاید مربوط به قرن چهارم پیش از میلاد باشد فقط در باره کشتی دزدان دریایی و پنتئوس سخن رفته است که آخرین نمایشنامه تورپیدس در قرن پنجم پیش از میلاد است و از جدید ترین یونانی به شمار می رود.

تبس یا دیونیزوس بود که در آن زاده شده بود.او پسر و شاهزاده خانم تبسی به نام سمله بود.او تنها خدایی بود که پدر و مادرش نبودند بلکه فقط یکی از آنها یعنی پدرش بود.

سمله از بدبخت ترین زنانی بود که زئوس عاشقشان شده بود.در مورد این باید گفت که هرا مسبب بدبختیهای وی بود.زئوس دیوانه وار به او دلبسته بود و به او گفته بود اگر چیزی بخواهد بی چون و چرا به او می بخشد.زدوس به رودخانه ستیکس سوگند یاد کرد که چنین خواهد کرد و این سوگندی بود که حتی او هم نمی توانست آرا بشکند یا نقض کند.سمله به زئوس گفت که بهترین و مهمترین چیزی که از او می خواهد این است که او را با تمام شکوه و جلال شهریاری آسمانها و فرمانروای صاعقه ببیند.البته هرا بذر این آرزو را در دل او کاشته بود.زئوس می دانست که هیچ انسانی نمی تواند او را در مقام و شکوه خداوندی ببیند و زنده بماند،امّا چاره ای نبود و نمی توانست کاری کند.او به رودخانه ستیکس سوگند خورده بود.زئوس با همان هیئتی آمد که سمله از او خواسته بود.سمله با دیدن آن عظمت و جلال و شکوه نور درخشان و فروزان الهی وی مرد.اما زئوس کودک آن را که چیزی نمانده بود به دنیا بیاید از شکم آن بیرون کشید و آن را بی آنکه هرا متوجه بشود در پهلوی خود پنهان ساخت تا زمان تولد او فرا برسد.پس از آن هرمس کودک را با خود برد و به پریان نیزا(نیسا) سپرد تا او را پرورش دهند.نیزا زیباترین دره دنیا بود و هیچ انسانی آنرا با چشم ندیده بود و نمی دانست در کجا قرار دارد.بعضی ها می گویند پریان یا نیمف ها همان هیاد ها بودند که زئوس آنها را به صورت ستاره به آسمان آوردو در آن قرار داد یعنی ستارگانی که چون به افق نزدیک شوند با خود باران می آورند.

بنابر این خدای تاکستان از آفریده شد و باران او را به بار آوردیعنی همان گرمای سوزانی که انگور ها را به ثمر می رساند و آبی که نهال را زنده نگاه می دارد.

چون دیونیزوس به مردی رسید به جاهای دوردست سفر کرد:

سرزمینهای غنی از طلای لیدیا

و فریجی و دشتهای خورده

و های باکتریا

سرزمین طوفان زده مدس

و پر برکت و خجست

او به هرجا که می رفت شیوه شیوه کاشت و به بار آوردن تاک را و همچنین رمز پرستش خود را به آن سامان یاد می داد و آنها نیز در هر جا او را به عنوان خدا پذیرا شدند تا سرانجام به سرزمین و کشور خود نزدیک شد.

روزی در دریا نزدیک بونان کشتی دزدان دریایی بادبان کشان نزدیک شد سرنشینان کشتی در دماغه ای بزرگ نزدیک دریا جوانی زیبا روی دیدند.موی سیاه و زیبایش روی ردایی ارغوانی که بر دوش انداخته بود افشان شده بود.او به شاهزاده ای شباهت داشت ،از آن شاهزادگانی که پدر و مادرش حاضر می شوند پول کلانی برای آزادی وی بپردازند.جاشوان شاد و خوشحال به روی ساحل پریدند و او را گرفتند.بر عرشه کشتی طنابهای طنابهای خشن و ضخیم آوردند تا دست و پای او را با آن ببندند طنابها به هم نمی آمدند و به محض با بدن وی از هم می گسست.او با چشمان سیاهش نشسته بود و لبخند به آنها نگاه می کرد.

در میان جاشوان فقط سکانی بود که فهمید چرا چنین است و فریاد زنان گفت که او حتما یکی از است و باید بی درنگ آزاد شود وگرنه سخت زیان خواهند دید.اما ناخدا او را احمق خواند و مسخره کرد و به جاشوان دستور داد در بالا بردن بادبان شتاب کنند باد بر بادبان وزید و بادبان شکم انداخت و جاشوان بادبان را محکم کشیدند ولی کشتی از جای نجنبید.حوادث شگفتی برانگیز یکی پس از دیگری روی داد.شرابی عطرآگین جویبار گونه بر عرشه کشتی روان شد.درخت تاکی پر از خوشه بر عرشه کشتی پدیدار شد و پیچکی سبز رنگ درست مثل یک دسته گل دور دکل پیچید که گل و میوه های زیبا داشت.دزدان دریایی که به شدت وحشت کرده بودند به سکانی دستور دادند کشتی را به سمت ساحل براند.اما دیگر دیر شده بود زیرا درست همان زمان که این سخن را به آوردند آن اسیر به یک شیر بدل شد که می غرّید و خشمگین به آنان نگاه می کرد.آنها چون این را دیدند خود را به دریا افکندند و همه به غیر از سکانی به دلفین بدل شدند.خداوند به آن سکانی رحمت آورد و او را بازگرداند و به او گفت که جرأت از دست داده را باز یابد زیرا مورد لطف ویژه کسی قرار گرفته است که واقعا یکی از است.

در راه رفتن به یونان وقتی که از تراس می گذشت یکی از پادشاهان آن سرزمین به نام لیکورگوس که با آیین پرستش جدید مخالف بود به او توهین کرد.دیونیزوس در برابر وی عقب نشست حتی از وی گریخت و به ژرفای دریا پناه برد.اما دیری نگذشت که دوباره برگشت و بر او چیره شد و او را هرچند ملایم این چنین کیفر رساند:

او را در غاری کوهستانی زندانی کرد

تا نخستین خشم دیوانه وارش

به تدریج کاستی یافت و آموخت

که خدایی را که به استهزاء گرفته است بشناسد

اما خدایان دیگر نرمخو نبودند.زئوس لیکورگوس را نابینا کرد که اندکی بعد در گذشت.

آنهایی که با خدایان در می افتادند و با آنان ستیزه جویی می کردنددیر زمانی زنده نمی ماندند.

دیونیزوس طی گشت و گذارش یک روز با شاهزاده خانم کرت به نام آریادن دیدار کرد که تزئوس شاهزاده آتنی در ساحل جزیره ناکسوس تنها رهایش کرده بود،حال آنکه همین شاهزاده خانم زمانی جان تزئوس را نجات داده بود.دیونیزوس بر آن شاهزاده رحمت آورد او را رهانید و سرانجام دل در گرو او گذاشت.هنگامی که شاهزاده خانم در گذشت.دیونیزوس تاجی را که به وی هدیه داده بود برداشت و آن را در میان ستارگان جای داد.

دیونیزوس مادرش را که هیچگاه ندیده بود به خاطر داشت.آن چنان مشتاق دیدار مادر بود که سرانجام دل به دریا زد و با شهامت تمام به دنیای زیرین رفت تا او را بجوید.چون او را یافت با که می کوشید او را از مادرش جدا سازد به ستیزه و مبارزه برخاست و سررانجام سر تسلیم فرو آورد.دیونیزوس مادر را با خود به همراه آورد ولی مادر نخواست بر روی زمین زندگی کند پس او را به کوه اولمپ برد جایی که خدایان دیگر از دیدنش شاد شدند انگار که یکی از خودشان بودیعنی یکی از جاودانان البته در مقام مادر خدایی که حق داشت در میان جاودانان زندگی کند.

خدای شراب می توانست مهربان و گشاده دست باشد.او حتی می توانست سنگدل و بی رحم باشد و انسانها را به وحشت بیندازد که دست به کارهای هراسناک بزنند. اغلب آنها را دیوانه می کرد.مائناد ها که آنها را باکانت ها هم می نامیدندزنانی بودند که با نوشیدن شراب دیوانه و سر شوریده می شدند.آنها به میان جنگلها و کوهستان ها می رفتند و فریادهای گوشخراشی می کشیدندچوبها و شاخه ها و یا ترکه های جوز کلاغ را به دست می گرفتند و آنها را بالای سر تکان می دادند و مستانه و از خود بی خود به این سو و آن سو می دویدند.هیچ چیزی جلو دارشان نبود.هرگاه وحوش را بر سر راه خود می دیدند آنها را قطعه قطعه می کردند و قطعات خونریز گوشت را می بلعیدند.

خدایان اولمپ نشین در مراسم قربانی و ایین پرستش خواهان نظم و آرامش بودند.این زنان دیوانه این مائناد ها هیچ پرستشگاهی نداشتند.آنها برای اجرای آیین پرستش به جنگلها و کوهساران خشک و بی بار و بر می رفتند و یا به انبوه ترین جنگلها،انگار که بجا آورندگان و آیینهای ادواری بودند که انسانها هنوز ساختن خانه برای خدایانشان را نیاموخته بودند.آنها از شهر پر گرد و غبار گرفته و پر جمعیت بیرون می آمدند و به ماهور ها و جنگلهای پاکیزه ای می رفتند که پای هیچ موجودی به آنان نرسیده بود.در آنجا دیونیزوس به آنها شراب و غذا می داد ، هم از گیاهان و توت و هم شیر بز وحشیگیاهان نرم لطیف زیر درختان پر برگ جایی که برگهای سوزنی کاجها هر سال پیوسته بر زمین می ریخت بسترشان بود.

