کورش

اینک من از دنیا می‌روم و 25 کشور جزو امپراتوری ایران است. در همه این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها گرامی هستند و مردم کشورها نیز در ایران محترمند.

جانشین من خشایارشاه باید مانندمثل من در نگه داری این کشورها بکوشد و راه نگهداری این کشورها آن است که در كارهای داخلی آنها مداخله نکند و كیش و ایین های آنها را گرامی بشمارد.

صندوق ذخیره
اکنون که من از گیتی می‌روم تو 12 کرور در‌یک زر در خزانه پادشاهی داری و این زر یکی از ارکان قدرت توست زیرا توانایی پادشاه تنها به شمشیر نیست بلکه به پول نیز است.

البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی. من نمی‌گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، بلکه قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان. مادرت آتوسا بر من حق دارد، پس پیوسته وسایل رضایت‌خاطرش را فراهم کن.

آینده‌نگری
 سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از10 سنگ ساخته می‌شود و به شکل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می‌شود حشرات در آن به‌وجود نمی‌آیند و غله در این انبارها چند سال می‌ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو یا سه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اینکه غله جدید به‌دست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این‌ترتیب تو هرگز برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود.


باندبازی هرگز
هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای كشوری نگمار و برای آنها همان دوست بودن با تو بس است. چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای كشورداری بگماری و آنان به مردم ستم کنند ، نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی.


سازندگی
آبراهی که من می‌خواستم میان رود نیل و دریای سرخ بسازم هنوز به پایان نرسیده و به پایان رساندن این آبراه از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن آبراه  را به پایان برسانی و عوارض گذر کشتی‌ها از آن آبراه نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی‌ها ترجیح بدهند که از آن مگذرند.

توانگری
اکنون من سپاهی به سوی مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی. با یک ارتش توانمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران توانا است مرتکبان فجایع را تنبیه کند.


دروغ هرگز
پند دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و چاپلوس را به خود راه نده، چون هر دو آنها آفت پادشاهی هستند و همواره دروغگو را از خود دورنما.



زورگویی هرگز
هرگز عمال دیوان را بر مردم چیره نکن و برای اینکه عمال دیوان بر مردم چیره نشوند، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را نگاه داری عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت.



گرامی داشتن نظامیان
افسران و سربازان ارتش را خوشنود نگهدار و با آنها بدرفتاری نکن. اگر با آنها بدرفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند. اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می‌گذارند و تسلیم می‌شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند.


كار آموزش را که من آغاز کردم ادامه بده و بگذار مردم  تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا اینکه فهم و خرد آنها بیشتر شود و هرچه فهم و خرد آنها بیشتر شود تو بااطمینان بیشتری می‌توانیپادشاهی کنی.



دینداری و مدارا
هموارهپیرو کیش‌ یزدان‌پرستی باش، اما هیچ گاه مردم راوادار نکن که از کیش تو پیروی کند و پیوسته و همیشه به یاد داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میخواهد پیروی کند.



پند‌آموزی
بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم. تن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده‌ام بر من به بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در گور بگذار. اماگور را که موجود است مسدود نکن تا هرگاه که می‌توانی درون گور بیایی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی، که من پدر تو پادشاهی توانمند بودم و بر 25 کشور پادشاهی می‌کردم، مردم و تو نیز مانند من خواهی مرد.


زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه 25 کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ‌کس در آن جهان نخواهد ماند. اگر تو هر زمان که فرصت به‌دست می‌آوری درون گور من آیی و تابوت را ببینی، غرور و خودخواهی بر تو چیره نخواهد شد، اما هنگامی كه مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو گور مرا ببندند و وصیت کن که پسرت گور تو را باز نگه دارد تا بتواند تابوت تن تو را ببیند.


داوری بی‌طرف
زنهار زنهار، هرگز هم مدعی و هم داور نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک داور بی‌طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند. زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ستم خواهد کرد.

آبادانی، داد، گذشت
هرگز از آباد کردن دست برندار. زیرا اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی‌شود به طرف ویرانی می‌رود. در آباد کردن، حفركاریز و ساخت جاده و شهرسازی را در رده نخست قرار بده.


بخشش و سخاوت را فراموش نکن و بدانپس از عدالت برجسته‌ترین صفت پادشاهان بخشندگی است ولی بخشش باید تنها هنگامی به‌کار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را ببخشی،ستم کرده‌ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده‌ای.


بیش از این چیزی نمی‌گویم، این سخنان را با حضور کسانی که جز از تو در اینجا حاضر هستند، گفتم تا اینکه بدانند پیش از مرگ من این پند ها را دادم. اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می‌کنم مرگم نزدیک شده است.



موضوعات:کورش کبیر ,

منبع: | بازديد از پست:219 | امتياز به پست: سخنان-داریوش-بزرگ-پیش-از-مرگش-به-خشایارشا سخنان-داریوش-بزرگ-پیش-از-مرگش-به-خشایارشا سخنان-داریوش-بزرگ-پیش-از-مرگش-به-خشایارشا سخنان-داریوش-بزرگ-پیش-از-مرگش-به-خشایارشا سخنان-داریوش-بزرگ-پیش-از-مرگش-به-خشایارشا نتيجه: 556 امتياز توسط 198 نفر
ارسال شده توسط در تاريخ 03/01/1390 ساعت عدم نمايش | نظرات(0)

 
1.این گفته من است.کورش پسر ماندانا و کمبوجیه.من کورش هخامنشی فرمان دادم که بر مردمان ملال نرود.زیرا ملال مردمان ملال من است و شادمانی مردمان شادمانی من.بگذارید هرکس به آیین خویش باشد. زنان را گرامی بدارید.فرودستان را دریابید.و هرکس به تکلم قبیله خویش سخن گوید.گسستن زنجیر ها آرزوی من است.ما شب و شقاوت را خواهیم زدود ،زندگی را ستایش خواهیم کرد.تا هست سرزمین من آسمانی باد.که در او رود ها ی بسیاری جاری است.ما دامنه ها و دشت هایی داریم دریا وار.سحرآمیز ،سرسبز و برکت خیز.و شما راگفتم این بهشت بی گزند را گرامی بدارید.سرزمین من توان شکفتنش = بسیار است.سرزمین من ، مادر من است.تا هست خنده شادی خیز کودکان خوش باد =8تا هست شهریاری بانوان و آواز خنیاگران خوش باد.تا هست رودها بسیار تر و بسیارتر باد.از اندوه و عزا به دور باد سرزمین من.تا هست هرگز دلتنگی به دیدارتان نیاید.تا هست اندوه آدمیان مرده با د .به یادتان می آورم بهترین ارمغان آدمی آزادی ست. باشد که تا هست از خان و مان ملتم عطر و ترانه برخیزد.مردمان ما شایسته آرامش وآزادی اند،مردمان ما شایسته شادمانی و ترانه اند.،مردمان ما شایسته عدالت و علاقه اند ، دودمانتان در آرامش ، زندگی هاتان دراز ، و آینده تان روشن تر از امروز باد، این آرزوی من است

منبع: برگزیده ای از سخنان کورش بزرگ در منشورهای پارسوماش ،شوشیانا و پرشیا

YellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYell

به یادتان میاورم که زیباترین منش ادمی محبت اوست (کوروش بزرگ)

YellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYell

دست هایی که کمک میکنند مقدس تر از لبهاییست که دعا می کن

YellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYell

فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد.
کوروش بزرگ
YellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYell

هیچ به فردا نیندیش، فردا اندیشه هایی برای خود دارد.

رنج هر روز، برای آن روز کافیست.

YellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYell

خداوندا دستانم خالیست و دلم غرق در آرزو ها. یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزو های دست نیافتنی خالی کن.
YellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYellYell
به راستی چه می ماند از آدمی جز چراغی روشن به راه آیندگان؟ پس بدانید که راستی بر دروغ، نیکی بر بدی، پاکی بر پلیدی، بخشایش بر انتقام، آشتی بر جنگ، خرد بر جنون، چیره خواهد شد و آیندگان بر ما قضاوت خواهند کرد و شما نیز چون من روزی تن اندر این خاک خسته خواهید کشید


موضوعات:کورش کبیر ,

منبع:سایت کلوپ | بازديد از پست:113 | امتياز به پست: سخنان-کورش سخنان-کورش سخنان-کورش سخنان-کورش سخنان-کورش نتيجه: 462 امتياز توسط 155 نفر
ارسال شده توسط در تاريخ 03/01/1390 ساعت عدم نمايش | نظرات(0)

logoebook

نام کتاب : کوروش کبیر در قرآن

نویسنده :

حجم فایل : 92 کیلو بایت

نوع برنامه : پرنیان

kooroshdarquran دانلود

با تشکر از شما بابت دانلود kooroshdarquran

رمز: www.ebookmob.ir



موضوعات:کتاب تاریخی ,

منبع:سایت بوک موب | بازديد از پست:106 | امتياز به پست: کوروش-کبیر-در-قرآن- کوروش-کبیر-در-قرآن- کوروش-کبیر-در-قرآن- کوروش-کبیر-در-قرآن- کوروش-کبیر-در-قرآن- نتيجه: 399 امتياز توسط 128 نفر
ارسال شده توسط در تاريخ 03/01/1390 ساعت عدم نمايش | نظرات(0)

 




کوروش هخامنشی اولین پادشاه هخامنشی معروف به کوروش کبیر است
و میدانیدلوح گلی مکشوفه بر سر در سازمان ملل بعنوان اولین لوح یا بهتر بگم
منشور سازمان ملل نصب شده است
وصیت نامه را هم که دیدید.
آنچه بخصوص در دهه اخیر مورد مطالعه قرار گرفته وی را ذوالقرنین
می دانند
مشهورترین آیه­ی قرآنی در باره­ی کوروش بزرگ «... یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ ...» است.
مفسران در اینکه ذوالقرنین کیست، اختلاف نظر دارند. اما نظری را که علامه‏طباطبایی و آیت‏اللَّه مکارم‏شیرازی به صحت و حقیقت نزدیک‏تر می‏دانند، این است که ذوالقرنین همان کوروش کبیر، پادشاه هخامنشی است. دلایلی که برای این ادعا بیان می‌شود شامل چهار نکته زیر است :
1- ذوالقرنین شخصیتی است که خداوند به او تمکن در روی زمین و قدرت و اختیار داده‏است و این با شخصیت کوروش که بر بخش عظیمی از آسیا و اروپا دست یافته و نخستین امپراتوری بزرگ تاریخ را تاسیس کرده است، توافق دارد.
2- ذوالقرنین مطرح شده در قرآن، خداشناس و موحد است و کوروش هم خداشناس و یکتاپرست بوده است.
3- ذوالقرنین سفر یا لشکرکشی به غرب یا مغرب خورشید داشته است و این با لشکرکشی کوروش به آسیای صغیر و تسخیر آن سرزمین انطباق دارد.
4- ذوالقرنین سفر یا لشکرکشی به شرق یا مشرق خورشید داشته است و این با لشکرکشی کوروش به جنوب شرقی (مُکران و سیستان) و شمال شرقی (پیرامون بلخ
انطباق دارد
به نظر شما منظور از ذوالقرنین در قران همان کوروش کبیر است؟
کوروش استثنا است :
مغان تولدش را پیش بینی کردند وبه آستیاگ گفتند این خواست اهورامزدا است وتو نتوانی از ان جلوگیری کنی .. کوروش از نقشه های فراوان او جان بدر برد و وقتی قیام کرد آستیاگ به کوروش گفت تورا غذای درندگان صحرا میکنم کوروش به او دست یافت ولی اورا با عزت و احترام تا آخر عمر در دربار نگه داشت همچنانکه بعدها کرزوس وتیگران را بخشید و مقامشان را حفظ کرد در شهرهای تسخیر شده کشتار نمیکرد و همواره از اهورامزدا سپاسگذاری میکند طبق مندرجات تورات 5400 ظرف طلا ونقره به بنی اسراییل رد کرد معابد ملل مغلوب را تعمیر وتزیین میکرد مثل معبد اساهیل وازیدا ، بعد از مردن بلتشصر پسر شاه بابل امر کرد دربار وسپاهیان ایران عزادار و سیاه پوش شوند، شهر صیدا که بخت نصر ویران کرد آباد و ارجمند میکند."گزنفون مورخ یونان باستان" :دوران کوروش مظهری از اقتدار و احترام به ارزش بشری بود. اهمیت و شهرت جهانگیر کوروش از طرز سلوک رفتاری که وی با ملل مغلوب داشت ، وچنین رفتار دادگرانه ای در مشرق زمین سابقه نداشته است. وی سیاست ظالمانه پادشاهان سابق را به سیاست رافت و مدارا تبدیل میکند.
داوریهای مورخان باستان و مدارک تاریخ نشان میدهد کوروش سرداری دلیر و کاردان وسیاستمداری بزرگ و مهربان بوده است. اراده قوی وعزمی راسخ داشت . جزمش کمتر از عزمش نبوده زیرا که بیشتر به عقل متوسل میشد تا به شمشیر .
ذوالقرنین: قرن بمعنای شاخ است ذوالقرنین یعنی صاحب دوشاخ
برای این شخص در قرآن داستان مفصلی آمده که در سوره کهف آیات 83تا98 میباشد:«(نقل است که علمای یهود پرسیدند) * خدا به او در زمین تمکن وقدرت داد وهمه وسایل حکمرانی را بریش فراهم آورد او در سفری که بسوی مغرب داشت به محلی رسید که خورشید در محلی که آبی تیره رنگ داشت غروب میکرد ، ودر آنجا قومی یافت .خدا به او گفت ای ذوالقرنین ! میخواهی عذابشان کن ، ویا اگر میخواهی با انها به نیکی رفتار کن * گفت :اما هرکسی که ستم کند او را کیفر خواهم داد .سپس او بعد از مرگ به سوی پروردگارش باز گردد و او به عذابی سخت کیفرش خواهد داد * وآنانکه اهل ایمان ورفتار نیکو هستند ،نیکو ترین اجر برای او باشد وکار بر او آسان میگیریم * آنگاه ذوالقرنین با وسایلی که در اختیار داشت سفری بسوی مشرق کرد. و قومی را دید که در برابر آفتاب هیچ حجاب و پوششی ندارند( قومی وحشی که خانه و لباسی نداشتند تا از آفتاب مسور باشند) وما آنچه نزد ذوالقرنین از عده وتجهیزات کاملا باخبر بودیم . ذوالقرنین پس از آن سفری دیگر آغاز کرد تا به میان دو کوه بزرگ رسید در آنجا قومی را یافت که بسیار ساده وبدوی بودند که گویی زبان نمی فهمیدند آن قوم گفتند ای ذوالقرنین !یاجوج وماجوج در این سرزمین فساد میکنند به تو مزدی می دهیم تا میان ما و آنها سدی بسازی ،ذوالقرنین گفت تمکن وقدرتی که پروردگارم به من عطا فرموده از مزد شما بهتر است اما شما مارا با قوت بازو تا مبان شما و آنها سدی بسازم . ذوالقرنین گفت: برای من قطعات آهن بیاورید. آنگاه میان دو کوه را از قطعات آهن انباشت وهمسطح ساخت. ذوالقرنین گفت : بر آنها آنقدر بدمید تا آن آهن گداخته شود(وباهم جوش بخورند) و گفت مس گداخته بیاورید تا بر آن بریزم ( تا آن سد زنگ نزند) * سدی ساخته شد که یاجوج وماجوج نتوانستند بر آن بالا روند ونه درآنرا سوراخ کنند ...
نکاتی در این داستان:1- نقل این قضیه در قرآن بواسطه سوال بوده «از تو از ذولقرنین سئوال میکنند بگو بزودی چیز از او برای شما میخوانم » گفته اند علمای یهود از پیغمبر سوال کردند . واین نام در تورات آمده.. 2- او در سفر به غرب به جایی رسید که در نظر بیننده آفتاب در آبی تیره رنگ غروب میکرده است(شرح آن را میگوییم) ودر همان سفر ظاهرا با قومی جنگیده و غالب شده وستمکاران راکیفر داده و نیکو کاراران را پاداش داده است. 3- او یا پیغمبر بوده ویا پیغمبری در لشکریانش زیرا به او وحی شده ویا احکام دینی را می دانسته به این سبب به «قلنا» تعبیر شده. 4- در سفر مشرق بقومی که تقریبا به حال توحش زندگی میکرده رسیده است ولی برای چه به آنجا سفر کرده است؟ 5-در سفر آخر به محلی رسیده که اهل آنجا از قومی چپاولگر در آزار و اذیت بوده اند ، محل سکونت چپاولگران در پشت کوهها بوده واز شکافی بین کوهها میگذشته و به انها حمله ور میشده اند لذا از ذوالقرنین تقاظا کرده اند که آن شکاف را مسدود کند .6- سد میان شکافی بوده که با آن شکاف را پر میکرده و مصالح آن آهن و مس بوده 7- ذوالقرنین به مال حرص و طمع ندااشته چون وقتی میگویند به تو مزد میدهیم میگوید تمکنی که پروردگارم به من داده کافی است .(ابوالکلام آزاد)
***
اما این سد در کجای دنیا بوده ؟ پادشاهی که صاحب دوشاخ بوده یا دو قرن عمر کرده یا کل مشرق وکل مغرب را فتح کرده کیست ؟ یاجوج و ماجوج چرا نتوانسته اند از جای دیگر بگریزند و به غارتگری ادامه دهند ؟ و آن اقوام کدامند ؟
در قرآن به جواب این سوال ها اشاره ای نشده اما سه نظر عمده وجود دارد : 1- بنظر و عقیده بعضی سد ذوالقرنین همان دیوار بزرگ چین است .ناگفته نماند که دیوار بزرگ چین بین سالهای 204 تا 224 قبل از میلاد به مدت بیست سال بفرمان امپراطور بزرگ چین « چین شی هوانگ» ساخته شد ، این دیوار از سنگ وآجر بنا شده وحدود چهار هزار کیلومتر طول دارد. اما این دیوار نمیتواند سد ذوالقرنین باشد چون این سد میان ئو کوه بوده واز مس و آهن ساخته شده بوده است. 2- گروهی گویند اسکندر مقدونی بوده است . اما اسکندر فردی کافر و جنایت کار بوده وبا صفات ذوالقرنین در قرآن همخوانی ندارد چرا که او خود را خدا نامید ودر مدت دوازده سال سلطنتش نزدیک به یک میلون انسان را کشت واطرا فیان مجبور بودند او را به عنوان خدا تعظیم کنند....3- اما مولانا ابوالکلام آزاد دانشمند مسلمان هندی (بیوگافی آن خواهد آمد ) طبق قرائن وشواهدی ذوالقرنین را کوروش کبیر هخامنشی دانسته ودر این باره کتاب مستقلی نوشته است ،اینک بطور اختصار به تحقیقات ابولکلام اشاره میکنیم :