پرستش دیونیزوس همیشه در این دو کاملا متضاد و خیلی دور از هم مترمرکز شده بود:در آزادی و شادی خلسه گونه،و در وحشیانه.خدای شراب می توانست این دو را به پرستندگانش بدهد.دیونیزوس در خلال داستان زندگی اشزمانی مهربان،دوست و گشاده دست و برکت دهنده انسانهاست و زمانی دیگر موجب تباهی و نابودی آنها.از بدترین و پلیدترین اعمالی که به وی نسبت می دهند آن است که در شهر تبس که مادرش متولد شده بود مرتکب شد.

دیونیزوس به تبس یا تب آمد تا رسم پرستش خود را در آن دیار برقرار سازد.طبق معمول شماری زن ملتزم رکابش بودند که می رقصیدند و آواز ها و سرودهای شاد می خواندن.آنها همه پوستینهای دوخته از پوست آهو بر جامه هایشان پوشیده بودند و ترکه های پوشیده از پیچک در دستها تکان می دادند

پنتئوس شهریار تب پسر خواهر سمله بود ولی هیچ نمی دانست که رهبر و سرکرده این زنان شوریده سر و عجیب پسرخاله خود اوست.او هیچ نمی دانست که وقتی سمله مرد زئوس کودکش را نجات داد.آن رقص و پایکوبی وحشیانه و آن آواز خوانی پر هیاهو و اصولا آن کردار شگفت انگیز این بیگانگان را فوق العاده زشت می دانست و می خواست که بی درنگ خاتمه یابد.پنتئوس به نگهبانان دستور داد که تازه واردین را دستگیر و زندانی کنند،به ویژه رهبر و سرکرده آنان که”چهره اش از زیاده روی در نوشیدن شراب سرخ شده و جادگری است اهل لیدیا”اما چون این سخن بگفت صدای ملایم هشداری را از پشت سر شنید:”این مردی که شما طردش می کنید خدایی جدید است و فرزند سمله که زئوس او را نجات داد.او و دمتر ،برای آدمیان از بزرگترین خدایان روی زمین محسوب می شوند.”گوینده این سخن پیامبر یا پیشگوی نابینا،تیرزیاس ، بود که از مقدسین و اولیای ساکن شهر تبس و تنها کسی بود که از اراده خدایان آگاه بود. اما هنگامی که پنتئوس سر برگرداند به او پاسخ گوید،دید که وی مانند زنان وحشی لباس پوشیده است:پوششی از برگهای پیچک بر موهای سپیدش ،پوستینی از پوست آهو بر دوش، و ترکه ای از درخت کاج در دست لرزانش.پنتئوسچون او را به این هیئت دید با تمسخر به او خندید و بعد با لحنی خشمگینانه دستور داد او را از پیش چشمهایش دور کنند. بدین سان او محکومیت خویش را صادر کرد:هرگاه خدایان با او می کردند صدایشان را نمی شنید.

گروهی از سربازانش دیونیزوس را از برابر وی گذراندند . آنها به او گفتند که دیونیزوس نکوشیده است بگریزد یا در برابرشان پایداری کند،بلکه در عوض کاری کرده است که اسیر کردن و آوردن وی برای ایشان بسیار آسان و بی دردسر بوده است.به طوری که از کرده خود شرمنده شده اند و به او گفته اند که مأمور و معذور بوده و از خود هیچ اراده ای نداشته اند.آنها حتی اظهار داشته اند که دوشیزگانی که زندانی کرده بودند همگی به کوهستانها گریخته اند زیرا پایبندها به پایشان بسته نمی شد و در ها نیز خود به خود باز می شدند آنها گفتند”این مرد با های زیاد به تبس آمده است…”

پنتئوس تا این هنگام جز از خشم خود از هیچ چیز دیگری آگاه بود . او با لحنی درشت و ناهنجار با دیونیزوس سخن گفت اما دیونیزوس در عوض نرم خویانه پاسخ داد،گویی می کوشید وی را به خویش باز گرداند و دیدگانش را باز کند تاببیند که در برابر یک خداوند ایستاده است .دیونیزوس به پنتئوس هشدار داد که نمی تواند او را در زندان نگه دارد ،”زیرا خداوند مرا آزاد خواهد کرد “.

پنتئوس با لحنی استهزاء آمیز پرسید:”خداوند؟”

دیونیزوس پاسخ داد:”بله او همینک اینجاست و شاهد درد و اندوه من است”

پنتئوس گفت:”جایی نیست که چجشمان من بتوانند او را ببینند”

دیونیزوس پاسخ داد”او همین جایی است که من ایستاده ام.چون شما مؤمن نیستید،نمی توانید او را ببینید.”

پنتئوس خشمگینانه به سربازان دستور داد او را ببندند و به زندان ببرند،امّا دیونیزوس ،در حال رفتن ،چنین می گفت:”ستمی که شما بر من روا می دارید ستمی است که بر خدایان روا داشته اید”

اما زندان از پذیرفتن دیونیزوس ابا می کرد.وی پیش آمد و در حالی که باز به سوی پنتئوس می رفت کوشید او را قانع کند این معجزات را که خدا بودن او را ثابت می کند بپذیرد و به آیینهای پرستش این خدای جدید و بزرگ ایمان بیاورد اما درست هنگامی که پنتئوس به او توهین می کرد و به او ناسزا می گفت،دیونیزوس او را با کیفری که در انتظارش بود تنها گذاشت و آن وحشت انگیز ترین کیفر ها بود.

پنتئوس به تعقیب پیروان خداوند در تپه ماهور ها ،یعنی به همان جاهایی که دوشیزگان،پس از فرار از زندان ،پناه بودند، پرداخت.بسیاری از زنان شهر تبس یا تب به آنها پیوسته بودند . مادر پنتئوس و خواهرانش نیز در آنجا بودند .در آنجا بود که دیونیزوس هراس انگیز ترین جنبه خویش را به معرض تماشا گذاشت.او همه را دیوانه کرد. زنان ،پنتئوس را جانوری وحشی و درنده پنداشتند ،شیری کوهستانی،و به همین پندار همه به سوی او پیش تاختند تا او را بکشند، و مادرش نخستین آنها بود. چون همگی بر سرش ریختند وی دریافت که واقعا با یک خداوند طرف شده و بر ضد او ستیزه جویی کرده است ، و اکنون باید جان بر سر این کار خویش بگذارد.آنها او را قطعه قطعه کردندو بعد،یعنی درست بعد از آن ،خداوند شعورشان را آنها باز گرداند، و آنگاه بود که مادر پنتئوس دریافت که چه کرده است.دوشیزگان که اکنون همه هشیار شده و شعور خود را باز یافته بودند ، به مادر پنتئوس که اکنون درد می کشید و می گریست نگاه می کردند ،و رقص کنان و آواز خوانا و در حالی که ترکه هایشان را وحشیانه تکان می دادند به یکدیگر می گفتند:

خدایان به شیوه های عجیب به سوی آدمیان می آیند

چه بسا که امید های گذشته را تحقق بخشیده اند

و چه بسا امیدها که به نومیدی سوق داده اند

و چه بسا راه هایی که ما نمی دانستیم خداوند به رویمان گشوده است

و این نیز خواهد گذشت

 


دیونیزوس-یا-باکوس-یونان دیونیزوس-یا-باکوس-یونان دیونیزوس-یا-باکوس-یونان دیونیزوس-یا-باکوس-یونان دیونیزوس-یا-باکوس-یونان امتیاز : 331 دیدگاه(0)

تاریخ: 06/02/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 101 نویسنده: طاها

نویسنده : انی کاظمی

۱- نخست یک پزشک تبعیدی یونانی دربار که دلش سخت هوای وطن کرده بود و می خواست به هربهایی شده به باز آید را برانگیخت تا به یونان بتازد. نقشه ی یک لشکرکشی به اروپا را کشیده بود، ولی آهنگ تاختن به یونان را نداشت ، بلکه شمال یونان وبسفور و دانوب را در برابر دیده داشت . می خواست به جنوب روسیه لشکر کشد. زیرا چنین می پنداشت که سکاها که مرزهای شمال و شمال شرقی کشور او را پی سپر ستوران خویش می کردند در آنجا خانه دارند. اما وسوسه های این پزشک او را بر آن داشت تا مأمورانی به یونان بفرستد .۲- این لشکرکشی داریوش در برابر ما، دریچه ای بس می گشاید. پرده را از روی سرزمین بالکان به کناری می برد و ما را توانا می سازد که آن سوی یونان را که تاکنون از آن هیچ سخن نگفته ایم ببینیم و دانوب را زیر چشم بگیریم . هسته ی مرکزی سپاه او از شوش به راه افتاده و هرچه پیشتر می رفت گروههایی دیگر به آنان می پیوستند تا به بسفور رسیدند. در اینجا یونانیان همدست (یعنی ایونیان آسیای صغیر ) پلی از قایقها بر تنگه بسته بودند و لشکر از آن گذشت . یونانیان همدست قایقها را به دهانه ی دانوب بردند تا در آنجا نیز پلی دیگر برای لشکریان ببندند. داریوش در کرانه های دریای سیاه تا سرزمینی که اکنون بلغارستان خوانده می شود و آن هنگام تراس یا تراکیه نامیده می شد راند و به دانوب رسید و از دانوب نیز گذشت . داریوش در ادامه راه ، چندان کامیاب نبود، بنابراین اکنون که خواهش و گرایش داریوش نسبت به لشکرکشی اروپا از میان رفته بود. به شوش بازگشت و سپاهی در تراکیه زیر فرمان سرداری معتمد به نام مگابیز گذاشت . این سردار دست به فرمانبردار ساختن مردم تراکیه زد و در میان سرزمینهایی که به فرمان آورد پادشاهی خردی بود که نخستین بار اکنون در نام آن می آید.این پادشاهی خرد، مقدونیه بود که مردمش پیوندی نزدیک با یونانیان داشتند. چنان که به امیر آن اجازه داده شده بود که در مسابقات المپیک شرکت کند و جایزه ببرد .