اولین لشکر کشی کوروش به غرب و فتح لیدیا
کوروش پس از آنکه بر تخت نشست با پادشاه لیدی که کرزوس نام داشت روبرو شد مورخین یونان عموما گفته اند که برای اول بار کرزوس دست به دشمنی زد و جنگ را آغاز کرد و کوروش را مجبور به توسل به شمشیر کرد ،کوروش در این جنگ پیروز شد ، لیدی در آسیای صغیر موسوم به آناطولی قرار داشت ، حکومت لیدی دست نشانده یونان بود ، کوروش با مغلوبین بطوری با بزرگواری رفتار نمود که مردم احساس نمیکردند که آتش جنگی به دیار آنها کشیده شده است .. بنظر ابولکلام اولین سفری که کوروش به غرب کرده همان است که در ایات 85تا88سوره کهف آمده است .(حما به معنای آب تیره رنگ شرح داده میشود.)
دومین لشکرکشی کوروش به شرق
در حمله دوم ، کوروش متوجه مشرق شد ، زمانیکه قبایل وحشی و عقب مانده " کیدروسیا" و "باکتریا" که در نواحی مشرق سکونت داشتند سر به شورش برداشتند کوروش برای خواباندن فتنه به آنجا لشکر کشید. منظور از سرزمین کیدروسیا "مکران وبلوچستان" و منظور از باکتریا همان "بلخ" است وآیات 89تا 91 سوره کهف میباشد.
لشکرکشی سوم کوروش به شمال ایران
حمله سوم کوروش به طرف شمال ایران صورت گرفته که برای اصلاح امور «ماد» بوده است این سرزمین در شمال سرزمین پارس است وحدود آن به سلسله کوههای قفقاز میرسد که این کوهها بین دریای خزر و دریای سیاه واقع است ، این نواحی بعدا به قفقاز یا به اصطلاح پارسیان کوه قاف موسوم گشت. کوهستانهای فعلی قفقاز به این سلسله کوههای بین دریای خزر و دریای سیاه گویند، در این سفر کوروش به نزدیک رودی رسید ودر کنار آن اردو زد ،اقوام این منطقه از دست قومی به کوروش شکایت کردند او دستور داد در محلیکه غارتگران از آن میگذشتند سدی آهنین ساخته شود ،تا بدین وسیله از تاخت وتاز آنها جلوگیری شود.
اگر به نقشه نگاه کنیم : آسیای غربی پایین دریای خزر وجود دارد ودریای سیاه بالای آن است و کوههای قفقاز نیز بین دو دریا در حکم دیوار طبیعی مرتفعی است این کوهها صدها کیلومتر طول دارند ومانع رخنه کردن به این طرف و آن طرف کوههاست تنها یک تنگه میان آن قرار دارد که محل عبور اقوام یاجوج و ماجوج بوده اند کوروش با سدی آهنین آن تنگه را مسدود کرد این همان است که در آیات 93تا97 سوره کهف آمده است.
این سد در محلی که بین دریای خزر ودریای سیاه بنا شده ودر تنها تنگه مبان این سلسله کوهها ساخته شده است .
این راه را امروزه تنگه «داریال» میخوانند ودر ناحیه «ولدای کیوکز » و تفلیس گرجستان واقع شده است . هم اکنون نیز بقایای دیواری آهنین در این ناحیه وجود دارد ،واین همان که در سد ذوالقرنین آهن زیاد بکار رفته است ، معبر داریال بین دو کوه بلند واقع شده است واین سد که آهن زیادی در آن بکار رفته است در همین دره وجود دارد.
یاجوج و ماجوج به چه اقوامی گویند:
همان اقوامی که در اروپا آنها را میگر ودر آسیا تاتار( یاجوج=یوچانگ و ماجوج = مانچو . و واژه یاجوج و ماجوج عبری این کلمات است. نویسنده وبلاگ ) نامیده میشوند و معلوم شده که در حدود سال 600پیش از میلاد یک دسته از آنها در سواحل شمالی دریای سیاه پراکنه شده اند و هنگام پایین آمدن از دامنه های کوههای قفقاز ، آسیای غربی را مورد هجوم قرار میدادند این سرزمین در آن زمان مغولستان نامیده میشده است آن قبایل کوچ نشین بوده اند که آنرا «منچول» یا مغول می نامیده اند و نام چینی آن هم منغول یا مانچوک با مانکوک بوده است وبه زبان عبری ماجوج بسیار نزدیک است .
ذوالقرنین
لقب ذوالقرنین (صاحب دو شاخ) متخذ از خواب دانیال پیغمبر است:
که در خواب دید قوچی زیبا با دو شاخ بلند در کنار رودی ایستاده است این دو شاخ یکی بطرف جلو ودیگر به پشت خم شده اند و قوچ با دو شاخ خود شرق و غرب را شخم میزند وهیچ حیوانی در برابر او مقاومت نمی کرد تا اینکه یک بزکوهی از طرف مغرب در حالیکه زمین را با شاخ خود میکند و میان پیشانی این بز فقط یک شاخ بزرگ وعجیب پیدا بود ، بز کوهی کم کم به قوچ نزدیک شد و بر او تاخت در این حمله دو شاخ قوچ شکست و از مقاومت عاجز ماند.
فرشته ای به دانیال نازل شده وخواب را به کوروش و اسکندر تعبیر کرد ، کوروش سر دودمان هخامنشی و بزکوهی اسکندر که آن دودمان را برانداخت .
تاريخ مردم‌يهود و ذوالقرنين




يکي از کتاب هاي پيمان کهن، سفري منسوب به دانيال است که بخشي از کردار و روياي وي را در روزگار اسارت‌يهود در بابل‌ياد مي کند. در فصل هشتم کتاب آمده (با تلخيص): در رويا ديدم و هنگام ديدنم چنين شد که من در کاخ شوشان در ايلام بودم و در خواب ديدم که نزد رود"اولاي" هستم و چشمان خود را برداشته نگريستم و اينک قوچي در برابر رود مي ايستاد که داراي دو شاخ بود و آن قوچ را به سوي خوربران (غرب) و پاختر (شمال) و نيمروز (جنوب)، شاخ زنان ديدم وهيچ جانوري در برابرش پايداري نتوانست کرد. در هنگامي که انديشناک بودم؛ بز نر تک شاخي از خوربران آمده، با خشم بر او برآمده، وي را زد و هردوشاخش را شکست.

پس از آن در همين کتاب، از زبان دانيال آمده که جبرييل بر او پديدار گشته و خواب وي را چنين شرح کرد: «قوچ دوشاخي که ديدي ملوک ماد و پارس است و بز نر پادشاه‌يونانست.»
در اين خواب، دو کشور ماد و پارس به گونه‌ي دو شاخ نمودار شده و چون‌يگانگي اين دو کشور و پديد آمدن کشور ايران نزديک بوده، پادشاه آن به صورت قوچ دو شاخي انگاشته شده و اسکندر مقدوني که اين شاهنشاهي را نابود نمود به گونه‌ي بز نر تک شاخي پديد آمده؛
گرچه به نظر میاید که یهود در تکمیل پیشگویی ماجرای اسکندر را بعدا افزوده باشد چه تاریخ نگارش کتاب دانیال در سده ی ششم پیش از میلاد است و ماجرای اسکندر در سده سوم ژیش از میلاد . یهود از نوید خواب دانیال چنین دریافتند که پایان اسارت ایشان منوط به برخاستن همان کشور دوشاخ است که بر بابل چیره گشته و بنی اسراییل را از اسارت ایشان منوط به برخاستن همان کشور دو شاخ است که بر بابل چيره گشته و بني اسراييل را از اسارت، رهايي مي بخشد. چند سال پس از اين پيشگويي، کورش پديد آمد و پهلويان و پارسيان را‌يکي ساخت، پس از آن بر بابل پيروز گشته ‌يهوديان را آزاد ساخت.
کورش در سه سوي‌ياد شده در خواب دانيال به پيروزي هاي دست‌يافت: در خوربران بر ليديا چيره گشت و در پاختر (که درين جا چون از مبدا بابل ديده مي شود، پاختر خاوري را پاختر در برمي گيرد؛ در جاي ديگر خاور و پاختر جداگانه‌ياد شده) بر بيابانگردان و در نيمروز بر بابل. افزون بر دفتر دانيال، در دفتر اشعيا و‌يرميا نيز دراين باره سخن به ميان آمده و نام کورش در دفتر اشعيا آشکارا آمده است. پس آشکار مي گردد که نزد‌يهود، ذوالقرنين همان کورش است که وي را رهاننده‌ي خود مي دانستند و افزون براين، ‌يکي ديگر از اسفار پيمان کهن که منسوب به عزرا است بيان مي دارد که‌ يهود پيشگويي هاي پيامبران خود را به کورش نشان دادند و گفتند: پروردگار نام تو را در سخن خود‌ياد کرده و تو را رهاننده‌ي بني اسراييل قرارداده و کورش از شنيدن اين سخن تحت تاثير قرار گرفته، به بازسازي پرستشگاهشان فرمان داد.
مجسمه کوروش متخذه از خواب دانیال پیغمبر
مجسمه سنگی کوروش کبیر که در نزدیکی استخر پایتخت ایران باستان در حدود پنجاه مایلی سواحل رودخانه «مرغاب » نصب شده است چون بوسیله خاورشناسان خطوط میخی آن خوانده شد این مطلب بیشتر روشنتر شد ، مجسمه به قامت انسان بوده و در بال دارد مثل بالهای عقاب و در روی سرآن دو شاخ قوچ که از از یک ریشه روییده و یکی به سمت جلو و دیگری به پشت آن رو به عقب است ، مجسمه ثابت میکند که تصور ذوالقرنین از خواب دانیال پیغمبر پیدا شده و مجسمه ساز از آن خواب پیروی کرده است و چون کوروش کبیر بعد از فتح بابل یهودیان اسیر از اسارت نجات داد خواب دانیال مشهور شد .
اين سخن درباره‌ي ذوالقرنين با نگاه به کتاب هاي ‌يهود و همخواني آن با نوشته هاي تاریخ نويسان باستان، با فرشته ی بالدار‌يافت شده در پاسارگاد به قطعيت مي رسد. اين نگاره ثابت مي کند که تصور معني ذوالقرنين در انديشه‌ي کورش نفوذ داشته است. در خواب دانيال قوچي که به نظر او آمده، دو شاخ روي سر داشته نه مانند ديگر قوچ ها که‌يکي پشت ديگري جاي داشته و اين بيان درست با صورت شاخ هاي نگاره‌ي بالدار همخواني دارد. دو بال اين نگاره با خواب اشعيا همخواني دارد که کورش را شاهين خاور خوانده است.




حماء «چشمه ای که تیره رنگ است»
در کنار آن از روی خشکی چنان بنظر میرسد که آفتاب زمین طلوع ودر دریا غروب میکند ، از آیه متوان فهمید که ذوالقرنین به جایی رسید که حد غرب محسوب میشود و در نظرش آمد که آفتاب در آن چشمه غروب میکند.
طبق تحقیقات ابولکلام آزاد کوروش کبیر در سفر اول خود برای سرکوبی دولت لیدی بسمت غرب حرکت کرد و آفتاب ار چنان دید .
میگوید: نقشه سواحل غربی آسیای صغیر را روبروی خود بگذارید در این نقشه می بینیم که همه ساحل به خلیجی کوچک منتهی میشود مخصوصا در نواحی حدود «ازمیر» دریا تقریبا صورت یک چشمه بزرگ میگیرد .
سارد پایتخت کشور لیدی باستان در نزدیکی سواحل غربی و نزدیک شهر «ازمیر» فعلی واقع است. در اینجا میتوانیم بگوییم که کوروش کبیر بعد از استیلاء بر سارد به نقطه ای از سواحل دریای اژه میرسد ودر آنجا متوجه میشود که دریا صورت چشمه ای بخود گرفته آب دریا نیز از گل و لای ساحل تیره رنگ بنظر میرسد. اگر در حوالی غروب کسی در این محل ایستاده باشد خواهد دید که قرص خورشید چنان مینمایاند که در آب محو میشود... این همان است که قرآن تعبیر کرده «چنین دید که خورشید در آب تیره رنگ فرو (غروب ) کرد». مسلم است که خورشید در محل معینی غروب نمیکند ولی اگر در سواحل دریا ایستاده باشیم ، در نتیجه کرویت زمین و انحنای آب خواهیم دید که خورشید در هنگام غروب کم کم و آرام آرام در سینه دریا جای میگیرد.(ناگفته نماند بیشتر علما از جمله علامه طباطبایی و مکارم شیرازی ابوالکلام را درست دانسته اند)
اصلاعات بیشتر دراینباره از علامه طباطبایی :
(علامه طباطبایی و مستندات)
__________
پینوشت :
جالب ترين داستان قرآن از ديد غرابت و آنکه اين داستان بدينگونه در جايي ديده نشده است و يافته هاي باستان شناسي برآن صحه مي گذارند و همچنين از آنرو که به طور مستقيم با ساميان پيوندي ندارد، داستان کوروش بزرگ است در قالب داستان ذوالقرنين[۲۶]. اين داستان را شايد از روي ادله اي که براي آنست را بتوان گواهي برحقانيت قرآن دانست، براي نمونه هيچکس از گاهنويسان يوناني يا نويسندگان پيمان کهن به ديوار دفاعي کوروش اشاره نکرده بودند، البته با آشنايي که از دوران هخامنشي در پادگان بندي در برابر بيابانگردان که به کشورهاي متمدن زيردست هخامنشيان حمله ور مي شدند داريم، وجود اين ديوار معقول است ولي در گزارش هاي تاريخي از آن به طور مستقيم ياد نرفته است. وتنها قرآن است که آنرا به گونه اي توصيف کرده است که آنرا در گرجستان يافته اند و درانجا نيز دانسته شد که آن ديوار منسوب به کوروش است.
در اسفار دانيال، اشعيا و يرميا از پيمان کهن ازين داستان سخن رفته است.
نقل داستان ذوالقرنين به جهت يهودان يا تحريک آنان بوده است، چنانکه مي دانيم در پيمان کهن از کوروش ياد رفته است و داستان ذوالقرنين به طور غيرمستقيم با يهوديان رابطه دارد، چراکه وي باعث آزادي فرزندان اسرائيل از اسارت شد وبدينسو توانستد در سايه ي فرمانروايي وي و جانشينانش تاحدي از شکوه از دست رفته شان را بازيابند. در نتيجه هرچند که کوروش در ميان بني اسرائيل يک بيگانه است، از آنرو که آنان را رهايي بخشيده و هم اينکه فرمانرواي مسلط جهان است و کاري در برابر وي نتوان کرد ستوده شده است. اينرا هم بايد يادآور شد که به هنگام آمدن الکسندر گجسته يهوديان با وي همکاري کردند و با آنکه به ايرانيان مديون بودند، الکسندر را به عنوان واقعيت مسلم و قوه ي غالب که دوستي با وي به آنها سود خواهد رسانيد، پذيرفتند.
نگاه کنيد به "کورش کبير(ذوالقرنين)" نوشته ي ابوالکلام آزاد و برگردان دکتر محمد ابراهيم باستاني پاريزي و همچنين "قصص قرآن" نوشته ي سيد صدرالدين بلاغي ، "کورش کبير در اديان آسياي غربي" : منوچهر خدايار محبي،سخنراني هاي سومين نشست کنگره ي تاريخ و فرهنگ ايران، شهريور ۱۳۵۰ و همچنين نقل قولي از اينان و توضيحي درينباره از سوي نگارنده
در ارمنستان ، رودخانه ای به نام سائرس هست!
Cyrus The Great = کوروش بزرگ
سائرس همان سایرس یا سیروس است.

ذوالقرنین کیست ؟
وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا
سوره کهف - آیه 83
به راستی ذوالقرنین نام پیامبر است ؟ یا نام یکی از بندگان صالح خدا ؟

<

موضوعات:کورش کبیر ,

منبع: | بازديد از پست:122 | امتياز به پست: -آیا-کوروش-کبیر-ذوالقرنین-است؟- -آیا-کوروش-کبیر-ذوالقرنین-است؟- -آیا-کوروش-کبیر-ذوالقرنین-است؟- -آیا-کوروش-کبیر-ذوالقرنین-است؟- -آیا-کوروش-کبیر-ذوالقرنین-است؟- نتيجه: 358 امتياز توسط 123 نفر
ارسال شده توسط در تاريخ 03/01/1390 ساعت عدم نمايش | نظرات(1)

Cyrus (Kourosh in Persian; Kouros in Greek) is regarded as one of the most outstanding figures in history. His success in creating and maintaining the Achaemenian Empire was the result of an intelligent blending of diplomatic and military skills and his rule was tempered with wisdom and tact. The Persians called him 'father'; the Greeks, whom he conquered, saw him as 'a worthy ruler and lawgiver' and the Jews regarded him as 'the Lord's anointed'.

His ideals were high, as he laid down that no man was fit to rule unless, he was more capable than all of his subjects. As an administrator Cyrus' insight was great, and he showed himself both intelligent and reasonable, and thereby made his rule easier than that of his previous conquerors.

His humanity was equaled by his freedom from pride, which induced him to meet people on the same level, instead of affecting the remoteness and aloofness, which characterized the great monarchs who preceded and followed him.

History has further labeled him as a genius, diplomat, manager, and leader of men, the first great propagandist and able strategist. Cyrus was indeed worthy of the title "Great".

Cyrus the Great, came to power after deposing the Median king Astyages in 550 BC. After a series of victories over the Lydian king, Croesus, in 546 BC, and after his successful campaign against the Babylonians in 539 BC, Cyrus established a large empire stretching from the Mediterranean in the west to eastern Iran, and from the Black Sea in the north to Arabia.

Whereas security was his main concern in the east, the immense wealth of the Greek maritime cities of the Ionian coast complemented their value as strategic bases in the west.

He was killed in 530 BC during a campaign in the north-eastern part of his empire.

Xenophon in the Cyropaedia wrote:

"He is able to extend the fear of himself over so great a part of the world that he astonished all, and no one attempted anything against him. He was able to inspire all with so great a desire of pleasing him that they wished to be governed by his opinions".

Legend of the birth and rise of Cyrus the great

Herodotus, the Greek historian of the mid-fourth century BC, best describes the legend of Cyrus and the myths surrounding his birth. According to him, Astyages was Cyrus' maternal grandfather, who dreamt that his daughter Mandane produced so much water that it overran his city and the whole of Asia. When the holy men (magi) heard of the king's dream, they warned him of its consequences.

As a result, her father gave Mandane in marriage to a Persian called Cambyses who, although of noble descent, was considered by Astyages to be "much lower than a Mede of middle estate". Mandane and Cambyses were not married more than a year when Astyages once again had a dream; this time he saw a vine growing from inside Mandane's womb, which overshadowed the whole of Asia. The magi immediately saw a bad omen and told the king that Mandane's son would usurp his throne. The king sent for his pregnant daughter and kept her under tight guard until the child was born. Royal instructions were given to Harpagus, a Median nobleman and confidant of the king, that he should kill and dispose of the newly born child. But Harpagus decided not to kill the baby himself.

Instead, he called for a royal herdsman and ordered him to carry out the king's command, adding that he would be severely punished if the child was allowed to live. However, the herdsman's own wife had given birth to a still-born child during her husband's absence, and she convinced him to keep the royal baby and bring it up as their own. They then presented Harpagus with the corpse of their still-born child, claiming that it was the prince.

Cyrus soon developed into an outstanding young boy, overshadowing his friends and showing royal qualities of leadership. One day, during a game with other children, Cyrus was chosen to play king. Promptly assuming this role, he punished the son of a distinguished Mede who refused to take orders from him. The father of the badly beaten boy complained to King Astyages, who in turn called for Cyrus in order to punish him. When asked why he behaved in such a savage manner, Cyrus defended his action by explaining that, because he was playing the role of king, he had every reason to punish someone who did not obey his command. Astyages knew immediately that these were not the words of a herdsman's son and realized that the boy was his own grandson, the son of Mandane. Later the story was confirmed by the herdsman, albeit with great reluctance. Astyages then punished Harpagus for his disobedience by serving him the cooked remains of his own son's body at a royal dinner. On the advice of the magi, the king allowed Cyrus to return to Persia to his real parents.