۳- داریوش می خواست هیس تیه (که در جنگهای داریوش ، به او خدمتهایی کرده بود)، را پاداش دهد و به او اجازه داد که شهری در تراکیه برای خود بسازد. اما مگابیز نظری دیگر داشت و شاه را بر آن داشت که هیس تیه را با خود به شوش برد و به عنوان رایزن در آنجا همچون زندانی نگاه دارد و این مرد نخست از رسیدن به چنین پایگاهی سخت خشنود شد و آن گاه به حقیقت امر پی برد. دربار ایران او را خسته کرد و دلتنگ شد و هوای شهر خویش یعنی ملیطیه به سرش افتاد. پس کوشید تا حادثه آفرینی کند. سرانجام توانست در ایونیه شورش برپا کند. داستان پرپیچ و خمی که منجر به سوختن سارد به دست ایونیان و شکست ناوگان یونان در جنگ لاده (۴۹۰ پ .م .) شد بسیار بغرنج تر از آن است که در اینجا گفته شود. داستانی است تیره و پرابهام و پرفریب و پرسنگدلی و کینه که در آن مرگ هیس تیه به تابناکی می درخشید. شهربان ایرانی سارد که هیس تیه را گرفتار کرد و بنابود او را به شوش بفرستد کمابیش همان نظر مگابیز را داشت . اما، از بیم آنکه چون پای هیس تیه به شوش برسد باز داریوش را فریب دهد و خود را نجات بخشد سرش را بریده و آن را به دربار فرستاد !

۴- پای قبرس و جزایر یونانی به مسابقه ای که هیس تیه برانگیخته بود کشیده شد و سرانجام پای نیز بدان کشیده شد. داریوش دریافت که اشتباه او از آنجا آغاز شده که به هنگام گذشتن از بسفور به جای آنکه به چب بتازد به سوی راست رانده است . پس بر آن شد تا سراسر یونان را بگیرد. نخست از جزایر آغاز کرد .

صور و صیدا، شهرهای بزرگ بازرگانی سامیان ، در دست ایرانیان و کشتیهای فینیقیان و ایونیان همچون ناوگانی در دست ایشان بود. با این وسیله ایرانیان جزایر را یکی پس از دیگری متصرف شدند .



۵- نخستین حمله ایران بر خاک اصلی یونان به سال ۴۹۰ پ .م . روی داد . حمله از راه دریا بر آتن آغاز شد با نیرویی که دراز زمانی با باریک بینی خاصی آن را آماده کرده بودند. ناوگان حامل این سپاه هم وسیله ی خاصی برای حمل است داشتند. این سپاه نزدیک ماراتن پیاده شد. پارسیان را خائنی یونانی به نام هی پیاس پسر پیزیسترات که زمانی جبار آتن بود راهنمایی می کرد. هرگاه آتن به دست پارسیان می افتاد، او بار دیگر به دستیاری پارسیان پایگاه گذشته ی خویش را بازمی یافت . خطر چنان فوری و سخت بود که مردی که پیک گذشته ی خویش را بازمی یافت . خطر چنان فوری و سخت بود که مردی که پیک دونده بود از آتن به رفت و همواره بر زبانش می رفت که «لاکدمونیها (اسپارتیان ) آتنیها می خواهتد که که به ایشان یاری کنید و نگذارید بیگانگان بر یونان دست یابند. ارتری در دست ایشان است و یونان با از دست دادن این استان ناتوان گشته است ».

فیلیپ پید که نام این پیک دونده بود فاصله ی میان آتن و اسپارت را که به مستقیم تقریباً صد میل و بر روی زمین با کوهها و گذرگاههایی که در میان این دو جای وجود دارد فاصله بسیار بیشتر است در مدت چهل و هشت ساعت پیمود. اما پیش از آنکه اسپارتیان به میدان جنگ برسند پیکار درگرفت . آتنیان بر دشمن تاختند . ایشان به شیوه ای شگفت به جنگ پرداختند. ایشان نخستین مردمی بودند از یونان که به سپاه ماد زدند و بی ترس بر آنان تاختند و به چشم ایشان خیره نگریستند . چه تا آن زمان یونانیان از شیندن نام به هراس می افتادند .

دو جناح سپاه پارس عقب نشینی کرد، اما قلب پایدار ماند. آتنیان خونسرد و توانا بودند. به دنبال جناحها تاختند و قلب را در میان گرفتند. پس بخش عمده ی سپاه پارس راه گریز گرفتند و به کشتیها نشستند. هفت کشتی به دست آتنیان افتاد و دیگر کشتیها به راه افتادند و با یک مانور بیهوده خواستند پیش از بازگشت آتنیان به شهر خویش آتن را تصرف کنند. ولی به هر حال به سوی آسیا راندند .

اینک به گفتار در پایان این جنگ

بنگریم که ما را از پایگاه و شکوه مادها در این هنگام بهتر آگاه می سازد :

« از لاکدمونیان (اسپارتیان ) دو هزار تن پس از چهاردهم ماه با شتابی فراوان به آتن آمدند تا به گاه جنگ خود را رسانیده باشند. چنان که سه روزه به آتن رسیدند. با آنکه بس دیر به میدان آمده بودند باز خواستار دیدن کشتگان مادی شدند. پس به ماراتن شتافتند و بر پیکر کشتگان نگریستند و چون به اسپارت بازگشتند آتنیان و کار ایشان را ستودند .»
اتحاد یونانیان نتیجه داد: شکست داریوش

۶- یونانیان که نخستین بار از ترس با هم متحد شدند بر ایران پیروز گشتند. این خبر با خبر شورش در یک زمان به داریوش رسید و همچنان در تردید بود که نخست به کدام یک بپردازد، اما مرگ او را فرو گرفت .

پسرش خشایارشا نخست به مصر رفت و یک شهربان پارسی بر آنجا گمارد. گفتار هرودوت که باید به یادداشت که یونانیی میهن پرست بود در هنگام شرح این روی دادها به نهایت هیجان می رسد! او می گوید :

« نبود مردمی که در این جنگ شرکت نکرد؟ کجاست رودی جز رودهای بزرگ که آب آن برای سیرابی این سپاه بسنده باشد؟ مردمانی پیاده نظام بودند و مردمی سواره نظام . بعضی نیروی دریایی و برخی کشتیهای دراز برای ساختن پلها و حمل و نقل . گروهی به فراهم آوردن خوار و بار گمارده شدند و جمعی سرگرم هموار ساختن و مرمت راهها گشتند ».

خشایار شاه جنگ را ادامه می دهد

خشایارشا پا به اروپا نهاد. اما نه چنان که داریوش که از فاصله ی نیم میلی بسفور گذشته بود، بلکه او از هلسپون (=داردانل ) گذشت . در شرح گردآوری و بسیج سپاهی گران و راهپیمایی از سارد تا هلسپون هرودوت از تاریخ نگاری به شعر سرودن می گراید. این گروه شگرف از تروا با شکوهی فراوان گذشت . و خشایارشا که ایرانی و نسبت به یونان بیگانه بود به گفته ی او همچون یک یونانی آشنا به ادبیات کلاسیک روی برگرداند تا ارگ پریام را بنگرد. بر هلسپون در آبیدوس پلی بسته شد و بر بالای تپه ای اورنگی مرمرین ساختند. از آنجا سپاه خویش را سراسر زیر چشم گرفت .

« چون خشایارشا دید که سراسر هلسپون را کشتیها پوشانیده و هر دو کران آن پر است از مردان جنگی ، خویشتن را خوشبخت یافت . ولی از آن پس سرشک از دیدگانش سرازیر شد. اردوان عموی شاه (که نخست گستاخانه اندیشه ی خود را گفته بود که بهتر است شاه از این لشکرکشی دست بردارد) چون این بدید گفت : «شاها سبب آن شادی و این اندوه چیست ؟» خشایارشا پاسخ داد که «غمناکم از اینکه می بینم عمر آدمی چه کوتاه است و صد سال دیگر از این سپاه گران یک تن زنده نیست ». این شاید حقیقتی تاریخی نبوده باشد اما سخنی است شاعرانه . ناوگان ایران که از یک کران تا کران دیگر را پوشانیده بود با این سپاه زمینی در راهپیمایی به سوی جنوب پیش راند. اما طوفان سهمگین برخاست و نیروی دریایی را گزندی فراوان رسانیدو ۴۰۰ کشتی ناپدید گشت و همچنین بسیاری کشتیهای حامل غله . نخست یونانیان بیرون – راندند تا با مهاجمان در دره ی تامپه نزدیک کوه المپ برابری کنند، اما سپس از راه تسالی عقب نشستند و بر آن شدند تا در جایی به نام ترموپیل در انتظار ایرانیان باشند. در ترموپیل در آن زمان یعنی ۲۴۰۰ سال پیش ، تخته سنگی بزرگ بود که دریا در مشرق آن بود و میان آن تخته سنگ و دریا فاصله ای بود که یک گردونه به دشواری از آن می گذشت . برتری ترموپیل از نظر یونانیان آن بود که سواره نظام و گردونه در آنجا به کار نمی آمد و کمی شمار یونانیان در برابر پارسیان اهمیت چندانی نداشت . در اینجا در روزی از سال ۴۸۰ پ .م . جنگ درگرفت .