Harpagus vowed to avenge his son's death and encouraged Cyrus to seize his grandfather's throne. Herodotus described how Harpagus wrote his plan on a piece of paper and inserted it into the belly of a slain hare, which had not yet been skinned. The skin was sewn up and the hare given to a trusted servant who, acting as a hunter, traveled to Persia and presented it to Cyrus, telling him to cut it open. After reading Harpagus' letter, Cyrus began to play with the idea of seizing power from Astyages. As part of a careful plan, he persuaded a number of the Persian tribes to side with him to throw off the yoke of Astyages and the Medes. Cyrus succeeded in overthrowing his grandfather and became the ruler of the united Medes and Persians....

This fascinating account by Herodotus is still regarded by some as a reliable source on Cyrus' birth and coming to power, although it has a strong mythological flavour.

Among later sources, one story is of particular interest. It describes how the baby Cyrus, abandoned in the woods by a shepherd, is fed by a dog until the shepherd returns with his wife and takes the infant into their care. This tale is similar to mythological stories surrounding the infancy of other heroes and rulers (for example, Romulus and Remus, the twins who founded Rome, were saved and raised by a wolf).

Historical Account

The founder of the Persian monarchy was Hakhamanish or Achaemenes, Prince of the tribe of Pasargadae; his capital was the city bearing the same name, ruins of which still exist, dating from the era of Cyrus the Great. No definite acts can be traced to Achaemenes, after whom the dynasty was named; but the fact that his memory was highly revered tends to prove that he did in truth mold the Persian tribes into a nation before they stepped onto the stage of history. His son Chishpish or Teispes took advantage of the defenseless condition of Elam, after its overthrow by Assurbanipal, and occupied the district of Anshan, assuming the title of "Great King, King of Anshan.". Upon his death one of his sons succeeded to Anshan and the other to Fars.

As shown in the above table, this division started the double line, a reference made by Darius in the Behistun inscription:

"There are eight of my race who have been kings before me; I am the ninth. In a double line we have been kings".

Cyrus the descendant of a long line of kings should actually be called Cyrus II, because he was named after his grandfather. He looked upon himself as the 'king of Anshan' and belonged to the ruling house of Persia, but Cyrus also had Median connections through his mother, whose father was supposedly Astyages, king of the Medes.

According to Herodotus, the last ruler of Media, Astyages (reigned 585-550 B.C), was defeated by Cyrus in 549 BC. Ecbatana, the royal city, was captured in 550 BC.

 

The famous tablet of the Annals of Nabonidus tells the story:

"[His troops] he collected, and against Cyrus, king of Anshan,... he marched. As for Astyages, his troops revolted against him and he was seized (and) delivered to Cyrus. Cyrus (marched) to Ecbatana, the royal city. The silver, gold, goods and substance of Ecbatana he took to the land of Anshan..."

 

Cyrus thus established himself king of the Medes and the Persians.

We are still not sure when Cyrus succeeded to the Persian throne. He may have been asked to accept the throne upon his capture of Ecbatana, which after all was in his family. In any case we know that Hystaspes, father of Darius, never reigned; though he was the son of Arsames.

A few years later Croesus, the king of Lydia (notorious for his vast wealth), saw an opportunity with the change of regime in Iran to expand his kingdom. He crossed the river Halys, previously regarded as the boundary between the Lydians to the west and the Medes and Persians to the east. Cyrus hastened westwards, and after an encounter at Pteria forced Croesus to retire to his capital city of Sardis. In his retreat, Croesus lay waste the countryside to impede the march of the Persian army. He foolishly assumed that Cyrus would not follow as winter was nearing and he was already far from home. But Cyrus followed him, and in an historic battle in 546 BC on the open plains of Hermus defeated the Lydians using the now famous ruse of covering the front of his army with camels, the smell of which terrified Crosus' cavalry and made them unusable.

 

Croesus then retreated to his 'impregnable' capital Sardis, to wait it out until his allies assembled. Herodotus tells the story of its capture.

"When the city was blockaded for fourteen days, Cyrus offered a rich reward to the first man who entered it. A Mardian soldier saw a member of the garrison descend what looked like from a distance an inaccessible cliff, pick up his lost helmet and return. He noted the track and with a few comrades surprised the careless garrison, and opened the gates to the Persian army..."

 

Croesus was first taken to Persia as a prisoner but subsequently lived as a great noble at the royal court. That he was not put to death seems probable, for Cyrus also spared the life of Astyages. Croesus and other Ionians were the first of many foreigners, particularly Greeks, to enter the service of the royal household; for the Persians this was of immense practical and cultural benefit. The conquest of Asia Minor had brought them into contact with a civilization totally different from their own, in government, religion and concepts of life.

Cyrus left his general Harpagus behind to consolidate the Persian position, and shortly afterwards Lycia, Caria and even the Greek cities of Asia Minor were added to his newly founded Persian empire. The fact that the Persians encountered little initial resistance was partly due to the Greek merchants wishing to expand their commerce as part of a large empire. Already, much of the trade lay within the empire or in areas about to be conquered.

About this time Cyrus built himself a capital in keeping with a king of his status, at Pasargadae (the name may mean - the Persian settlement) in Farsi.

 

In 540 BC Cyrus turned his attention to Babylon. Nabonidus, who through conspiracy had taken the Babylonian throne, failed to maintain internal union and national security and military affairs had been handed to his son, Belshazzar. Further discontent in Babylonia was provoked by Nabonidus's religious policies, and Cyrus was able to take advantage of this internal division. The fact that Prince Belshazzar was more interested in amusement than in safeguarding his people aided Cryus' entry, which according to Herodotus and Xenophon, was effected by a daring piece of strategy.

"...While Belshazzar had a great feast, the Euphrates, which flowed through Babylon, was diverted by the Persians into a great trench constructed outside the walls. Thus the Persian army, on a night when the Babylonians were engaged in a religious festival, were able to advance along the dry, or at least passable, riverbed..." Owing to the size of the place, states Xenophon, "...the inhabitants of the central parts, long after the outer portions of the town were taken, knew nothing of what had changed, but... continued dancing and reveling until they learnt of the capture."

 

Though there is no justification for rejecting this story the real reason for the weakness in Babylon's defense was probably due to the revolt of Urbaru.

Babylon reportedly surrendered to Cyrus with scarcely a struggle, and if there was no resistance it was because the city was taken completely by surprise. Cyrus, however, legitimized his succession as king by 'taking the hand of the god Bel' and his persuasive propaganda convinced the Babylonians that Marmuk, their supreme deity, had directed his steps towards the city.

Cyrus was now master of an area stretching from the Mediterranean to eastern Iran and from the black sea to the borders of Arabia. It was with some justification, then, that in the so-called 'Cyrus Cylinder' (housed at the British Museum) - a barrel shaped clay cylinder inscribed in Babylonian cuneiform recording the capture of Babylon - Cyrus describes himself as the 'ruler of the world.' Cyrus also relates how he repatriated various peoples and restored the 'images' (of the gods) to their shrines. The Jews are not mentioned by name, but it is clear from the Book of Ezra (I, I-3) that the captives deported by Nebuchadnezzar were at this time allowed to return to Jerusalem and rebuild their temple. This document was part of the doctrine which Cyrus sought to put into practice with a view to bringing peace to mankind, and later it was hailed as the first Charter of Human Rights. Although sections of the cylinder have been destroyed through time, the principal message of Cyrus' Declaration is readily apparent:


The famous clay cylinder of Cyrus the Great,
written in Babylonian cuneiform, recording his capture of Babylon in 539 BC.

"I am Cyrus, king of the world, great king, mighty king, king of Babylon, king of the land of Sumer and Akkad, king of the four quarters, son of Cambyses, ...king of Anshan, grandson of Cyrus, ...descendant of Teispes, ...progeny of an unending royal line, whose rule Bel and Nabu cherish, whose kingship they desire for their hearts' pleasures.
When I, well-disposed, entered Babylon, I established the seat of government in the royal palace amidst jubilation and rejoicing. Marduk, the great God, caused the big-hearted inhabitants of Babylon to come to me. I sought daily to worship him. My numerous troops moved about undisturbed in the midst of Babylon. I did not allow any to terrorize the land of Sumer and Akkad. I kept in view the needs of Babylon and all its sanctuaries to promote their well being. The citizens of Babylon ...their dilapidated dwellings I restored. I put an end to their misfortunes...
...the cities of Ashur and Susa, Agade, Eshnuna, the cities of Zamban, Meurnu, Der, as far as the region of the land of Gutium, the holy cities beyond the Tigris whose sanctuaries had been in ruins over a long period, the gods whose abode is in the midst of them, I returned to the places and housed them in lasting abodes. I gathered together all their inhabitants and restored to them their dwellings..."

Throughout his reign, Cyrus was continually preoccupied with his eastern frontiers. Nine years after the conquest of Babylon he was killed in battle, though the circumstances of his death are not clear. Cyrus' body was brought back to Pasargade; his tomb, which still exists, consists of a single chamber built on a foundation course of six steps. According to Arrian (AD c. 96-180), the body was placed in a golden sarcophagus, and the tomb, as Plutarch (AD 46-120) reports bore the inscription.