۸- تا سه روز یونانیان در برابر سپاه گران پارس پایداری کردند، بر آن گزند فراوان رسانیدند و بر خودشان چندان چشم زخمی نرسید. سپس در روز سوم گروهی از پارسیان از پشت یونانیان سر درآوردند.. یک روستایی ایشان را راهنمایی کرده بود. در میان یونانیان گفتگوی پرشتابی درگرفت . گروهی خواستار عقب نشینی و گروهی دیگر خواهان پایداری بودند. فرمانده همه ی این نیرو لئونیداس طرفدار پایداری بود و گفت که با خویشتن سیصد تن اسپارتی نگاه خواهد داشت . بازمانده ی سپاه یونان می تواند تا خط دفاعی بعدی عقب نشینی کند. تسپیان که هفتصد تن بودند از عقب نشینی خودداری کردند و ترجیح دادند بمانند و با اسپارتیان کشته شوند . همچنین یک گروه چهارصد تنی از مردم طب برجای ماندند. از آنجا که مردم طب بعدها با پارسیان همدست شدند داستانی بر سر زبانها افتاد که این گروه را با زور و برخلاف خواست ایشان نگاه داشتند. اما این امر نظر نظامی ممکن نمی نماید. این یک هزار و چهارصد تن پایداری کردند و پس از جنگی مردانه همه در خاک و خون افتادند. دو تن اسپارتی که چشم درد داشتند در میدان نبودند . چون خبر جنگ به ایشان رسید یکی چون ناخوش بود که حرکت نمی توانست ، دیگری از بنده اش خواست تا او را به میدان جنگ رهبری کند و در آنجا آنقدر کورکورانه پیکار کرد تا کشته شد…این گروه خود یک روز تمام تنگه را در برابر پارسیان اجازه داد که بخش بزرگی از سپاه یونان عقب نشینی کند و همچنین گزند فراوانی به دشمن زد و بر حیثیت جنگاوران یونان از جنگ ماراتن نیز بیشتر افزود .

۹- سواره نظام و گروه حمل و نقل ایرانیان آهسته به درون تنگه راه جستند و به سوی آتن راندند. در این هنگام در میان نیروهای دریایی هم زد و خوردهایی می شد. ناوگان یونان در برابر پیشروی پارسیان عقب نشینی کرد. ولی ناوگان ایران نیز بر اثر ناآشنایی با کرانه های آن پیرامون و دگرگونی آب و هوا گزند فراوان دید. تنها بسیاری شمار پارسیان موجب شد که به آتن راه جویند. اینک که ترموپیل به دست دشمن افتاده دیگر تا تنگه ی کرنت خط دفاعی نمی شد پدید آورد. بنابراین بسیاری از شهرها از جمله آتن به دست دشمن افتاد. مردم این شهرها یا می بایستی بگریزند یا در برابر پارسیان سر تسلیم فرود آورند. طبها و همه ی بئوسیان تسلیم شدند و ناچار به سپاه ایران پیوستند. در این میان تنها مردم پلاته بودند که به آتن گریختند. سپس نوبت به آتن رسید و کوشش فراوان شد تا با شروطی تسلیم شوند . اما همه ی مردم این شهر بر آن شدند تا خاک و مال خویش را ترک گویند و به دریا شوند. زنان و کسانی که پیکار نمی توانستند به سالامین و جزایر نزدیک آن برده شدند. تنها گروهی از مردم بسیار سالخورده که حرکت نمی توانستند و چند تن معلول در شهر ماندند. پارسیان آتن را گرفتند و سوختند. چیزهای مقدس همچون پیکره ها که در آن هنگام سوخته شد چون آتنیان بازگشتند در آکروپول به خاک سپردند و به روزگار ما از خاک بیرون آورده شده است و آثار آتش سوزی بر آنها آشکار است . خشایارشا پیکی سوار به شوش فرستاد تا خبر پیروزی او را برساند و از پسران پیزیسترات که با خود آورده بود خواست تا میراث خویش را به دست گیرند و به آیین آتنیان در
آکروپول قربانی گذرانند .

۱۰- در این هنگام ناوگان به هم پیوسته ی کشور شهرهای یونان به سالامین آمد و در شورای جنگی اختلاف بزرگی روی نمود. کرنت و کشورهای آن سوی این تنگه خواستار عقب نشینی و سپردن شهرهای مگار و اژه به دشمن شدند. تمیستوکل اصرار ورزید که در سالامین به جنگ پردازند. بیشتر اعضای شورا خواستار عقب نشینی بودند که که ناگهان خبر رسید که راه عقب نشینی بسته شده است . پارسیان از راه دریا دوری زده و در پشت سالامین گرد آمده اند. این خبر را آریستید دادگر که درباره ی او سخن گفتیم آورد. خرد و زبان آوری او به تمیستوکل یاری بسیار کرد و فرماندهان مردد را مصمم ساخت . این دو تن یعنی آریستید و تمیستوکل که در گذشته دشمن خونی بودند با جوانمردی که در آن روزگار کمیاب بود دست از دوگانگی برداشتند تا خطر بزرگ را دریابند. در سپیده دم کشتیهای یونان به جنگ دست بردند .

۱۱- ناوگان دشمن از ملتهای بسیاری تشکیل می شد و چندان یگانگی نداشتند. ولی شمار آن سه برابر یونانیان بود. در یک جناح این ناوگان فینیقیان و در جناح دیگر ایونیان و مردم جزایر کرانه های آسیا بودند. بعضی از ایونیان و مردم جزایر سخت پای فشردند. گروهی دیگر این را به یاد داشتند که یونانی هستند . ناویان یونانی بیشتر از آزادان بودند که برای نگهداری خانه ی خویش می کوشیدند. در ساعتهای نخستین ، جنگ آشفته بود. آن گاه بر خشایارشا که به نظاره نشسته بود آشکار شد که ناوگان او در تکاپوی گریز است . گریز منجر به ننگی بزرگ شد .

صحنه های حزن انگیز در برابر خشایارشاه

۱۲- خشایار شاه دید که کشتیهایش از گزند دماغه ی تیز کشتیهای دشمن سوراخ شده و به دست دشمن افتاده و ناویانش کشته شده و در خون خویش غلطانند. در آن هنگام بیشتر کار جنگ دریایی با سوراخ کردن کشتی به وسیله ی زدن دماغه به بدنه ی کشتی دیگر و یا جنگ با پاروها و گرفتن پاروهای دشمن و بی بهره کردن آنان از نیروی تحرک پیش می رفت . خشایارشا دید که گروهی از کشتیهای شکسته ی او تسلیم می شوند. در دریا برخی از سران یونانی را دید که به سوی خشکی شنا می کنند، اما از غیر یونانیان بسیاری در دریا نابود شدند چون شنا نمی دانستند. کوشش کاهلانه خط اول ناوگان ایرانی نیز موجب در هم ریختگی و آشفتگی بیشتر شد. بعضی از کشتیهای ایران از عقب به وسیله ی دماغه ی کشتیهای خودی سوراخ شدند.این کشتیهای روزگار کهن بسیار بد ساخت و نامناسب بودند. باد مغربی می وزید و بسیاری از کشتیهای شکسته ی خشایارشا را در برابر دیدگان او به سوی کرانه می برد تا خرد کند. بعضی دیگر را یونانیان به سوی سالامین می راندند. برخی هم که گزند دیده ، ولی هنوز توانای کارزار بودند رو به سوی کرانه ی زیر پای شاه گذاشتند تا خویشتن را در پشتیبانی نیروی زمینی گذارند. آن سوتر در دریا اشباح کشتیهای یونانی دیده می شد که کشتیهای ایرانی را دنبال می کردند. آهسته حادثه پشت حادثه و شوربختی در زیر دیدگان او خویشتن را می گسترانید. می توان تصور کرد که بسیاری پیکها که می آیند و می روند فرمانهای بیهوده ای را می رسانند و هر لحظه نقشه ی جنگ دگرگون می شود. بامدادان خشایارشا بر این آهنگ بیرون شده بود که کارنامه ی فرماندهانش را بر لوحها بنویسد و ایشان را بر طبق پیروزیها و کامیابیهاشان پاداش بخشد. در آفتاب زرین پایان روز نیروی دریایی خویش را پراکنده و غرق شده و نابود گشته می یافت و نیروی دریایی یونان را در سالامین پیروزمند، به هم پیوسته و در کنار هم می دید. پنداری هنوز باور ندارند که پیروز شده اند .

۱۳- نیروی زمینی ایران تا چند روزی در تردید به سر برد و سپس راه بازگشت پیش گرفت و تسالی را در نظر داشت ، در آنجا زمستان را به سر آورد تا جنگ را سال بعد از سر گیرد. اما خشایارشا مانند داریوش اول اینک به جنگ اروپا بی میل شده بود. ار اینکه پلهای قایقی را بشکنند به هراس افتاده بود. او با گروهی به سوی هلسپون رفت و پاره ی بزرگ سپاه را در تسالی زیرفرمان مردونیوس (مردونیه ) گذاشت .