The tomb of Cyrus the Great at Pasargadae.
Photo by Henri Stierlin

"O, man, whoever thou art and whenever thou comes, for I know that thou wilt come, I am Cryus, and I won for the Persians their empire. Do not, therefore, begrudge me this little earth which covers my body



موضوعات:کورش کبیر ,

منبع: | بازديد از پست:101 | امتياز به پست: Cyrus-the-great- Cyrus-the-great- Cyrus-the-great- Cyrus-the-great- Cyrus-the-great- نتيجه: 340 امتياز توسط 113 نفر
ارسال شده توسط در تاريخ 03/01/1390 ساعت عدم نمايش | نظرات(0)

 

کوروش ( سيروس در انگليـسي، و کوروس در يوناني ) در تاريخ يکي از چهرهاي شاخص شناخته شده است.  موفـقـيت او در شکل گيري امپراطوري هخامنشي، نـتـيجه و آميزه اي از هوشياري و مهارتهاي او در ديـپـلماسي و نظامي گري؛ و همچـنـين خلق و خوي او و داشتن دانايي  و درايت کامل او از کشور بود.  ايرانـيان او را " پدر " ؛ و يونانـيان، با آنکه کوروش کشور آنها را گرفته بود، او را مانند يک مرد قانونگذار و قانون نگر مي ديدند؛ و يهوديان به او مانند يک روحاني مقدس احترام مي گذاشتـند.

آرمانها و ايده آل هاي او بسيار بالا بود؛ و به هيچ کس اجازه و حق قانونگذاري نمي داد مگر اينکه آن کس از لحاظ توانمندي از آنچه که دارد بالاتر باشد.  از لحاظ يک رئيـس و مدير و مجري، فراست و بـيـنش زيادي داشت، و خودش را يک شخص باهوش و معـقول نشان داده بود و در نـتـيجه ميتوانست راحتر از جهانگشايان گذشته قانون بگذارد.  

انسانـيـت او مساوي بود با آزادي با افتخار، که همين باعـث مي شد که او مردم را در يک سطح نگاه کند، که همين شخصيـت او باعـث شد که بقيه شاهان هم به او نگاه کرده و دنـباله رو او شوند. 

تاريخ حتي از اين هم فراتر رفتـه و به او لقب هايي مانند نابغـه، سياستمدار، مدير و رهبر تمام مردها، و اولين مُبلغ و متخصص در فن لشکر کشي و تدابـيـر جنگي داده است.  کوروش براستي و حقيـقـتاً که لياقت دريافت کلمه " کبـيـر " را دارد. 

کوروش کبـير بعـد از پـيروزي بر آستـياگ، آخرين پادشاه ماد، در 550 قبل از ميلاد به قدرت رسيد.  بعـد از چندين پـيروزي بر پادشاه ليدي ( ترکيه کنوني )، کروسيوس، در 546 قبل از ميلاد، و بعـد از موفـقـيت يک رشته عـمليات جنگي بر عـليه بابل در 539 قبل از ميلاد، کوروش بـنـياد يک امپراطوري عـظيم را گذاشت؛ که از درياي مديـترانه در غـرب شروع و تا شرق ايران، و از شمال از درياي سياه تا به کشورهاي عـربي بود. 

کوروش در سال 530 قبل از ميلاد در جنگي که در شمال شرقي امپراطوري اش داشت، کشته شد.  گزنـفون در نوشته هاي خود گفته : " او توانايي توسعـه دادن از ترس از خود را در قسمتي از دنـيا داشت، که همه را متحـير بکند، و هيچ کسي کاري که به زيان و ضرر او باشد انجام نمي دهد. تمام خواسته هاي مردم را که انگار به او الهام شده بود انجام مي داد و هر کسي آرزو داشت که در امپراطوري او زندگي کند ".  

 

افسانه تولد و بزرگ شدن کوروش کبـيـر

هرودوت، تاريخ نگار قرن چهارم قبل از ميلاد، بهترين کس است که افسانه تولد کوروش را از بـقـيـه افسانه هاي ديگر توصيف کرده است.  از نظر او آستياگ، پدربزرگ مادري او بود؛ که شبي در خواب مي بـيـند که دخترش ماندانا، بمقـدار خيلي زيادي آب توليد مي کند که تمام شهر و امپراطوري آن را فرا مي گيرد.  موقعـي که مرد مقدس ( مغ - روحاني زرتشتي ) از خواب او مطلع مي شود، به او از پـيامد آن اخطار مي کند. 

بـنابراين، آستياگ، پدر ماندانا، دخترش را به يک پارسي به نام کمبودجيه که يک اصيل زاده پارسي بود داد و گفت که او از يک ماد خيلي کمتر است و نمي تواند خطري داشته باشد.  کمتر از يک سال از ازدواج ماندانا با کمبودجيـه نگذشته بود که آستياگ، دوباره خوابي مي بـيـند، که يک درخت مو از شکم دخترش ماندانا مي رويد که تمام آسيا را فرا گرفته است.  مجوسان سريعـاً يک فال بد را پـيش بـيـني ميکنـند و به او مي گويـند که از ماندانا پسري زاده خواهد شد که تخت تو را بزور خواهد گرفت.  پادشاه دنـبال دخترش فرستاده و او را تا موقعـي که پسرش را بدنـيا نياورده است تحت نظر شديد امنـيتي مي گيرد.  بعـد از بدنيا آمدن بچه، چند نفر از اطرافيان شاه به يک نجيـب زاده ماد به نام " هارپاگوس " گفـتـند که شاه گفته بايد اين بچه تازه بدنيا آمده را برده و از بـيـن ببري و نگران چـيزي نباش. اما هارپاگوس تصميم گرفت که خودش بچه را از بـين نبرد. 

بجاي آن، او يک چوپان سلطـنـتي را صدا کرده و به او گفت که فرمان پادشاه است و بايد اين بچه را از بـيـن ببرد و نگذارد که زنده بماند و اگر اين کار را نکند به کيفر و مجازات خواهد رسيد.  اما همسر چوپان که باردار بود در نبود او يک پسر زائيد که مرده بود و وقـتي که چوپان به خانه آمد و زنش بچه را ديد او را راضي کرد که بچه را خودشان نگه داشته و بزرگ کنند. بجاي آن جنازه مرده بچه خودشان را به هارپاگوس نشان دهند و بگويـند که او همان بچه است. 

کوروش بزودي يک پسر جوان برجسته و کارآمد شد و هميشه دوستانش را از قدرت رهبري که داشت تحت الشعـاع قرار مي داد.  يک روز موقع بازي با ديگر بچه ها، او را به عـنوان پادشاه انـتخاب کردند.  او بـيدرنگ و سريع اين نـقش را قـبول کرد، و پسر يک از بزرگان ماد را که نميخواست از او دستور بگيرد مجازات کرد.  پدر بچه مجازات شده به آستـياگ شکايت کرد و همه چـيـز را برعکس و وارانه جلوه داد که بتواند کوروش را تـنـبـيه بکند.  موقعـي که آستـياگ از او پرسيد که چرا اين گونه وحشـيانه رفتار کرده است، کوروش به دفاع از خود پرداخته و گفت که او نـقـش يک پادشاه را بازي مي کرد و بايد کسي را که دستور او را عـمل نکرده است، تـنـبـيه کند.  آستياگ سريعـا متوجه شد که اين سخنان يک بچه چوپان نـيـست و متوجه شد که او نوه خود و فرزند ماندانا دخترش است.  بعـدا آن داستان بوسيله چوپان، اگر چه به بـيـميلي و اکراه اما تاًيـيـد شد.  به همين خاطر آسـتـياگ، هارپاگوس را بخاطر آنکه فرمانـش را انجام نداده بود تـنـبـيه کرد و بدن پسرش را غـذاي سلطـنـتي درست کرد. بنا بر نظر مجوسيان پادشاه به کوروش اجازه داد که به پارس پـيـش والدين واقـعي خود برگردد. 

هارپاگوس با خود عـهد کرد که انـتـقام مرگ پسرش را با تـشويـق کردن کوروش، با به تصرف درآوردن تخت پدر بزرگش بگيرد.  هرودوت تشريح مي کند که هارپاگوس نـقـشه خود را بر روي يک کاغـذ کشيـد و در شکم يک خرگوش صحرايي تازه شکار شده گذاشت.  سپس شکم خرگوش صحرايي را دوخته و آن را به يکي از نديمان خاص خود داد، و او را بصورت يک شکارچي راهي پارس شد و آن خرگوش را به کوروش داده و گفت که بايد شکمش را باز کند. او  بعـد از خواندن نامه هارپاگوس، بفکر گرفتن قدرت از آستياگ شد.  موقـعي که نـقـشه او به مراحل حساس خود رسيد، قبايل پارسي را تـشويـق کرد که طـرفدار او باشـند تا بـتوانند که يوغ بندگي آستياگ و ماد را از گردن خود به در افکنند.  کوروش موفـق شد که پدربزرگ خود، آستياگ را سرنگون کند و فرمانرواي ماد و پارس شود.  

چگونگي تولد کوروش که بوسيله هردودت به زيـبايي و جذابـيت کامل گفـته شده و به واقعـيت برطبق شواهد بسيار نزديک است، هنوز منـبع قابل اطميـناني براي خيلي ها است. 

 

شرح تاريخي

پايـه گذار رژيم سلطـنـتي هخامنـشي شخصي بود به نام " هخامنش "، پرنس قـبايل پاسارگاد که پايـتخـتـش هم به نام او اسم گرفت، که ويرانه هاي آن هنوز هم وجود دارد و نشانگر دوره کوروش بزرگ است.  هيچ کس بطـور کامل نمي تواند بگويد که هخامنشيان بعـد از کدام سلسله اسم گرفته شد.  اما اين حقـيـقـت که حافظه او که بايد احترام زيادي به آن گذاشت، قبايل پارسي را بصورت يک ملت درآورد قـبل از آنکه در گذر تاريخ از بـيـن بروند.  پسر او " تيـس پس " از موقـعـيـت بي دفاعي ايلام استفاده کرده و آنجا را تصرف کرد و " آشور بانـيال " را از تخت بزير کشيد.  و لقب پادشاه، پادشاه انشان، را بر روي خود گذاشت.  بمجرد مرگ او يکي از پسرانش در " انشان " موفـق شد و بـقـيه در پارس.  

همانطور که در جدول بالا نشان داده شد اين طبـقه بـندي از دو خط بالا شروع شده و مرجع آن کتـيـبه داريوش در بـيـستون است : 

" هشت پادشاه از نـژاد من قبل از من بوده اند، و من نهميـن پادشاه هستم و تمام ما در اين دو خط همگي پادشاه بوده ايم  ". 