۱۴- جنگ همچنان تا سالها ادامه یافت . یونانیان در مصر شورشی نافرجام را دامن زدند و کوشیدند تا قبرس رابگیرند و تا ۴۴۹ پ .م . جنگ برپا بود. آن گاه بیشتر کرانه های یونانی آسیای صغیر و شهرهای یونانی دریای سیاه آزاد شدند. اما قبرس و مصر همچنان زیر فرمان ایران ماندند. هرودوت که در شهر هالیکارناس در ایونی و در قلمرو ایران زاده شده بود در این هنگام سی و پنج ساله بود و از این آشتی گویا بهره گرفته باشد و به گردش بابل و ایران رفته باشد. شاید هم در حدود ۴۳۸ پ .م . به آتن سفر کرده و تاریخ خود را برای مردم آنجا خوانده باشد .

قتل خشایارشاه و فروخفتن آرزوی فتح اروپا برای همیشه

۱۵- اندیشه ی اتحاد یونانیان و تاختن بر ایران در زمان هرودوت چندان شگفت نمی نمود. بعضی از خوانندگان تاریخ هرودوت این چنین استنباط می کردند که او این اندیشه را می پراکند. وی از اریستاگر ناپسری هیس تیه می گوید که گویا صفحه ای مفرغی داشته که بر آن نقشه ی زمین نقش شده بود و آن را به اسپارتیان نشان می داد و رودها و کوههای نگاشته شده بر آن را می نموده است . از زبان اریستاگر گوید که «این بیگانگان در پیکار دلیر نیستند. شما نیز از سویی در کار جنگ به منتهای زبردستی رسیده اید. آنان با تیر و کمان و زوبینی کوتاه می جنگند و به گاه کارزار شلوار بر تن دارند و کلاه بر سر. اما شما اسلحه و انضباط خود را کامل کرده اید. چیره شدن برایشان آسان است . همه ی ملتهای که دارای زر و سیم و مفرغ و جامه های گلدوزی شده و جانوران و بردگان نیستند؛ همه ی اینها را می توانید اگر بخواهید از آن خود کنید». صد سال بعد این خوابها درست آمد !

۱۶- خشایارشا را در کاخش در ۴۶۵ پ .م . کشتند و از آن پس ایران دیگر آهنگ جنگ اروپا نکرد. از آنچه در امپراطوری بزرگ ایران می گذشت آن چنان آگاهی که از کشورهای خرد یونان مرکزی در دست است ، نداریم . یونانیان ناگهان دست به پدید آوردن آثار ادبی و آنچه در درون داشتند به کتابت می سپردند. این چنین کاری در گذشته از هیچ ملتی دیده نشده بود. پس از ۴۷۹ پ .م . (پلاته ) گویی روان از کالبد حکومتهای ماد و پارس رخت بربسته بود. امپراطوری ایران رو به تباهی گذاشت . پس از خشایارشا اردشیر و خشایارشای دوم و داریوش دوم از پی یکدیگر بر تخت نشستند و در مصر و سوریه شورش روی داد و مادها شوریدند و سپس اردشیر دوم و داریوش بر تخت نشستند و این شاه اخیر با برادرش بر سر تاج و تخت پیکار کرد. تاریخ این دوران ایران همانند روی دادهای تاریخ بابل و آشور و مصر به روزگارهای کهن است . آشفتگی به راه یافت و در آن جنایتها و خونریزیها و فسادها بار آورد. اما این پیکار اخیر موجب پدید آمدن شاهکاری در زبان یونانی شد. زیرا که این دوم (این در واقع به نام کوچک معروف شده و هرگز بر اورنگ شاهی ننشست و اگر به تخت می رسید سوم نام می گرفت .م .) سپاهی از مزدوران گرد آورد و به بابل تاخت و به هنگام پیروزی بر اردشیر دوم کشته شد. بنابراین ده هزار تن یونانی که در سپاه او بودند به رهبری به سوی میهن به راه افتادند (۴۰۱ پ .م .) و شرح این بازگشت را در کتاب آنابازیس (Anabasis) یا بازگشت نگاشته که یکی از نخستین یادداشتهای شرح جنگ به شمار است .

اینک کشتارها و شورشها و کینه توزیها و شوربختیها و خیانتها در دوستی و پیمان و زبونیها پستیها فراوان روی می داد. اما هرودوتی نبود که آنها را بنگارد. خشایارشای سومی که دستش به خون بسیاری آغشته بود کوتاه دورانی درخشیدن گرفت . گویند اردشیر سوم را با گوا

از-حمله-ایرانیان-به-یونان-تا-مرگ-سقراط از-حمله-ایرانیان-به-یونان-تا-مرگ-سقراط از-حمله-ایرانیان-به-یونان-تا-مرگ-سقراط از-حمله-ایرانیان-به-یونان-تا-مرگ-سقراط از-حمله-ایرانیان-به-یونان-تا-مرگ-سقراط امتیاز : 413 دیدگاه(0)

تاریخ: 02/02/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 333 نویسنده: طاها

امپراتوری عثمانی یک قدرت سیاسی امپراتوری بود که از ۱۲۹۹ تا ۱۹۲۲ میلادی در منطقه مدیترانه حکومت می‌کرد. این امپراتوری در اوج قدرت خود (قرن ۱۶ میلادی) مناطق آسیای صغیر، اکثر خاورمیانه، قسمت‌هایی از شمال آفریقا، قسمت جنوب شرقی اروپا تا قفقاز را شامل می‌شد. قلمرو رسمی حکومت عثمانی در اوج قدرت به ۵/۶ میلیون کیلومتر مربع می‌رسید

منشاء عثمانیان

عثمانیان شاخه‌ای از ترکهای اوغوز بودند که در اواخر امپراتوری سلجوقیان ازترکستان به آسیای صغیر کوچ کردند. در آن زمان سلجوقیان روم که قسمتی از سلسله دولتهای سلجوقی بودند در این سرزمین فرمان می‌راندند. ترکان عثمانی اندک اندک در نواحی غرب آناتولی به یک قدرت منطقه‌ای و متحد سلاجقه تبدیل شدند وبعدا جانشین سلجوقیان گشتند. ایشان نام خود را از عثمان که رهبر ایل ایشان بود گرفته بودند.

نخستین شاه سرشناس ایشان سلطان محمد دوم معروف به سلطان محمد فاتح، بود که توانست یا چیرگی بر قسطنطنیه (استانبول) به فرمانروائی امپراتوری روم شرقی پایان دهد. تاریخنگاران این زمان را پایان قرون وسطی و آغازرنسانس می‌دانند.

سلطان سلیم نوهٔ سلطان محمد بود که در جنگ چالدران شاه اسماعیل اول صفوی را در سال ۱۵۱۴ میلادی شکست داد و عثمانی بر مناطق غربی ایران دست یافت در نتیجه نواحی غرب ایران که شامل آذربایجان، سرزمین کردستان، و عراق بود از ایران جدا شد. در جنگ‌های بعدی آذربایجان به ایران برگردانده شد ولی سرزمین کردستان و عراق تحت کنترل عثمانی باقی ماندند.

سلطان سلیم با چیرگی بر سرزمینهای اسلامی خود را خلیفهء اسلام خواند. سلیمان قانونی فرزند او همدوره با شاه تهماسب صفوی بود و نیروهایش را تا پشت دروازه‌های وین هم رساند.

 اقتدار و شکوه امپراتوری عثمانی

علامت امپراتوری عثمانی

دولت عثمانی به عنوان بزرگ‌ترین و پهناورترین دولت اسلامی پس از فروپاشی خلافت عباسی شناخته می‌شود. این دولت در سده‌های هفتم و هشتم هجری (سیزدهم و چهاردهم میلادی) در سرزمین آناتولی ظهور کرد. از سده چهاردهم، به رهبری بایزید اول (ایلدرم بایزید)، قلمرو آن در قاره اروپا گسترش چشمگیر یافت و در اوائل نیمه دوم سده پانزدهم با فتح قسطنطنیه، به رهبری سلطان محمد دوم (فاتح)، در مقام تنها وارث امپراتوری امپراتوری روم شرقی (بیزانس) جای گرفت. بدینسان، در پایان سده پانزدهم دولت عثمانی به اوج اقتدار و شکوه خود دست یافت؛ اقتدار و شکوهی که بیش از یک سده دوام آورد. در این دوران، عثمانی نه تنها - از نظر وسعت قلمرو و کثرت اتباع{دولت عثمانی شامل قلمروهای آناتولی و سوریه و فلسطین و عراق و ارمنستان و کردستان در آسیا و مصر و لیبی در آفریقا و بلغارستان و یونان و صربستان و آلبانی و بوسنی و رومانی را در اروپا شامل می شد}، اقتدار نظامی و سیاسی، نظم و سامان اجتماعی و ثروت دولت و سعادت و رفاه ملت - اولین دولت اروپایی به شمار می‌رفت، بلکه از نیمه سده شانزدهم میلادی خود را وارث رسمی خلافت اسلامی و رهبر جهان اسلام نیز می‌دانست. در این زمان عثمانی کشوری پهناور بود که قلمرو آن در اروپا تا نزدیکی شهر وین (پایتخت امپراتوری هابسبورگ) امتداد داشت، بخش عمده سرزمین‌های جنوب دریای مدیترانه و شبه جزیره عربستان را دربرمی گرفت، از شمال به رود دن و از شرق به مرزهای ایران محدود بود. از منظر اروپاییان غربی این دولت مهم‌ترین تجلی تمدن اسلامی به شمار می‌رفت و دادوستد و تعارض‌های فرهنگی و سیاسی و نظامی با آن نقش اصلی در تکوین انگاره‌ای داشت که غربیان از اسلام کسب کردند.

سرآغاز انحطاط امپراتوری عثمانی

مورخین مرگ سلیمان قانونی (۲۰ صفر ۹۷۴ ق./ ۵ سپتامبر ۱۵۶۶ م.) را نقطه عطفی در تاریخ عثمانی و سرآغاز فرایند انحطاط تدر یجی این دولت می‌دانند. در واقع، این انحطاط هر چند در اواخر سده شانزدهم میلادی، پس از مرگ سلیمان، رخ نمود و در نیمه اول سده هفدهم شتاب گرفت، ولی بنیانها ی اجتماعی آن در دوران حکومت سلیمان و در اوج شکوه دولت عثمانی تکوین یافت.

سیر افول مداوم دولت عثمانی مقارن و همپیوند با سیر ظهور و اعتلای روزافزون تمدن جدیدی است که در اروپای غربی سربرکشید. این دو تحول مواز ی بخش مهمی از فرایند عظیمی را شکل داد که سرنوشت بشر یت را در طول سده‌های اخیر رقم زد و سرانجام در اوایل سده بیستم میلادی جغرافیای سیاسی کنونی جهان را پدید آورد.

عوامل انحطاط امپراتوری عثمانی

در بررسی علل انحطاط عثمانی باید نقش عوامل چهارگانه:

  • افزایش جمعیت و عدم تناسب آن با اراضی زیرکشت،
  • تأثیر سلطه غربیان بر قاره اروپا و ظهور اقتصاد جدید پلانت کاری،
  • گشایش راه دریایی تجارت غرب با شرق،
  • خرابکاری و مقابله نظامی و اطلاعاتی قدرت‌های اروپایی معارض عثمانی،
  • پیشرفت اروپایی‌ها از لحاظ نظامی و تولید اسلحه‌های بهتر و عقب ماندن عثمانیان از لحاظ فناوری نظامی.

را اصلی دانست و دو عامل بعدی رشد فساد در ساختار سیاسی و تحجر اندیشه دینی و سیاسی را فرعی تلقی کرد.

بنابراین، فساد در ساختار سیاسی و تحجر در اندیشه دینی را نباید به‌عنوان عواملی تعیین کننده و سرنوشت ساز ارز یابی کرد. برای رسیدن به شناختی عینی و به دور از ذهنگرایی و خیالپردازی از علل واقعی تفوق غرب و افول عثمانی، و سایر دولتهای غیر غربی، باید بر نقش عوامل چهارگانه نخستین تأکید کرد و فساد در ساختار سیاسی و تحجر در اندیشه و ایستایی در فرهنگ را بنوبه خود به عنوان پیامد و معلول عوامل فوق بشناسیم.نابودی امپراتوری عثمانی

امپراتوری عثمانی سالها چون ابرقدرتی بر گوشه‌ای از جهان دربرگیرندهٔ، سرزمین کردستان، سرزمینهای عربی، آسیای صغیر و بالکان فرمان‌راندند. با شکست در جنگ جهانی اول امپراتوری عثمانی فروپاشید و جای خود را به ترکیه داد. پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی و پیدایش کشور جمهوری ترکیه این نواحی به دست کشورهای پیروز در جنگ، بعضا تقسیم و یا مستقل گردیدند.

 

Ottoman Empire was a political power from 1299 to 1922 AD in the Mediterranean region ruled. The empire at the height of its power (16th century AD) Anatolia regions, most of the Middle East, parts of northern Africa, southeastern Europe to the Caucasus area covered. Official Ottoman territory in peak power 5 / 6 million square kilometers seemed

Ottoman origin

Avghvz Ottoman Turks were a branch of the Seljuk Empire in the late Aztrkstan moved to Asia Minor. At the time, leaving part of the Seljuk dynasty Seljuk states were in this land Myrandnd command. Ottoman Turks gradually in West Anatolia regions as a regional power and ally Vbda Salajegheh became deputy searched the Seljuks. Named after their leader Osman had his tribe had been.

His first prominent Sultan Muhammad Shah II, known as Sultan Muhammad Fateh, who was able to dominate or Constantinople (Istanbul) to end the reign of Eastern Roman Empire. The historians of medieval times and the end Ghazrnsans know.

Grandson of Sultan Mohammed Sultan Selim was at war Chaldoran first Safavid Shah Ismail in the year 1514 AD and defeated the Ottomans on the western areas achieved a result which includes areas of Iran, West Azerbaijan, Kurdistan territories, Iraq and Iran were isolated. In the next war, but returned to Iran, Azerbaijan, Kurdistan and Iraqi territories remained under Ottoman control.

Sultan Selim with his domination over the Islamic lands of Islam Khlyfh’ calls. Law with his son Solomon Hmdvrh Thmasb Safavid Shah and his forces to bring back the gates of Vienna.

 
Power and glory of the Ottoman Empire
 

Mark Ottoman Empire
Ottoman government as the largest and Phnavrtryn Islamic state after the collapse of the Abbasid Caliphate is known. The government in the seventh and eighth centuries AH (XIII and XIV AD) emerged in the land of Anatolia. From the fourteenth century, led the first Bayazid (Bayazid Ayldrm), its territory was a dramatic expansion in continental Europe and early in the second half of the fifteenth century with the conquest of Constantinople, led by Sultan Mohammed II (conqueror), the only heir to the official Empire Eastern Roman Empire ( Byzantine) took place. Thus, at the end of the fifteenth century, Ottoman power and glory to its peak reached; power and glory that lasted more than a century. During this period, the Ottoman not only - in terms of scope and breadth plurality Ottoman nationals {include Anatolia, Syria and the Palestinian territories and Iraq and Kurdistan and Armenia in Asia and Africa, Egypt and Libya and Bulgaria, and Greece and Serbia and Albania and Bosnia and Romania was included in Europe}, political and military authority, order and social order of wealth and prosperity and the welfare state and the nation - the first European state was considered, but from the sixteenth century half of his official heir and leader of the Islamic caliphate, the Muslim world knew well. At this time, the Ottoman state was a vast territory in Europe to near Vienna (the capital of the empire Habsbvrg) was extended, the bulk lands south of the Mediterranean Sea and includes the Arabian Peninsula took Dan to the north and the East River to the Iranian border limit was. Western European perspective the most important manifestation of the Government of the Islamic civilization was considered, and trade and cultural and political and military conflicts with its role in the development of western Angarhay that Islam did not win.

Decline of the Ottoman Empire beginning
Legal historians death of Solomon (20th Safar 974 AH. / September 5, 1566 CE.) The turning point in Ottoman history and beginning the process of degeneration Tdr Yjy know this government. In fact, though the decline in the late sixteenth century, after the death of Solomon, and can occur in the first half of the seventeenth century were accelerated, but the social foundation of the reign of Solomon and the peak was magnificent Ottoman development.

Continuous decline of the Ottoman government, garlic and Hmpyvnd coincide with garlic and promote the emergence of a new civilization that is growing in Western Europe Srbrkshyd. The parallel development of two important parts of that process to form a huge human destiny Provincial Reconstruction during recent centuries and eventually marked the early twentieth century AD is now the world's geopolitical changes.

Factors in the decline of the Ottoman Empire
The causes of Ottoman decline to four factors:

Population growth and its disproportion Zyrksht lands,
Impact of Western domination of Europe and the emergence of new economy business plant,
Opening with the East West trade lane,
Sabotage and military intelligence and counter hostile European powers Ottoman
Europeans in terms of military development and production of better tracking and fall behind in terms of Ottoman military technology.
Two factors considered the next major corruption in the political structure and religious ideas and political ossification be considered minor.

Therefore, corruption in the political structure and ossification in the religious ideas should not be as decisive factors determining and troubleshooting will currency. To achieve the objective cognitive and away from the real causes of fantasy Zhngrayy and West and the decline of Ottoman supremacy, and other non-Western states, the first four factors should be emphasized, corruption, and ossification in the political structure in the stagnation of thought and culture in turn as a consequence of their disabilities and recognize these factors. destruction of the Ottoman Empire

Years of the Ottoman Empire on the corner of the world's superpower because encompasses land of Kurdistan, Arabic lands, Frmanrandnd Asia Minor and the Balkans. Defeat in World War I Ottoman Empire collapsed and was replaced with Turkey. After the collapse of the Ottoman Empire and the emergence of the Turkish Republic states to win these areas in conflict, sometimes split or were independent.


امپراتوری-عثمانی امپراتوری-عثمانی امپراتوری-عثمانی امپراتوری-عثمانی امپراتوری-عثمانی امتیاز : 743 دیدگاه(0)

تاریخ: 31/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 105 نویسنده: طاها

آریوبرزن یکی از سرداران بزرگ تاریخ ایران است که در برابر یورش اسکندر مقدونی به ایران زمین، دلیرانه از سرزمین خود پاسداری کرد و در این راه جان باخت و حماسه‌ی «در بند پارس» یا «دروازه پارس» را از خود در تاریخ به یادگار گذاشته است.
«اسکندر مقدونی» در سال 331 پیش از زادروز، پس از پیروزی در سومین جنگ خود با ایرانیان «گوگامل» (Gaugamele) [پیشتر به اشتباه آن را اربیل (Arbela) می‌خواندند] و شکست پایانی ایران، بر بابل و شوش و استخر چیرگی یافت و برای دست یافتن به پارسه، پایتخت ایران روانه این شهر گردید.