کوروش که از نوادگان پادشاهان گذشته است، در واقع بايد کوروش دوم نام گيرد که اسم بـعـد از پـدر بزرگ خود برده است.  او بخودش به چشم يک پادشاه انشان نگاه  مي کند و خودش را متعـلق به فرمانروايان فارسي مي داند، اما کوروش از طرف مادري هم به درجه پادشاهان مي رسيد چونکه مادرش دختر آستياک آخرين پادشاه هخامنشي بود. 

مطابق با گفته هرودوت، آخرين، آخرين فرمانرواي ماد، آستياک ( سلطنت از سال 585 - 550 قبل از ميلاد ) در تاريخ 549 قبل از ميلاد از کوروش شکست خورد و اکباتان پايتخت او در سال 550 قبل از ميلاد فتح شد. 

تاريخه " نابونيداس " داستاني را تعـريف مي کند که بدين شرح است :  

سپاهي که او براي جنگـيدن با کوروش جمع کرده بود به تاخت بسوي او مي رفـتـند.  براي آستـياگ رفـتن بسوي کوروش براي جنگ با سپاهش مانند اين بود که،   چونکه سپاه آستياگ از او متـنـفر بودند و مي خواستـند که طغـيان کنند،   سپاه خود را براي اوببرد.  کوروش شهر اکباتان را با تمام طلا و نقره و تمام چيزهايش گرفت.  

بدين گونه کوروش فرمانرواي ماد و پارس شد.  ما هـنوز هم مطمـعـاً نـيستـيم که کوروش کي بر تخت سلطـنت پارس نـشست.  ممکن است بعـد از فـتح اکباتان از او خواسته شده باشد که بر تخت سلطـنت پارس هم تکيه کند.   

چند سال بعـد، کروسيـوس، پادشاه ليدي ( ترکيه کنوني ) ( که بسيار ثروتمند بود ) تصـميم گرفت که از موقعـيت پـيش آمده در ايران استفاده کرده و با عـوض شدن رژيم در ايران به آنجا حمله کرده و سرزميـنهايي را گرفته و قلمرو خودش کند.  او از رود " هاليس " که در گذشته مرز بـيـن کشور ليدي و ماد بود گذشت و وارد ايران شد.  کوروش بعـد از پي بردن به اين موضوع شتابان بسوي باختر(غرب) رفـته و بعـد از مواجه شدن با نـيروي کروسيوس آنها را بزور بـيرون رانده و آنها به " سارديس " پايتخت ليدي مراجعـت کردند.  کروسيوس بقدري شتابزده عـقب نـشيني کرد که فکر نميکرد سپاه ايران را پشت سر دارد، و فکر مي کرد که شهرهاي کوچک مي تواند جلوي او را بگيرد.  او احمقانه فکر مي کرد که زمستان نزديک است و کوروش که خيلي از شهر و خانه اش دور است، نمي تواند که او را تعـقيب کند.  اما کوروش او را تعـقـيب کرد و در جنگي تاريخي در 546 قبل از ميلاد در دشتهاي باز " هرموس " سپاه ليدي را شکست داد.  نيرنگي که کوروش به سپاه ليدي زد اين بود که مقـداري شتر در قلب سپاه خود جاي داد و از آنجايي که اسب از بوي شتر نفرت و هراس زيادي دارد، عملاً سوارنظام نـتوانست کاري از پـيش ببرد و کوروش فاتح اين نبرد شد. 

بعـد از آن شکست، کروسيوس به پايتخت " تسخير ناپذيرش" سارديس مراجعـت کرد و منـتـظر متحديـنش شد که هر چه زودتر به کمک او بروند.  در اينجا هرودوت نحوه دستگيري او را توضيح مي دهد.  

 "بعـد از گذشت 14 روز از محاصره، کوروش گفت به اولين کسي که وارد ليدي شود جايزه هنگفتي را مي دهد. روزي يک سرباز مرديان (که در بعـضي تواريخ از او به اسم رستم نام برده شده است،  رجوع شود به " سرزمين جاويد "، جلد اول، ترجمه ذبـيح الله منصوري) ديد که چگونه يک نفر سرباز مستـقر در پادگان شهر براي آوردن کلاه خود که به پائـين افتاده بود، از صخره که دور از دسترس نگهبانان ديگر بود پائـين آمد و کلاه خود را برداشت و دوباره مراجعـت کرد.  او آن راه را نشان کرد و با چند نفر از دوستانش آن پادگاه را غـافلگير کرده و دروازه شهر را بر روي سپاه ايران گشود ".

کراسيوس بصورت يک زنداني به پارس منـتـقـل شد، اما متعـاقـباً بصورت يک اصيل زاده در بارگاه خودش زندگي مي کرد.  براي کوروش که زندگي آستـياگ را به او بخشيده بود، از بـيـن بردن کراسيوس محال بنظر مي رسيد.  کراسيوس و بقيه خاندان او جزو اولين خارجياني، مخصوصا يونانيان، بودند که در خدمت خانواده سلطـنـتي درآمدند، و اين براي ايرانيان بسيار خوب و کاربرد عملي و فرهنگي داشت.   

کوروش، هارپاگوس که يکي از افسران ارشدش بود را براي محکم کردن موقعـيت کشور پارس گذاشت، و بصورت کوتاهي بعـد از آن "ليسيا"،  "کاريا" و حتي شهرهاي يوناني آسياي صغـير هم جزو امپراطوري کوروش درآمدند.  در حقـيـقـت اولين برخورد ايرانيان با يونانيان که منجر به مقاومت کمي شد، از آنجا شروع شد که تجار يوناني مي خواستـند که تجارت خود را بسط دهند.  قبل از اين بـيـشترين مبادله کالا در داخل امپراطوري و مناطـقي بود که به تازگي جزو قـلمرو امپراطـوري درآمده بود.   

در همين موقع بود که کوروش در پاسارگاد( که در زبان ايراني به معـني زيست گاه است )  پايـتختي که فراخور خودش و امپراطوري باشد، بنا کرد. 

در سال 540 قبل از ميلاد کوروش متوجه بابل شد.  نبوکد که با حيله و نيرنگ بر تخت سلطـنت بابل نشسته بود، موفـق نشد که از بابل نگهداري کند، و نـتوانست که هيچگونه همبستگي داخلي و خارجي براي بابل درست کند و بابل را به همان صورت به پسرش " بل شازار " داد.  بـيشتر از تمام اينها که مردم بابل را از دست نبوکد ناراضي کرده بود و آنها را تحريک مي کرد، دين مسخره و زوري نبوکد بود که مردم نمي توانستـند قبول کنند و کوروش هم از همين اختلاف و تـفرقه ميان حکومت و مردم استـفاده کرد.  در حقـيـقـت پرنس " بل شازار " از فريب خوردگي مردم استفاده مي کرد؛ هرودوت و گزنفون شهامت و جرات او را در فن لشگر کشي شرح مي دهند :  "در موقعي که بل شازار در حال جشن خيلي بزرگي بود، ايرانيان مسير رودخانه فرات را که از وسط بابل مي گذشت عـوض کردند. و يک شب که مردم بابل در حال شادي کردن ديني بودند، سپاه ايران از مسير رودخانه وارد شهر شدند ".  گزنفون مي نويـسد که "  ساکنـين آن منطقه مرکزي، خيلي بعـد از اينکه بخش بـيروني شهر گرفته شد، متوجه تغـيـير نشدند و همينطـور به عـياشي کردن ادامه دادند تا اينکه تمام شهر بطـور کامل تصرف شد ".  

بهر جهت ما هيـچگونه دليلي را نمي توانـيم بـياوريم که اين داستان را رد کند.  ولي حقـيـقـت امر اين است که نـيروي دفاعـي بابل بخاطر شورشي که در داخل شده بود ضـعـيف بود و نمي توانست هنچگونه دفاعي بکند.  

بابل بدون کوچکترين مقاومتي تسليم کوروش شد، بدون آنکه حتي کسي به فکر جنگيدن باشد؛ و اين يکي از نادرترين جنگهاي تاريخ است که بايد گفت که گرفـتـن بابل بصـورت غـافـلگيرانه بود.  کوروش با آوردن خداي بزرگ و قديمي بابل " مردوک " که خداي خدايان بابل بود و کوتاه کردن دست مبـلغـين که خود را هم طراز با شاه مي دانستـند، بابل را هم جزو امپراطوري خود کرد.   

کوروش اکنون فرمانرواي بزرگـترين منطـقه، که از درياي مديـترانه تا به شرق ايران و از شمال از درياي سياه  تا به مرزهاي عـربي ادامه داشت، بود.  تمام اين ها از روي لوحه کوروش که به " استوانه کوروش " ( در موزه انگلستان ) معـروف است و مانـند يک بشکه است که روي آن با خط ميخي حکايت گرفتن بابل حکاکي شده است، و کوروش خودش را در آن فرمانرواي دنـيا مي خواند.  کوروش همچنـين بازگو مي کند که چطـور مردمي را که بصورت برده در بابل بودند به سرزميـنهاي خود برگردانده و هميـنطـور تمام تصاوير را به معـابد بازگردانده است.  در اين لوح از يهوديان نامي برده نشده است، اما بطـور مشخص در کتاب " ازرا" ( 3 - 1  ،1 ) گفته شده که تمام اسيراني که بوسيله نبوکد نصر گرفتار شده بودند به کشور خود اورشليم مراجعـت کرده و معـبد خود را از نو بنا کردند.  اين سندي است از عـقـيده و ايمان کوروش که هميـشه به آن ممارست ميکرد و مي خواست که صلح و صفا را به زندگي مردم بـياورد و اين خوش باش  و درودي است که در اولين فصل حقوق بشر آمده است. با اين که قسمتي از لوحه کوروش کبـير بر اثر مرور زمان از بـيـن رفته است اما قسمت اعظم آن مانده و ترجمه شده است.   