اسکندر برای فتح پارسه سپاهیان خود را به دو پاره بخش کرد: بخشی به فرماندهی «پارمن یونوس» از راه جلگه «رامهرمز و بهبهان» به سوی پارسه روان شد و خود اسکندر با سپاهان سبک اسلحه راه کوهستان (کوه کهکیلویه) را در پیش گرفت و در تنگه‌های در بند پارس (برخی آنرا تنگ تک‌آب و گروهی آن را تنگ آری کنونی می‌دانند،) با مقاومت ایرانیان روبرو گردید.
در جنگ دربند پارس آخرین پاسداران ایران با شماری اندک به فرماندهی «آریوبرزن» دربرابر سپاهیان پرشمار اسکندر دلاورانه دفاع کردند و سپاهیان مقدونی را ناچار به پس نشینی نمودند. با وجود آریوبرزن و پاسداران تنگه‌های پارس، گذشتن سپاهیان اسکندر از این تنگه‌های کوهستانی امکان‌پذیر نبود. ازاین رو اسکندر به نقشه جنگی ایرانیان درجنگ «ترموپیل» (
Thermopyle) متوسل شد و با کمک یک اسیر یونانی از بیراهه و گذر از راه‌های سخت کوهستانی خود را به پشت نگهبانان ایرانی رساند و آنان را در محاصره گرفت.
آریوبرزن با ۴۰ سوار و ۵۰۰۰ پیاده و وارد کردن تلفات سنگین به دشمن، خط محاصره را شکست و برای یاری به پایتخت به سوی پارسه (
Persepolis) شتافت. ولی سپاهیانی که به دستور اسکندر از راه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پیش از رسیدن او به پایتخت، به پارسه (تخت جمشید) دست یافته بودند. آریوبرزن با وجود واژگونی پایتخت و در حالی که سخت در تعقیب سپاهیان دشمن بود، حاضر به تسلیم نشد و آنقدر در پیکار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او. همه یارانش از پای درافتادند و جنگ هنگامی به پایان رسید که آخرین سرباز پارسی زیر فرمان آریوبرزن به خاک افتاده بود.
یوتاب (به معنی درخشنده و بی‌مانند) خواهر آریوبرزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوه‌ها راه را بر اسکندر بست. یوتاب همراه برادر چنان جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند.
اسکندر پس از پیروزی بر آریوبرزن آن اسیر یونانی را هم به جرم خیانت کشت.

ایستادگی آریوبرزن یکی از چند ایستادگی انگشت شمار در برابر سپاه اسکندر بود. او در نبرد با اسکندر شجاعانه جنگید و او یکی از دلیران ایرانی بود.
 

وطن را لاله های سر نگون است

   زیاد آریو برزن غرق خون است

 

ایران سرزمین جاودانگی چرا که جان داده است در راه آزادگی

هرگز نرود زیر یوق بیگانه بدین سادگی


مانده جاودان یا با زور سرنیزه و شمشیر و زوبین

و یا بهرگیری ز خرد فرهنگ و دانش مردمان پاک دین


به راستی که هیچ جاودانگی وجود ندارد مگر زان که بهای اشا خویش بپردازد و این میهن پرداخته چه فراوان که پاینده مانده این گونه آسان. همواره باید بر پای نهال آب ریخت تا درختی پر مایه شود. این ابر درخت که نام ایران باشد، بداده است خون‌های فراوان بر پای نهال خویش که اینگونه چون سروی بلند رو به آسمان ایزد و نیزه‌ای در چشم دشمن ماندنی شده است.

نخستین خون را فرزند شاه سیامک پاک بداد است در راه میهن و واپسین را جوانان نیک سرشت در هشت سال جنگ تحمیلی و نابرابر تا بدرخشد نام این بوستان در جهان آری ایران جاودانه بمان که جاودانگی شایسته‌ی توست.
یکی از این جاودانگان جان باخته «آریو برزن» آزادی خواه است که مرگ به جنگ را به از زندگی به ننگ دانست و درود بر روان اندیشه‌ی پاک او که در زمانی که داریوش سوم یکی پس از دیگری شهرهای مادر زمین را راه می‌کرد و پا به فرار گذارده بود [شاید بتوان گفت که داریوش سوم پادشاه ترسویی بوده، زیرا با کوچکترین دشواری و شاید چیزهایی که ما نمی‌دانیم؛ به مکان‌های دیگر پناه می‌برده است. برخی از آنها هم برای گردآوری سپاهی دیگر بوده است. ولی اگر این چنین هم باشد می‌توان گفت او پیش‌بینی همه چیز را می‌کرده است. برای یک پادشاه بسیار سخت است که نامش در زمان شکست دربرابر یک کشور یا گروه دیگر در تاریخ جاودان بماند.] و در پی آن، شاه بی‌تدبیر گجسته مقدونی (اسکندر) ایران را ویران می‌کرد؛ فریاد آزادی ایران بر افراشت و شکست سختی بر وجود سپاه آن جهان خواه به وجود آورد.
 

همان هنگام که ایران زمین باز بی‌یاور شد

سوشیانتی دگر سر بر آفراشت و فریاد آورد
 

دریغ است که ایران ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود
 

زمانی که آگاهی یاوت که مقدونی جهان خواه از شوش به راه افتاده تا از راه اهواز و بهبهان (استان خوزستان کنونی ) به سوی پارس رود، آریو برزن با ۲۵ هزار تن از همرزمان خویش به بند پارس رفته در آنجا کمین کرده و چشم به راه دشمن سرزمین مقدس ایران ماند. در دربند پارس این دلیران چنان گرمابه‌ای از خون بپا کردند که اسکندر گجستک نخستین شکست خویش را پذیرفت و هنگامی که آن چوپان ناآگاه راه پنهان را به اسکندر نشان داد و مقدونی آریو برزن را دور زد و محاصر کرد باز فریاد این آزادگان این بود.
 

همه روی یکسر به جنگ آوریم

جهان بر بد اندیش تنگ آوریم
 

همه سر به تن کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم


همه یکدل و یک زبان به قلب سپاه مقدونی تاختند و حلقه ی محاصر را شکستند و در آن دم که پیام آمد که پارسه در خطر است، وی باز به سوی پایتخت شتابان روان شد. به سوی همان جنگ نابرابر. راهی که پایانش را نیک می‌دانست. آری پارسه مقصدی که دلیرمرد تاریخ ما هرگز به آنجا نرسید؛ چرا که مقدونی‌ها که به فرمان گجستک چندی پیش در راه پارس بودند راه بر ژنرال سر افراز ایران بستند و در جنگی که مقدونی‌ها چیرگی نفری داشتند، آریو برزن و یاران میهن خواهشان یکایک بر زمین افتادند تا هر زمان که ما دشتی از لاله را ببینیم، به یاد آن دلیران و همه‌ی جان باختگان در راه ایران باشیم و به احترام همه‌ی شهیدان رنگ زیبای سرخ را بر پرچم بیفزاییم. به پاس‌داشت آریوبرزن ما نام اسکندر را تحریم می‌کنیم و همیشه از او بنام نخستین کسی که طعم تلخ شکست را به اسکندر چشاند، یاد می‌کنیم.

یاد آریوبرزن‌های این دیار گرامی راهشان پاینده

چو ایران نباشد تن من مباد

   بر این بوم و بر زنده یک تن مباد


آریو-برزن،-دلاوری-که-طعم-شکست-را-به-اسکندر-چشاند. آریو-برزن،-دلاوری-که-طعم-شکست-را-به-اسکندر-چشاند. آریو-برزن،-دلاوری-که-طعم-شکست-را-به-اسکندر-چشاند. آریو-برزن،-دلاوری-که-طعم-شکست-را-به-اسکندر-چشاند. آریو-برزن،-دلاوری-که-طعم-شکست-را-به-اسکندر-چشاند. امتیاز : 458 دیدگاه(0)

تاریخ: 31/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 112 نویسنده: طاها
آریوبَرزَن (در زبان یونانی Aριoβαρζάνης) نام سردار ایرانی بود که در کوههای پارس در برابر سپاه اسکندر مقدونی ایستادگی کرد و خود و سربازانش تا واپسین تن کشته شدند.نام آریوبرزن در پارسی کنونی به گونه آریابرزین هم گفته و نوشته میشود که به معنی ایرانی باشکوه است.



نبردگاه آریوبرزن و اسکندر را در چند جای گوناگون حدس زده اند،به نظر می آید نبردگاه جایی در استان کهگیلویه و بویراحمد کنونی یا غرب استان فارس و یا بنا بر برخی روایت ها اطراف شهر ارجان یا آریاگان (بهبهان کنونی) باشد. به هر روی ناآشنایی اسکندر با منطقه به سود پارسیان بود ولی یک چوپان که تاریخنگاران نامش را لیبانی نوشتهاند راه گذر از کوهستان را به مقدونیان نشان میدهد و اسکندر می تواند آریوبرزن و یارانش را به دام اندازد. (گفته می شود اسکندر پس از پایان جنگ آن اسیر را به خاطر خیانت می کشد). آریوبرزن با ۴۰ سوار و ۵۰۰۰ پیاده خود را بیپروا به سپاه مقدونی زد و شمار بسیاری از یونانیان را کشت و خود نیز تلفات بسیاری داد، ولی موفّق گردید از محاصرهٔ سپاه مقدونی بگریزد.چون از محاصره بیرون آمد خواست تا به کمک پایتخت بشتابد و آن را پیش از رسیدن سپاه مقدونی اشغال کند. اما لشگر اسکندر که از راه جلگه به پارس رفته بودند، مانع او شدند. در این هنگام وی به مخاطرهٔ سختی افتاد، ولی راضی نشد تسلیم گردد. گفته می شود ایستادگی آریوبرزن یکی از چند ایستادگی انگشت شمار در برابر سپاه اسکندر بوده است. بر پایه یادداشتهای روزانه كالیستنس مورخ رسمی اسكندر، ۱۲ اوت سال ۳۳۰ پیش از میلاد، نیروهای اسکندر مقدونی در پیشروی به سوی پرسپولیس پایتخت آن زمان ایران، در یک منطقه كوهستانی صعب العبور (دربند پارس، تكاب در كهگیلویه) با یک هنگ ارتش ایران (۱۰۰۰ تا ۱۲۰۰ نفر) به فرماندهی آریو برزن رو به رو شد و از پیشروی باز ایستاد. این هنگ چندین روز مانع ادامه پیشروی ارتش ده ها هزار نفری اسكندر شده بود كه مصر، بابل و شوش را پیشتر گرفته بود و در سه جنگ، داریوش سوم را شكست و فراری داده بود. سرانجام این هنگ با محاصره كوهها و حمله به افراد آن از ارتفاعات بالاتر از پای درآمد و فرمانده سرسخت آن نیز برخاک افتاد.
مورخ دربار اسكندر نوشته است كه اگر چنین مقاومتی در نبرد گوگمل در (كردستان كنونی عراق) در برابر ما صورت گرفته بود، شكست مان قطعی بود. در گوگمل با خروج غیر منتظره داریوش سوم از صحنه، واحدهای ارتش ایران نیز كه در حال پیروز شدن بر ما بودند؛ در پی او دست به عقب نشینی زدند و ما پیروز شدیم. داریوش سوم در جهت شمال شرقی ایران فرار كرده بود و آریو برزن در ارتفاعات جنوب ایران و در مسیر پرسپولیس به ایستادگی ادامه می داد.
نبرد سپاه آریوبرزن شگفت آور بود. آریوبرزن با شمار اندکی سوار و پیاده خود را به سپاه عظیم دشمن زد. گروهی بسیار از آنان را به خاک افكند و با اینكه بسیاری از سربازان خود را از دست داد، توانست حلقه ی سپاه دشمن را بشكافد. او می خواست زودتر از یونانیان خود را به تخت جمشید برساند تا بتواند از آن دفاع كند. در این هنگام آن قسمت از سپاه اسكندر كه در جلگه مانده بود، راه را بر او گرفت. لازم به یادآوری است که یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریو برزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوه ها راه را بر اسکندر بست . یوتاب همراه برادر به مقابله با سپاه اسکندر رفتند و به خاطر نبود نیروی کافی همگی به دست سپاه اسکندر کشته شدند. در کتاب اتیلا نوشته ی لویزدول امده که در اخرین نبرد او اسکندر که از شجاعت او خوشش امده بود به او پیشنهاد داده بودکه تسلیم شود تا مجبور به کشتن او نشود ولی اریوبرزن گفته بود شاهنشاه ایران مرا به اینجا فرستاده تا از این مکان دفاع کنم و من تا جان در بدن دارم از این مکان دفاع خواهم کرد.)) اسکندر نیز در جواب او گفته بودشاه تو فرار کرده .تو نیز تسلیم شو تا به پاس شجاعتت تو را فرمانروای ایران کنم.)) ولی اریو برزن جواب داده بودپس حالا که شاهنشاه رفته من نیز در این مکان می مانم و انقدر مبارزه میکنم تا بمیرم))واسکندر که پایداری او را دیده بود دستور داد تا او را از راه دور و با نیزه و تیر بزنند.و انها انقدر با تیر و نیزه اورا زدند که یک نقطه ی سالم در بدن او باقی نماند.پس از مرگ او او را درهمان محل به خاک سپردند و روی قبر او نوشتند "به یاد لئونیداس"



مقایسه ی آریوبرزن با همتای یونانی
نبرد آریوبرزن درست ۹۰ سال پس از ایستادگی لئونیداس یکم در برابر ارتش خشایارشا در جنگ ترموپیل رخ داد كه آن هم در ماه اوت بود و از این نظر این دو واقعه ی تاریخی بسیار همانند یکدیگرند. اما تفاوت میان مقاومت لئونیداس و ایستادگی آریوبرزن در این است؛ كه یونانیان در ترموپیل، در محل بر زمین افتادن لئونیداس، یک پارک و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته اند و واپسین سخنانش را بر سنگ حک كرده اند تا از او سپاسگزاری شده باشد، ولی از آریوبرزن جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست.از شباهت های مرگ لئو نیداس با اریو برزن این است که هر دو در راه محافظت از یک معبد مردند و لئونیداس نیز مانند اریو برزین حاضر به تسلیم نشد و خشایارشاه دستور داده بود او را ان قدر با تیر و نیزه زدند تا از پا در امد.و به دلیل همین شباهت در از خودگذشتگی او و اریو برزن بود که اسکندر دستور داده بود روی قبر اریوبرزن بنویسند به "یاد لئو نیداس".

با نگاهی به درآمدهای گردشگری کشور یونان دیده می شود که بازدید از بنای یاد بود و گرفتن عكس در كنار مجسمه لئونیداس برای یونان هر ساله میلیون ها دلار درآمد گردشگری به همراه دارد. همه گردشگران ترموپیل این آخرین پیام لئونیداس را با خود به كشورهایشان می برند که: "ای رهگذر، به مردم لاكونی اسپارت بگو كه ما در اینجا به خون خفته ایم تا وفاداریمان را به قوانین میهن ثابت كرده باشیم."( قانون اسپارت عقب نشینی سرباز را اجازه نمی داد). ولی در سالروز ایستادگی سردار ایرانی آریوبرزن که در ۱۲ اوت برابر با ۲۱ مرداد از میهنش دفاع کرد، برنامه ویژه ای اجرا نمی شود و جای تاسف است که هیچ اقدامی برای بزرگداشت وی انجام نمی شود.

آریو-برزن-كیست؟- آریو-برزن-كیست؟- آریو-برزن-كیست؟- آریو-برزن-كیست؟- آریو-برزن-كیست؟- امتیاز : 369 دیدگاه(0)

تاریخ: 31/01/1390 ساعت: عدم نمايش بازدید: 125 نویسنده: طاها
Tabriz is the center of Azerbaidjan province and is Iran's second center of trade and industry. Tabriz was found during Sassanid period and is located 597 KM north-west of Tehran. It has mild summer and very cold winters. The temperature drops often below -20 C during winter. Sahand mountain (3707 M) is located in the north of Tabriz. The population of Azerbaidjan province is around 5 million, 1.2 million of which live in Tabriz.

Tabriz is connected to Tehran via railway (736 KM) and highway (624 KM) and is very close to Djolfa the border city to North Azerbaidjan, Russia and Turkey. Situated on the Iran-Europe railway and highway, and bordering three neighboring countries is enough to make Azerbaidjan province and specially Tabriz city an important strategic point.

Arke Ali-shah in Tabriz
Ruins of a famous castle built in the 14th Century by Ghazan Khan.

 

A view of Bazar of Tabriz

 

 

تبریز مرکز استان آذربایجان است و مرکز دوم در ایران از تجارت و صنعت. تبریز در دوره ساسانی وجود داشت و آن واقع شده است 597 کیلومتر در شمال غرب تهران. این تابستان معتدل و زمستان های بسیار سرد. درجه حرارت اغلب در زیر قطره -20 گراد در زمستان. کوه سهند (3،707 متر) در شمال تبریز واقع شده است. جمعیت استان آذربایجان حدود 5 میلیون 1،200،000 که در تبریز زندگی می کنند.
از طریق راه آهن تبریز (736 کیلومتر) و بزرگراه (624 کیلومتر) به تهران متصل است و بسیار نزدیک به Djolfa شهرستان مرزی به شمال آذربایجان، روسیه و ترکیه. واقع در ایران و اروپا راه آهن و بزرگراه ها ، و هم مرز با سه کشور همسایه است به اندازه کافی به استان آذربایجان و به ویژه شهرستان تبریز نقطه مهم استراتژیک است.
 


تبریزtabriz تبریزtabriz تبریزtabriz تبریزtabriz تبریزtabriz امتیاز : 590 دیدگاه(0)

آخرین مطالب

چهارشنبه 16 بهمن 1392
چهارشنبه 16 بهمن 1392
چهارشنبه 16 بهمن 1392
چهارشنبه 16 بهمن 1392
شنبه 24 اردیبهشت 1390

مطالب محبوب

شنبه 24 اردیبهشت 1390
شنبه 24 اردیبهشت 1390
شنبه 24 اردیبهشت 1390
سه شنبه 02 فروردین 1390
شنبه 24 اردیبهشت 1390

صفحات مطالب