 

 
لوحه معـروف کوروش کبـير که در سال 539 قبل از ميلاد نوشته شده و چگونگي فتح بابل را مي گويد

من، کوروش، پادشاه جهان، پادشاه کبـير، پادشاه مقـتـدر، پادشاه بابل، پادشاه سرزمين سومر و اکد، پادشاه چهارگوشه جهان، پسر کمبودجيه، پادشاه " انشان"، نوه کوروش، زاده "تـيس پس"، از سلاسه خاندان سلطـنـتي، که گرامي مي داشتـند حکم "بل" و "نـبـيو" را، که مقام سلطـنت که آنها مايل به آن بودند، در قلبشان جاي داشت.    
وقـتي که من، بخوبي ترتـيـب کارها را مشخص کردم، وارد بابل شدم؛ من به شادي و ميـمنـت صندلي دولت را در وسط کاخ سلطـنـتي بنا کردم. "مردوک" بزرگترين خداي بابل را که مورد احترام ساکنـين بابل بود آوردم که آنها بسوي من بـيايـند.   من ديدم که چگونه آن را پرستش ميکردند. سپاه بـيشمار من بدون آنکه مخـتـل شود به طرف قـلب بابل حرکت کرد. من نگذاشتم که هيچکس در سرزمين سومر و اکد ارعاب و وحشي گري کند. من متوجه امنـيـت بابل و تمام اماکن مقـدس آنجا بودم.   من تمام خانه هاي ويران مردم بابل را دوباره بازسازي کردم.   من به بدبخـتي هاي مردم بابل پايان دادم.    
شهرهاي آشور، سوسا، آگد، زامبان، و ميرون و تا آنجايي که منـطـقه اجازه مي داد تمام شهرهاي مذهبـي آن منطـقه را که مکانهاي مقـدس آنها ويران شده بود و خانه خداي آنها از بـيـن رفته بود، من تمام آنها را درست کردم و خانه خدايان آنها را به وسط شهرهايشان برگرداندم.   

 

 مقبره کوروش کبـير در پاسارگاد

در تمامي مدت سلطـنـت کوروش، او هـميشه گرفـتار مرزهاي شرقي امپراطـوري اش بود. کوروش 9 سال بعـد از فـتح بابل در جنگي که رويداد آن بخوبي مشخص نـيست، کشته شد. جنازه کوروش را به پاسارگاد آوردند. مقـبره او که هنوز هم پا برجاست، از يک اتاقک و شش پله درست شده است. بنابر گفته آريان ( 180 - 96 بعـد از ميلاد ) جنازه کوروش را در يک تابوت سنگ آهک قرار دادند. و بر روي مقبره اين جمله به چشم ميخورد :

اي، مرد، بدان هر که هستي و از هر جا آمده اي، من کوروش، کسي هستم که امپراطـوري را براي ايرانـيان آوردم. پس هـيـچـوقـت به اين مقبره من و اين خاکي که من را در خود جاي داده غـبطه نخور



موضوعات:کورش کبیر ,

منبع:http://citoz.blogfa.com/ | بازديد از پست:104 | امتياز به پست: مطلب-درباره-کوروش-کبـيـر مطلب-درباره-کوروش-کبـيـر مطلب-درباره-کوروش-کبـيـر مطلب-درباره-کوروش-کبـيـر مطلب-درباره-کوروش-کبـيـر نتيجه: 338 امتياز توسط 116 نفر
ارسال شده توسط در تاريخ 03/01/1390 ساعت عدم نمايش | نظرات(0)

 

کوروش کبیر موسس ایران واحد به نوروز جنبه رسمی داد و در سال 534 پیش از میلاد (2 هزار و 540 سال پیش ) دستور العملی برای آن تدوین کرد که شامل ترفیع نظامیان ، ابلاغ انتصابات تازه،سان دیدن از سربازان ،عفو مجرمین پشیمان ،ایجاد فضای سبز و پاکسازی محیط زیست (از منازل شخصی گرفته تا اماکن عمومی ) بود.

در دوران هخامنشیان یازده روز از اول فروردین (فرورتیشن) ویژه انجام مراسم نوروز بود. شاه در نخستین روز سال نو بزرگان ، مقامات دولتی و فرماندهان ارشد نظامی ، دانشمندان و نمایندگان سرزمین های دیگر را می پذیرفت و ضمن سپاسگزاری از عنایات اهورامزدا گزارش های سال کهنه و برنامه های دولت برای سال نو و نظر خویش را بیان می کرد تا نصب العین قرار گیرد. این رسم بعدا هم ادامه یافت و ضمن آن شاه وقت پیشکش ها را دریافت می کرد که نمونه آن در کنده کاری های تخت جمشید دیده می شود. آنگاه مراسم سان و رژه برگزار می شد و افسرانی که قهرمان دفاع از وطن شده بودند نشان و پاداش می گرفتند و مقامات تازه و قضات نو معرفی می شدند. در جریان آیین های نوروزی ،مردم نخست به دیدن سالخوردگان خانواده ،بیماران و از کار افتادگان می رفتند و ادای احترام می کردند و سپس عید دیدنی های مرسوم آغاز می شد. 
- سنگنبشته داریوش 
داریوش بزرگ که در گسترش آیین های نوروزی در میان متصرفات غیر آرین امپراتوری ایران سعی بلیغ داشت در مراسم نوروز 515 پیش از میلاد (هفت سال پیش از آغاز فرمانروایی اش ) دستور داد که سنگنبشته بیستون (حاوی آرزوها، اندرزها ، و شرح قلمرو ایران )تهیه شود تا یک یاد آوری همیشگی برای ایرانیان باشد که مورخان غرب با توجه به این سنگ نبشته گفته اند که ایران تنها کشور جهان است که سند مالکیت دارد. بزرگترین آرزوی داریوش که در این کتیبه آمده ، این است که خداوند ایران را از آفت دروغ و خشکسالی مصون سازد.
- آیین های نوروزی در تخت جمشید
پس از تکمیل ساختمان عظیم و زیبای تخت جمشید و گشایش آن آیین های رسمی نوروز با شکوه بی مانندی در آنجا برگزار می شد. مراسم نخستین نوروز در تخت جمشید دو هفته طول کشید. مردم عادی در تالار صد ستون و سران ایالات و مقامات تراز اول در تالارهای دیگر این کاخ حضور می یافتند . افراد خاندان سلطنت و درباریان در هر کجای کشور که بودند پیش از فرا رسیدن نوروز خود را به تخت جمشید می رسانیدند و بهار را در آنجا به سر می بردند. 
- ضرب سکه داریوش 
داریوش دوم به مناسبت نوروز ، در سال 416 پیش از میلاد سکه زرین ویژه ای ضربکرد که یک طرف آن شکل سربازی را در حال تیر اندازی با کمان نشان میدهد.
- تشکیل پارلمان ایران باستان
مهستان، پارلمان ایران باستان (عهد اشکانیان ) نخستین جلسه خود را در نوروز سال 173 پیش از میلاد (2 هزار و 179 سال پیش ) با حضور مهرداد اول ، شاه وقت ، برگزار کرد و اولین مصوبه آن انتخابی کردن شاه بود.
- روم نوروز را به رسمیت شناخت
اردشیر پاپکان که در سال 226 میلادی سلسله ساسانیان را تاسیس کرده بود چهار سال بعد از دولت روم که در جنگ از وی شکست خورده بود خواست که نوروز ایرانی را به رسمیت بشناسد و سنای روم نیز آن را پذیرفت و از آن پس نوروز ایرانی در قلمرو رومیان رسمیت یافت...در دوره اشکانیان ایام نوروز به پنج روز کاهش یافته بود اما اردشیر به تقاضای "تنسر "موبد موبدان روز ششم فروردین (زادروز زرتشت) را بر آناضافه کرد و چون ایرانیان روز هفتم فروردین را خوش یمن می دانستند و بیشتر ازدواجها را به این روز موکول می کردند.از آن زمان ایام نوروز که روزهای روح ابدی ،شادی ها و پاکی ها به شمار می آمدند ، به هفت روز افزایش یافت و ایرانیان در این هفت روزدست از کار می کشیدند. 
-نوروز و آزادی مذهبی
در مراسم نوروز سال 399 میلادی ، چند مسیحی ایرانی که موفق به ورود به کاخ یزد گرد شاه وقت (ساسانی ) شده بودند فی المجلس از او تقاضای آزادی مذهبی برای خود کردند. آن آزادی که مورد در خواست دولت روم هم بود به همه ی مسیحیان قلمرو ایران داده شد.
- صلح پایدار ایران در مراسم نوروز 
پیمان صلح پایدار ایران و روم که به امضای خسرو انوشیروان ساسانی و "ژوستی نی آن" امپراتور روم رسیده بود، در مارس سال 532 میلادی در مراسم نوروزی که در تیسفون (مدائن نزدیک شهر بغداد امروز ) با حضور شاه ایران بر پا شده بود مبادله شد.
...و با ورود اسلام در ایران مراسم نوروز تا سالها به صورت خصوصی و خانوادگی برگزار میشد و گسترش و احیای آن را مدیون نفوذ ایرانیانی هستیم که در دستگاه خلفایعباسیان راه یافته بودندو...



موضوعات:کورش کبیر ,

منبع: | بازديد از پست:116 | امتياز به پست: کوروش-کبیر-به-نوروز-رسمیت-داد کوروش-کبیر-به-نوروز-رسمیت-داد کوروش-کبیر-به-نوروز-رسمیت-داد کوروش-کبیر-به-نوروز-رسمیت-داد کوروش-کبیر-به-نوروز-رسمیت-داد نتيجه: 496 امتياز توسط 163 نفر
ارسال شده توسط در تاريخ 03/01/1390 ساعت عدم نمايش | نظرات(1)